اروين
آبرامز
ترجمه:
بيتا ابراهيمي
او زن كوچك اندامي بود؛ ولي اراده اي استوار،
روحيه اي شكست ناپذير و قدرت روحيِ فوق العادهاي داشت
اگرچه از ميان برندگان جايزه صلح نوبل فقط يازده نفر زن بودند،
اما
نقش زنان در زندگي مرداني كه برنده جايزه صلح شده اند
ــ
مادراني كه آنها را پروراندند و همسراني كه در مبارزه براي
رسيدن به صلح ياريشان كردند
ــ
در زندگي بسياري از اين مردان،
مهم و ارزشمند بوده است. در اين مقاله نگاهي داريم به زندگي
برخي از اين زنان.
كي يف البرت لوتولي (1960)، لرد سسيل (1937) و لرد بويدور
(1949)؛ زندگينامه هايشان را به همسرانشان تقديم كرده اند
(لوتولي زندگينامه اش را به مادرش نيز تقديم كرده است). در
نوشته هاي فردريك پاسي (1901)، شعر عاشقانه اي پيدا شد كه
براي همسرش سروده بود، و ايلي دوكومون (1902) شعر كوتاه زيبايي
به نام «فرشته خانه» براي آدل سرود.
ماتيلدا باير تايپ نوشته هاي فردريك باير (1908) را برعهده
داشت و بي شك در ايجاد تمايلات فمينيستي در وي نيز نقش مهمي
داشت. دوكومون نيز يكي از اولين طرفداران حقوق زنان بود.
همچنين پس از آن كه بويدور تمام پولِ جايزه اش را از دست
داد، همسرش نامه هايش را دو انگشتي و ناشيانه برايش تايپ
ميكرد. دوستان بويدور معتقد بودند كه او بايد يك منشي استخدام
كند، اما بويدور به هرجا كه سفر ميكرد همسرش را با خود ميبرد
و به مديران هتلها ميگفت كه آنها در ماه عسل به سر
ميبرند. چنان كه يكي از دوستان وي نوشته است، آنها پس از
پنجاه سال زندگي، واقعاً هنوز در ماه عسل به سر ميبردند.
همسر آلبرت شوايتزر (1952) برنامه هاي شغلي خود را تغيير داد
و پرستاري آموخت تا توانست به همسرش در سفر به لامبارنه كمك
كند. فيليپ بيكر، ايرن نوئل را اولين بار در جنگ جهاني اول و
هنگام كار در بخش امداد پزشكي ديد و پس از ازدواج، نام فاميل
نوئل ـ بيكر را برگزيد (1959).
سسيل ميگفت «بهترين و زيركانه ترين كارِ تمام عمرش» اين بوده
كه به نلي پيشنهاد ازدواج داده است. شايد كساني كه شاهد فعاليت
دانوتا والِسا در اسلو بوده اند به اين فكر بيفتند كه اين
گفته در مورد لخ والسا (1983) نيز صحت داشته است.
لاينس پائولينگ (1962) در اسلو عنوان كرد كه اوا هلن پائولينگ
هم بايد در جايزه او سهيم باشد. او گفت كه اوا او را به تلاش
در راه صلح ترغيب كرده و آن دو در كنار هم براي اين منظور
كوشش كردند.
ماريون ويس تأثير به
سزايي بر همسرش ايلي داشت. در كتاب حادثه و ديگر كتابهاي جديد
ايلي ميخوانيم كه او چگونه عشق را به عنوان ناجي اين دنياي
كثيف انكار ميكرد و حتي پس از ازدواجشان هم از آوردن يك كودك
به اين دنياي تيره و تار سر باز ميزد. ماريون زندگي او را
روشن كرد. وي همچنين مترجم كتابهاي ايلي بود.
همسر لئون ژوئو (1951) فرد فوق العادهاي بود. در زمان
دستگيري لئون و چند شخصيت مهم ديگر به دست دولت لاوال و
آلمانيها، تنها كسي بود كه چون زبان آلماني را خوب ميدانست
مسئول رابطه زندانيان و زندانبانان بود.
مارتين لوتر كينگ (1964) با اين قصد با كورتا اسكاتِ جذاب
ازدواج كرد كه او را همسر ايده آلي براي يك رهبر ميديد.
كورتا در طول زندگي اش بيشتر يك كدبانو و يك مادر كامل بود.
لوتركينگ انتظار داشت وقتي براي سخنراني و رژه از خانه بيرون
ميرود، كورتا با بچه ها در خانه بماند و البته در مواقع خاصي
او را با خود ميبرد. فمينيستها به پيشواي فكري لوتر كينگ
يعني گاندي «ميهن پرست نر» لقب داده اند. تنها پس از فوت
لوتر كينگ بود كه كورتا بر جاي خود ايستاد و توانايي هايش را
در امر رهبري به نمايش گذاشت.
پس از بيماري وودرو ويلسون (1919)، همسرش اهميت و اعتبار
فراواني به دست آورد. البته، مشخص نيست كه آيا او در
فعاليتهاي صلح طلبانه ويلسون هم نقش داشته است يا خير.
وقتي لودويگ كويده (1927) از زندان نازي ها به جنوا فرار كرد،
همسرش در مونيخ ماند. لودويگ در جنوا كارهايي داشت و نميخواست
همسرش به او ملحق شود. زن زيبايي كه من در 1937 هنگام ملاقات
با او ديدم منشي اش بود نه همسرش. گرچه وي براي اينكه همسرش
تحت فشار رژيم نازي قرار نگيرد، كمي نظرهاي خود را در مورد اين
رژيم تعديل كرد.
و دستهايي كه گهواره ها را تاب ميدادند چه؟ مادران اين
انسانهاي بزرگ
بماند
در بسياري از موارد اين زنان بيشترين و مهمترين اثر را در
زندگي اين افراد بر جاي گذاشتند.
زماني كه رنه كاسن (1968) در طول جنگ جهاني اول به خاطر جراحتي
در شكمش به پشت جبهه منتقل شده بود، مادرش جان او را نجات داد.
پزشكان معتقد بودند كه نميتوان او را جراحي كرد و او را
نپذيرفته بودند. مادر رنه كه در همان بيمارستان پرستار بود
توانست يكي از پزشكان را مجاب كند كه اين عمل را انجام دهد و
رنه تا نود سالگي زنده ماند.
در موارد بسياري، مادران تأثير مذهبي عميقي بر اين افراد داشته
اند. اين امر در مورد ويسل (1986)، پدر جرج پير (1958) و مادر
ترزا (1979) صادق است. پدر پير با شور و شوق مادرش را «كشتي
اي با بادبان هاي برافراشته» مينامد و او را بسيار خطرپذيرتر
و باروحيه تر از پدر مقرراتي و بوروكراتش ميداند. مادرِ مادر
ترزا يكي از اعضاي مهم كليساي كاتوليكِ اسكوپيا بود. وقتي مادر
ترزا جوان بود، پدر او مرد و از آن پس ديگر اشخاصي كه به ديدن
آنها ميآمدند، شخصيتهاي سياسي نبودند، بلكه بيشتر افراد
كليسا بودند. مادر او روحيه اي بسيار مذهبي داشت و اغلب به
نيازمندان ياري ميرساند. الگوي خوبي براي دختر كوچكش بود كه
بعدها بانوي مقدس كلكته نام گرفت.
لرد سسيل در خاطرات خود از مادرش با شور بسيار سخن ميگويد. پس
از فوت مادر، پدرش، يعني رئيس جمهور، ديگر مثل قبل نبود. لرد
سسيل ميگويد مادرش بسيار مصمم بود و براي رسيدن به هر هدفي با
جان و دل گام برميداشت.
مادرِ شون مك برايد (1974) يكي از زيبارويان ايرلندي بود كه
براي او شعرهاي زيادي سروده اند. پدر شون خانواده را ترك كرد
و از فرانسه به ايرلند بازگشت و پس از شورش عيد پاك اعدام شد.
شون تحت سرپرستي مادرش بزرگ شد. آنها به ايرلند بازگشتند، مادر
شون نقش حساسي در جنبش استقلال طلبانه برعهده گرفت؛ جنبشي كه
چند سال بعد شون هم به عنوان يك انقلابي جوان به آن پيوست.
مادربزرگ لوتولي «يك زن درباري» يا به عبارتي معشوقه اي بود
كه پس از مدتي به گونه اي غيرقانوني به همراه دختر كوچكش به
ناتال برگردانده شد. اين دختر كوچك بعدها با كشيشي ازدواج كرد
و لوتولي را به دنيا آورد. پس از فوت كشيش، مادر لوتولي كه
عقيده داشت پسرش بايد درس بخواند، با رختشويي، هزينه خريد
كتاب هاي پسر را تأمين ميكرد. لوتولي در خاطراتش از او
قدرداني ميكند.
رالف بانچ (1950) پس از فوت والدينش با مادربزرگش زندگي كرد.
اين زن با وجود فقري كه گريبانگير آنان بود، بانچ را در قدم
گذاشتن بر نردبان مدارج عالي تحصيلي ياري كرد. بانچ در كتابِ
چكيده اي براي خوانندگان از او به عنوان «ماندگارترين شخصيتِ
زندگي اش» ياد ميكند و در جاي ديگري ميگويد «او زن كوچك
اندامي بود؛ ولي اراده اي استوار، روحيه اي شكست ناپذير و
قدرت روحيِ فوق العادهاي داشت». او هميشه به ياد ميآورد كه
مادربزرگش به او ميگفت ممكن است در زندگي با موانعي مواجه
شود: «ولي تو با جهان روبرو شو، سرت را بالا بگير و هميشه بالا
نگهدار.»
داگ هامارشولد (1961) ممكن است توانايي هاي اجرايي و مديريتي
را از پدرش فراگرفته باشد، اما عشق به شعر، مذهب و درك و شهود
را از مادر به ارث برده است. او حس ميكرد كه غيبت مدام پدرش
به دليل كارهاي دولتي، موجب شده كه مادرش زندگي سختي را
بگذراند و يكي از دلايلي كه موجب شد وي تا پايان عمر ازدواج
نكند همين امر بود؛ او نميخواست زني را محكوم به زندگي با يك
خدمتگزار خستگي ناپذير مردم بكند.
اميلي گرين بالچ (1946) در مورد مادرش نوشت: «او كانون زندگي
من بود و تا زماني كه زنده بود تأثير عميقي بر من داشت.» او
هفده ساله بود كه مادرش را از دست داد.
خانم
انگ سان سو كي (1991) تنها دو سال داشت كه پدرش ترور شد و
مادرش او را بزرگ كرد. خين كي زن توانايي بود كه در پست هاي
مختلف به كشورش خدمت كرد، از جمله اينكه سفير هند بود. سان سو
كي مينويسد پدرش با زني ازدواج كرد كه شجاعت و صميميت لازم يك
شريك زندگي و همچنين اراده و بزرگ منشي لازم را براي حفظ
اهداف او پس از مرگش داشت. وي به محض اينكه خبر سكته شديد
مادرش را شنيد، براي مراقبت از او از انگليس به برمه رفت و تا
فوت مادرش در كنار او ماند.
برگرفته از ماهنامه «زنان»