نقدي بر مقاله دكتر برقعي با عنوان "ستايشگران
رضاشاه يا ناآگاهند يا مخالف دمكراسي"
دكتر مهرداد حريري
Mehrdad.hariri@gmail.com
يكي
از دوره هاي حائز اهميت در تاريخ ايران، دوران پس از انقلاب
مشروطيت تا ظهور رضاخان و سلطنت رضاشاه است. در اين دوره،
ايران دستخوش تحولات بسياري شد كه جاي تحقيق و بررسي فراوان
دارد. شايد بتوان ريشه ي بعضي از رخدادهاي سياسي ــ اجتماعي
امروز را، در آن دوران جستجو كرد.
جاي خالي تحقيقات همه جانبه، بدون غرض و مقايسه اي در خصوص
تحولات آن دوران و تاثيرات آن بر آينده، همواره در تاريخ نگاري
ايران حس ميشود. همه جانبه به معناي بررسي فاكتورهاي سياسي،
اجتماعي و اقتصادي آن زمان و مقايسه اي به معناي مقايسه ي
ايران آن دوران با كشورهاي هم سطح و مشابه خود در روزگار مورد
بحث.
اين مطلب كوتاه، ميكوشد به نكاتي چند از مقاله ي دكتر برقعي كه
در هفته نامه شهروند در تاريخ 22 اكتبر 2004 ــ شماره 931،
به چاپ رسيده، اشاراتي داشته باشد.
رضاشاه يكي از شخصيتهاي بحث انگيز تاريخ ايران بوده است كه در
اغلب موارد نيز در تاريخ با غرض از وي نام برده شده است. از
رضاشاه در تاريخ نگاري ايران با عناويني چون "پدر تاج دار"،
"بنيانگذار ايران نوين" و يا "ناجي ملت" نام برده شده است. و
از طرف ديگر، او را " "شخصيتي قلدر"، "دست نشانده ي انگليس"،
"ديكتاتور"، "جبار" و غيره معرفي كرده اند. كمتر نوشته اي را
ميتوان يافت كه بدون غرض سياسي با يك نگاه علمي، دوران رضاشاه
را مورد تحليل و بررسي قرار داده باشد. اكنون پس از گذشت 80
سال از آن دوران و نيز بلوغ سياسي حاكم بر جامعه امروز ايران،
شايستگي آن را داريم كه نگاهي بي غرض و علمي به آن دوران
بيافكنيم و آن را مورد بحث و بررسي قرار دهيم.
مقاله ي دكتر برقعي بويژه در بخش دوم حاوي مطالب منطقي و متين
بسياري بود. حال آنكه نكاتي چند از آن مقاله، پايه هاي منطقي
ضعيفي داشت.
انتقاد اساسي، در ابتدا به عنوان مقاله ي ايشان تحت نام
"ستايشگران رضاشاه يا ناآگاهند يا مخالف دموكراسي" است. چنين
جمله اي به خودي خود، حكمي است نظري كه بار ارزش گذاري منفي را
به دوش ميكشد. چنين جمله اي، يادآور، لقبهايي چون "مخالفان
نظام مغرضند يا ناآگاه" است كه در ادبيات سياسي ايران امروز،
بسيار به گوش ميخورد. ملقب كردن شخصيتهاي سياسي و افراد به
چنين القابي، بدون غرض نيست، تقريبا همه رژيمهاي مستبد از
مخالفان خود با الفاظ و القابي اين چنيني ياد ميكنند.
سپس ايشان در پاراگراف اول از مقاله ي خود مينويسند: "چگونه
ميشود افرادي كه خود را پيرو مصدق ميدانند، از رضاشاه تجليل
ميكنند؟ در حالي كه ميدانيم كه اين دو شخصيت با هم شديدا مخالف
بودند.
نخست آنكه چرا هر كس طرفدار خط مشي مصدق است نميتواند جنبه هاي
مثبت شخصيتهاي ديگر تاريخي را ببيند و از آن جنبه ها تجليل
كند. اتفاقا اين نشانه ي بلوغ سياسي است كه در عين مخالفت با
يك بينش و منش سياسي، به ارزشهاي مخالفان سياسي خود و يا به
موارد مثبتي كه از آنها به جاي مانده است صحه بگذاريم. جامعه ي
ايران امروز، بخصوص نسل جوان، خواستار رويكرد متفاوتي از تحليل
سياسي تاريخ است كه صرفا بر پايه خط كشي هاي سياسي بنا نشده
باشد.
دكتر برقعي در جاي ديگر از همين مقاله مينويسد: "اين افراد
معتقدند كه مصدق، رضاشاه را نميشناخت و آنها با شناخت بهترشان
از رضاشاه خط او را تصحيح ميكنند." ولي ايشان در نوشته ي خود،
مشخص نكرده ند كه اين فرض از كجا آمده و تاكنون چه كسي چنين
ادعايي كرده است؟ و آيا برشمردن بخشي از دستاوردهاي مثبت دوران
رضاشاه از سوي بعضي از طرفداران مصدق به اين معناست كه مصدق،
رضاشاه را نميشناخت؟ دكتر مصدق نيز مانند بسياري از رجل سياسي
آن زمان، در مقطع سالهاي اوليه 1300، از رضاخان، تعريف و تاييد
بسيار كرده است.
(از آن جمله ميتوانيد به متن نطق مصدق در مجلس به هنگام طرح
سطنت رضاشاه، نگاه كنيد. در اين نطق مصدق ضمن مخالفت با سلطنت
رضاخان دليل آن را مثبت بودن وي در پست نخست وزيري ميداند) اين
دقيقا مانند وضعيت بخشي از گروههاي سياسي در جامعه ي ايران
امروز است. بخش بزرگي از جناح چپ ميانه رو ملي و جناح مذهبي،
رويكرد سياسي و خطي تاريخ را كنار گذاشته و به بررسي كم غرض
تاريخ پرداخته اند كه اين خود از نكات مثبت پيشرفت جناحهاي
سياسي در ايران است. حال آنكه بخش بزرگي از سلطنت طلبان خارج
از كشور، هنوز چنان بلوغ فكري ــ سياسي را نيافته اند كه اين
نشانه اي است از انجماد فكري آنان در 25 سال پيش. به طور كلي،
نگاه بي غرض و بدون خط كشي سياسي به تاريخ، نشانه اي از بلوغ
سياسي و فكري است.
دكتر برقعي همچنين مينويسد: "نكاتي هم كه از او به عنوان منفي
ياد ميشود . . . يعني جلوگيري از تشكيل حكومت مذهبي."
مطمئنا جناب برقعي به مزاياي طرد روحانيت از صحنه ي سياسي
ايران آن روز، اذعان دارند، در كشوري مانند ايران و با توجه به
سير تاريخي مذهب و قدرت و با توجه به ضعف تاريخي عدم وجود
سيستمي با نام سكولاريزم، حركت به سوي حذف مذهب از صحنه ي
سياسي، نه تنها اقدامي نكوهيده نيست بلكه حركتي مثبت و ارزنده
است.
جناب برقعي سپس به ذكر خاطرات پدربزرگ خود ميپردازد و به تحليل
اين نظريه كه رضاشاه، مدرنيزاسيون را آورد ولي مدرنيته را
فراري داد. در اينكه دوران رضاشاه يا بهتر بگويم، ماحصل آن
دوران به مدرنيته منتج نشد، شكي وجود ندارد و جاي بحثي در اين
خصوص نيست، اما از دو نكته مهم نبايد غافل شد. اول اينكه
مدرنيزاسيون از لوازم اوليه و ضروري توسعه ي فرهنگي و در نهايت
مدرنيته است. دوم اينكه در كشوري كه بيش از 90 درصد مردم آن بي
سواد بودند و فقر اقتصادي و بهداشتي، بدبختي و گرسنگي و ناامني
بيداد ميكرد، مدرنيزاسيون به تنهايي نيز از نيازمندي هاي آن
جامعه بود بدون توجه به نتايج بعدي آن.
جناب برقعي در جايي از مطلب خود به درستي مينويسند: "با ابزار
و وسايل جديد نميتوان به مدرنيته رسيد." اما فراموش نكنيم كه
با ابزار و وسايل قديمي در جامعه اي با آن مشخصات، هيچ گاه
نميتوان به انديشه ي مدرن، دست يافت.
جناب برقعي در يك جا با بي توجهي مينويسند: "كشورهايي كه
رضاشاه نداشتند، صاحب قطار و هواپيما و جاده و آسفالت شدند."
عجب! بايد گفت، چه عجله اي است براي ساختن دانشگاه و سيستم راه
و ترابري و كارخانه و خط آهن، چون به هر حال صاحب آنها خواهيم
شد! حتي چه عجله اي است براي رسيدن به دمكراسي؟ چرا كه به هر
حال دير يا زود به آن دست خواهيم يافت! امروزه دوران
دموكراتيزاسيون است و ما هم 50 سال زودتر يا ديرتر، آن را به
دست خواهيم آورد. به راستي اگر هدف توسعه يافتگي سياسي ــ
اقتصادي ــ اجتماعي است، آنچه كه بنيان تفكر مدرن را در خود
ميپروراند قطعا مدرنيزاسيون پايه ي اوليه آن است. در روند
تاريخي حركت به سوي توسعه و مدرنيزاسيون، آنچه اهميت فراوان
دارد، زمان تحقق پروژه مدرنيزاسيون است. به عنوان مثال، تصور
كنيد اميركبير (كه قهرمان آغازگر اصلاحات مدرن در ايران است)
فرصت مييافت كه دو يا سه دهه بر سر قدرت بماند و تمامي اصلاحات
مورد نظرش را در زمينه مدرنيزاسيون، اجرا ميكرد، آيا
در
چنان
حالتي ايران كنوني در جاده توسعه يافتگي چندين نسل، پيش تر از
آن چيزي نبود كه امروزه هست؟ يكي از مظاهر سرافكندگي حكام
قاجار و بخصوص ناصرالدين شاه اين است كه مدت نيم قرني كه دنيا
به سرعت به سمت مدرن شدن و توسعه يافتگي پيش رفت، ايران همچنان
عقب نگاه داشته شد.
جالب است وقتي چند دهه پس از آن در زمان رضاشاه، ايران حركتي
هر چند سطحي را به سوي مدرنيزاسيون، آغاز كرد برخوردهايي اين
چنيني كه به هر حال روزي مدرن ميشديم
را
از اين سو و آن سو ميشنويم...
در عين حال با گفتن اين كه ما به هر حال صاحب همه چيز «كارخانه
و دانشگاه و...» ميشديم، چيزي از امتيازات رضاشاه، در اين مورد
نميكاهد چرا كه هر كس ديگري غير از رضاشاه نيز اگر چنين
اقداماتي انجام داده بود، ما او را به ديده تحسين مينگريستيم.
چه رضاشاه، چه اميركبير و چه هر شخصيت تاريخي ديگر.
سپس ايشان افزوده اند كه: «ايران صاحب امپراتوري صفويه و
قدرقدرتي اوليه قاجار بوده است...» درست است كه ايران صاحب
امپراتوري پرآوازه صفويه بوده است ولي به زعم خود ايشان از
دوران قاجار چيزي جز قدرقدرتي آن بر جاي نماند كه هيچ منفعتي
براي مردم ايران با خود به همراه نداشت.
دكتر برقعي اشاره ميكند به تاريخ ملل ديگر كه«... آنان نيز
دوره هاي آشفته و اندوهبار ... عصر روشنگري و انقلاب فرانسه
...» از آن جمله ميباشند.»
اين اشاره و تشابه يابي، نكته اي است بسيار درست كه با اندكي
بي توجهي بيان شده است. شباهت دوران پس از انقلاب مشروطيت در
ايران با دوران پس از انقلاب كبير فرانسه بسيار است. بخصوص اين
شباهت از حيث ناآرامي و بي قانوني حاكم قابل توجه است. طبيعتا
در ايران آن روز، به دليل عقب ماندگي تاريخي جغرافيايي و شكل
خاص منطقه و مسائلي نظير دخالت نيروهاي خارجي و خطر تجزيه با
مشكلات عديده اي مواجه بوده است. اين شباهت ها زماني به اوج
ميرسد كه هر دوي اين انقلاب ها به ظهور يك ديكتاتوري به اصطلاح
منورالفكر مي انجامد كه اتفاقا هر دوي سردمداران اين نظامها
يعني ناپلئون و رضاشاه، افسران ساده اي بودند كه بدان درجه از
قدرت رسيدند. حتما خوانندگان متوجه اين نكته مهم هستند كه قصد
من مقايسه اين دو شخصيت نيست و هدف بزرگنمايي رضاشاه و نمايش
شخصيت او در حد ناپلئون
نيست،
بلكه نيت اصلي بيان شباهت شرايط اجتماعي، پس از اين انقلابها
است.
چگونه است كه هر دو انقلاب مشروطيت در ايران و انقلاب كبير
فرانسه به نوعي حكومت خودكامه منجر ميشود كه
در آن
دستاوردهاي آزاديخواهانه هر دو انقلاب به فراموشي سپرده ميشود.
بسياري از ما در
بررسي
فرانسه پس از انقلاب تحليلهاي بسيار درخشاني داريم كه توضيح
ميدهد چه عواملي باعث ظهور ناپلئون شد. اما در مورد رضاشاه با
يك جمله ساده «رضاشاه دست نشانده انگليسي ها بود.»
تحليل مان
را به پايان ميبريم. اين كه رضاشاه با كمك انگليسي ها و شخص
ژنرال آيرون سايد موفق به كودتا شد بحثي نيست،
اما نكته اينجاست كه اولا چه عواملي باعث ظهور يك افسر ارتش در
مقام قدرت
ميشود
و دوم اين كه چرا اين ظهور مقبوليت عام مي يابد.
گاه تحليل گران فراموش ميكنند، شرايط حاكم بر ايران آن روزگار
را مورد بررسي موشكافانه تر قرار دهند. ايراني كه ناامني،
تجزيه طلبي و هرج و مرج حاكم بر آن، رجل سياسي و حتي مردم كوچه
و بازار را خسته و ناراضي كرده بود،
ايرانيان آن دوران قريب به اتفاق كودتاي سوم اسفند و تبعات آن
را مثبت ارزيابي ميكردند،
گرچه اين ذهنيت نيز چند سالي بيش دوام نياورد و ديكتاتوري مطلق
رضاشاهي مردم را منزجر و خسته كرد. استيصال مردم در اثر
فشارهاي حكومت ديكتاتوري بود كه در نهايت ايران را در شهريور
1320 به راحتي به اشغال نيروهاي متفقين درآورد.
خلاصه كلام اين كه سالهاي بين 1299 تا 1320 مثل ديگر دورانهاي
تاريخي ايران، داراي بخش هاي متفاوتي است كه هر كدام داراي
مختصات اجتماعي و اقتصادي ويژه خود
هستند.
اقبال عمومي براي اصلاحات تا سال 1304 و اصلاحات بي شماري كه
تا سالهاي 1313 انجام شد و سپس ديكتاتوري مفرطي كه نتيجه منطقي
آن بروكراسي و فساد و انزجار مردم از اعمال زور بود، بي تحركي
و بي ميلي در سهيم شدن در حركتهاي اجتماعي و... همه و همه از
خصوصيات آن دوران است. مجموعه اين ويژگيها باعث عقيم ماندن
اصلاحات و حركت به سوي مدرنيته در ايران شد كه بسيار هم
نيازمند آن بود. اين حركت تا سالهاي دهه 40 متوقف ماند.
اما آن چه لازم است همواره مورد توجه قرار گيرد، موقعيت سياسي،
اجتماعي دوراني است كه رضاشاه در آن به قدرت رسيد و دوراني كه
در آن سلطنت كرد.
ايجاد كارخانه، راه آهن، دانشگاه، بيمارستان و به قول دكتر
برقعي «يك دولت و كشور جديد» توسط رضاشاه، در دوراني كه از
ايران چيزي باقي نمانده بود يك طرازنامه بسيار مثبت جهت ارائه
پيش روي ما قرار ميدهد.
مقاله دكتر برقعي در پايان به ديكتاتوري رضاشاهي ميپردازد كه
چگونه جوانه هاي انديشه هاي بسياري شكوفا نشد و از ريشه خشكيد
كه سخني
بسيار درست است. اين واقعيتي است كه يكي از بزرگترين لطمات
وارده به خدمات رضاشاه، توسط خود وي و در دوران دوم سلطنت وي
بر پيكر اين مجموعه وارد شد و آن همانا عدم اهميت به انديشه و
انديشمندان
بود.
قطعا يك سئوال هميشه در تاريخ باقي ميماند و آن اين كه چگونه
است كه مدرنيزاسيوني
كه در دوران سلطنت خاندان پهلوي در ايران به وجود آمد و پيش
رفت به
وضعيت ناهنجار كنوني
انجاميد؟ پاسخ به اين سئوال ميتواند روشنگر راه آينده سياسي
ايران باشد.