تابستان 1367 ــ 10 اكتبر 2004 ــ دانشگاه تورنتو
راه ما قدم گذاردن و درنورديدن جاده دمكراسي ست

ليلي
پورزند
lilypourzand@gmail.com
lpourzand@yahoo.ca
مادران،
خواهران، همسران و دختران بازمانده، از فاجعه اعدامهاي سياسي
سال 1367، همان دردي را در جان حس ميكنند كه پرستو فروهر پس از
ديدن پيكر پاره پاره مادر و پدر گرانقدر خود، بر دل حك كرد
بازماندگان اين نوع خشونتهاي سياسي، دردي مشترك را تجربه كرده
اند. آنان، زخمي چركين بر دل دارند كه مرهم
آن، نه انتقام بلكه آزادي است.
فريادهاي من، در كنار اقيانوس بي انتهاي آرام، در كرانه غربي
اين سرزمين، در زمان دستگيري مادرم و ناله هاي شبانه من، در
خيابانهاي يخ زده و تاريك اين شهر، در هنگام ناپديد شدن پدرم،
درد من نيست. درد ماست.
بياييد اين درد را با هم فرياد كنيم.
آزاده پورزند:
"هيچ وقت تصور نميكردم كه يك روز از آخرين امتحان سال اول
دبيرستان بيايم و در خانه هيچ كس جز من نباشد كه با هم نفس
بكشيم. سال پيش ليلي بود، دوستانش، مامان، بابا همه ميخواستند
زندگي بكنند. شعله هاي گاز روشن بود. همه از هم لبخند دريافت
ميكردند، گاهي اوقات هم اخم
با
ياد ايران،
ايراني كه شنيدن نام آن، قلب تك تك ما را ميلرزاند و حس بوي
خاكش، زخمهاي كهنه درد غربت ما را ميآزارد، ايراني كه من و تو
و ما از آنيم و بر آنيم. ايراني كه نقطه ي مشترك آمال و
آرزوهاي ماست.
ايران، سرزميني كه تاريخ فرهنگ و تمدن هزاران ساله ي خود را بر
دوش ميكشد. ايراني كه حافظه ي تاريخي اش اولين سنگ نوشته هاي
قانوني را بر دل خود حك كرده است. ايراني كه در طول تاريخ آماج
حمله ي اقوام و ملل گوناگون بوده است. ايراني كه افتخاراتش،
هزاران بار بر زير سم اسبان لشكر مهاجم لگدمال شد و ايراني كه
هزاران بار تكه پاره هاي غرور ملي اش را از خاوران و باختران
خاكش گرد آورد و وصله كرد و دوباره ايران شد.
ايراني كه آينه ي تجلي هويت ملي ماست. ايراني كه زادگاه
آزادمردان و آزادزنان است. ايراني كه در گستره ي تاريخ، افتخار
ايراني بودن را به ما ارزاني داشته و ايراني كه در دل خود بزرگ
مردان و زنان تاريخ را پرورانده، بالانده و شكوفانده است.
هماناني كه در مقابل ظلم و بي عدالتي، خاموش ننشسته اند.
هماناني كه به انديشه ارج نهادند و براي باورهاي خود تا پاي
جان، جنگيدند. هماناني كه خود به پاي چوبه هاي دار رفتند تا
جانشان را فداي آزادي و سربلندي كنند. هماناني كه از ميان ما
رفتند تا مشعل پرفروز انديشه را مشتعل نگاه دارند.
مشعلي كه اكنون، در آغاز هزاره دوم ميلادي، چون امانتي نفيس،
به دست من و تو و ما سپرده شده است.
بر ماست كه شعله ي سركش انديشه و آزادي خواهي و حق طلبي را،
فروزان و باقي نگاه داريم، تا سربلند از آزمايش تاريخ، گوي و
ميدان را به نسلهاي بعدي خود بسپاريم.
كوتاه سخن، آنكه، امروز اينجاييم تا ياد پدرانمان، مادرانمان،
خواهران و برادرانمان و دختران و پسرانمان، كه آزاد انديشيدند
و جان باختند را در اين ديار دور از وطن، زنده نگاه داريم.
همان انسانهاي والايي كه انديشيدند. هماناني كه، خفت سكوت را
برنتافتند و لذت آزاديخواهي را ولو با قيمت گزاف جان خود،
عاشقانه، طلبيدند.
ساختار حقوقي، سياسي ايران امروز، به گونه اي است كه بر سر راه
احياي اصول دمكراسي، حقوق بشر و توسعه ي سياسي، موانع جدي و
عديده اي وجود دارد.
پيچيدگي هاي نظام قانونگذاري و سيستم قضايي ايران، به حدي است
كه، بازيافت هويت آزاديخواهانه ملت ايران، در چهارچوب آن، كاري
است بس دشوار و شايد ناممكن.
در پيچ و خم اين نظام تو در تو، تصويب و اجراي قوانين مترقي و
روزآمد، كه با خواسته هاي به حق مردم، در راه آزادي انديشه و
بيان، سازگار و هماهنگ باشد، آرزويي است زيبا، ولي دور از
دسترس. تضاد ساختاري و ديدگاهي حاكم با آزادانديشي و ميل به
سركوب هر صداي مخالف يا اصلاح گرا، به نام سنت و اصول گرايي،
جدي ترين مانع بر سر راه توسعه سياسي ايران امروز است.
نمونه هايي، چند از اولويتهايي كه در قوانين امروز ايران، به
طور اجتناب ناپذير، نياز به تغيير و تحول دارند عبارتند از:
ضرورت حذف جرم سياسي در قوانين، حذف نهادهاي موازي، اصلاح
قانون احزاب، حذف نهادهاي مميزي و سانسور، اصلاح قانون مطبوعات
و صدها نكته ديگر كه ذكر آنها از حوصله اين بحث خارج است. اين
تغييرات ميتواند بستري مناسب براي حركتهاي دموكراتيك جهت
ارتقاي آزادي بيان و عقيده و به طور كلي حقوق بشر باشد.
چه بسيار انسانهاي آزاده اي كه در راه پرفراز و نشيب احياي اين
حقوق و آزاديها، دل خود را منور به انوار انديشه كرده اند.
براي دفاع از باورهاي خود، در راه حق طلبي گام نهاده اند،
مبارزه و مقاومت كرده اند و آزادي و جان خود را نيز
سخاوتمندانه، گرو گذاشته اند. در اين كشاكش، چه قربانياني،
راهي زندانهاي درازمدت، در ناكجاآبادهاي فراموشي شده اند و چه
بسيار، انديشمنداني كه به جرم انديشيدن، در دادگاههاي غيرعلني
و چند دقيقه اي، بدون حضور وكيل مدافع، تفهيم اتهام شدند و بي
معطلي، به جوخه اعدام يا چوبه دار، سپرده شدند.
اعدامهاي انقلابي، كه جهت پاكسازي محيط، از هر گونه تفكر
متفاوت و مستقل صورت گرفت، داغ ننگي است بر پيشاني هويت تاريخ
سياسي معاصر ايران و دردي است لاعلاج بر دل غرور ملي ما
ايرانيان، از هر گروه و مسلك و با هر باور و عقيده كه باشيم.
***
آيا تا به حال گذارتان به گورستان خاوران افتاده است؟ گوشه اي
از بيابان هاي اطراف تهران كه آرامگاه هزاران هزار زن و مرد
آزادانديش شده است. چه كسي ميداند، چندين هزار جان پاك با
پيكرهاي به خون كشيده شده، در آن نقطه از خاك ايران، خفته اند؟
قدم نهادن، به آن محيط، انسان را دچار آشوب روح و روان ميكند.
آنجا ميتوان دلهره، وحشت، خفقان و بي عدالتي را تا مغز
استخوان، حس كرد.
آنجا ميتوان، آزادانديشي، مقاومت و حق طلبي را نيز لمس كرد.
آنجا نميداني، بگريي به حال قامت خميده هويت انسان،
يا ببالي به روح متعالي حق جوي آدميت؟
خفتن در آن خاك افتخاري است، به عظمت انديشه و به اوج آزادي.
ذرات معلق در آن فضا، مملو است از عشق مادران به فرزندان، نگاه
منتظر همسران و ناله كودكان دلتنگ. عزيزان هزاران هزار مرد و
زن و كودك چشم به در دوخته، در آن خاك، آرميده اند.
هزاران مادر و فرزند و همسر، پريشان به دنبال نشاني از پاره تن
خود در آن خاك هستند. آنان براي تسلي خاطر خود و جهت زنده نگاه
داشتن ياد جگرگوشه هايشان، كنجي از آن خاك را مقبره فرضي عزيز
خود تجسم كرده اند و آن را با سنگ و صدف آرائيده اند و نشان گذارده
اند. آنان بر سر مزار فرضي عزيزشان مويه ميكنند و حسرت تراشيدن
سنگ قبري، براي گور دلبند خود را، به دوش ميكشند و دم بر
نميآورند.
اعدام هاي انفرادي و دسته جمعي به جرم انديشيدن يا
دگرانديشيدن، خشونتي است غيرقابل انكار كه چون تبر، ضربه به
ريشه هاي اصول حقوق بشر وارد ميكند. عدم تحمل انديشه متفاوت و
ايجاد محيط خفقان و رعب و وحشت، پايه هاي قواعد دموكراسي را به
لرزه مي اندازد. ناتواني و ترس از ايجاد محيطي آزاد، جهت رد و
بدل كردن افكار و عقايد، نمونه اي است بارز از خصوصيات حكومت
هاي سركوب گر.
***
سالهاست كه ما با واژه اعدام سياسي، آشناييم.
سالهاست كه با واژه زنداني سياسي، خو گرفته ايم.
سالهاست كه ما سلول انفرادي را خوب ميشناسيم و سالها و سالهاست
كه ميدانيم انديشيدن و دگرانديشيدن جرمي است بزرگ و نابخشودني
ولي همچنان مصرانه و مفتخرانه، مي انديشيم و دگر مي انديشيم تا
منش آزادي طلب و حق جوي خود را بيدار و شاداب نگاه داريم ولو
در كنج سلولهاي انفرادي يا بر سر جوخه هاي اعدام.
خفقان سياسي حاكم بر فضاي ايران امروز، گاه به شكل اعدام هاي
انقلابي در ابعاد فاجعه بشري رخ نموده و گاه در قالب نخبه كشي،
با نام قتل هاي زنجيره اي پديدار شده است.
در اين صحنه هاي سياسي تراژيك، پيكر متفكران و روشنفكران، آماج
ضربات بي رحم تيغ و دشنه قرار ميگيرد.
جسم بي جان اين گوهران كمياب، به خاك سپرده ميشود، ولي
افكارشان همواره در فضاي انديشه سياسي موج ميزند. ياد آنان،
همواره جاويد
است.
***
بازماندگان اين نوع خشونتهاي سياسي، دردي مشترك را تجربه كرده
اند. آنان، زخمي چركين بر دل دارند كه مرهم آن، نه انتقام بلكه
آزادي است.
مادران، خواهران، همسران و دختران بازمانده، از فاجعه اعدامهاي
سياسي سال 1367، همان دردي را در جان حس ميكنند كه پرستو فروهر
پس از ديدن پيكر پاره پاره مادر و پدر گرانقدر خود، بر دل حك
كرد. اين همان دردي است كه مادران چشم به در دوخته دانشجويان
زنداني، به دوش ميكشند. اين همان انگيزه زهرگوني است كه زنان
خانه نشين را براي نجات همسرانشان از بند، به ميدان سياست
كشيد. زناني كه امروز نه در پستوي خانه ها بلكه در سرنوشت
تاريخي ــ سياسي ايران، نقش آفريني ميكنند. اين همان داغي است،
كه بر دل تك فرزند زهرا كاظمي نشست و گدازندگي آن، جان همه ما
را سوزاند. اين همان غم نهاني است كه در چشم فرزندان زندانيان
سياسي موج ميزند. همان غمي كه مسير زندگي آنان را دگرگون ميكند
و آنان را خودخواسته يا ناخواسته از عادي زيستن به ميدان آزادي
خواهي و حق طلبي ميكشاند و از آنان،
فعالان سياسي و حقوق بشر ميسازد. اين همان قصه غصه هاي خواهرك
19 ساله ام است كه شادي خودجوش جواني را در شخصيت او، تحت شعاع
قرار داده است.
اين همان داستان تنهايي من است كه از سنين خردسالي، وحشت رفتن
و بازنگشتن هميشگي پدر و مادرم را لحظه به لحظه در زندگي تجربه
كرده ام. همان دردي كه به من مقاومت آموخت و چراغ راه زندگيم
شد. فريادهاي من، در كنار اقيانوس بي انتهاي آرام، در كرانه
غربي اين سرزمين، در زمان دستگيري مادرم و ناله هاي شبانه من،
در خيابانهاي يخ زده و تاريك اين شهر، در هنگام ناپديد شدن
پدرم، درد من نيست. درد ماست.
بياييد اين درد را با هم فرياد كنيم.
راه ما، قدم گذاردن و درنورديدن جاده دمكراسي است. مسيري كه ما
را به اوج قله بالندگي تفكر ميرساند. قله اي كه مبدأ صعود روح
انساني است. روحي كه آماده پرواز در بيكران انديشه است.
انديشه اي كه نقطه معراج آن، آزادي است. مبارزه در راه دستيابي
به آزادي انديشه و بيان، راه مشترك ماست.
بياييد، اين جاده را با هم درنورديم.
***
در انتها، چند سطري از خاطرات خواهركم، «آزاده» كه در هنگام
زنداني بودن مادرم، «مهرانگيز كار»
از تنهايي و سرگرداني خود نوشته را برايتان نقل ميكنم كه گوشه
اي است از درد مشترك ما:
"هيچ وقت تصور نميكردم كه يك روز از آخرين امتحان سال اول
دبيرستان بيايم و در خانه هيچ كس جز من نباشد كه با هم نفس
بكشيم. سال پيش ليلي بود، دوستانش، مامان، بابا همه ميخواستند
زندگي بكنند. شعله هاي گاز روشن بود. همه از هم لبخند دريافت
ميكردند، گاهي اوقات هم اخم يا شايد هم يكي با كوچكترين بي
توجهي از ديگري آزرده ميشد . . . اما امروز، ديروز، از آن زمان
به بعد . . . تمام آجرهاي اين ديوارها بي توجهي است. تمامش غم
است. همه چيز داد ميزنند: "نميدانم، كي؟ چي؟ معلوم نيست." من
در همين نميدانم ها ميخوابم، ميآيم، ميروم، ميخورم، ميخندم،
گريه ميكنم . . . اگر الان مادر اينجا بود يا در حال نوشتن
بود، يا در حال پختن و اين را مطمئنم كه سر به سر من ميگذاشت.
. . اگر الان ليلي اينجا بود من به اميد او به خانه آمده بودم
. . . اگر الان بابا، مامان و ليلي را ميديد، من منتظر خريد
ميوه اش بودم كه خيلي زود مقداري از ميوه ها را فقط براي خودم
بشورم و بخورم. بعد منتظر شام ميشدم. پيانو ميزدم. بعد از آن
هم با غرور ميگفتم: "من يكي كه نميخوابم." اما زودتر از همه
بغل مادر يا ليلي خواب خواب بودم . . . چند شب پيش يك كلاغ
روبروي پنجره اتاقم فرياد ميكشيد و ميخواست بميرد. من از شب تا
نزديك صبح از پشت پنجره به او نگاه ميكردم و يا صدايش را
ميشنيدم. صبح كه شد رفتم پايين تا به مدرسه بروم. برايش آب هم
بردم. نه تنها نيامد آب را بخورد، بلكه مرد! آنقدر برايش گريه
كردم كه خودم هم خسته شدم. بعد فهميدم گريه ام از تنهايي خودم
است، بيچاره كلاغ، فكر كرد كه خيلي دوستش دارم! . . ."