|
ضمن ارادت به آقاي مشيري از ايشان خواهش و تمنا
دارم كه از تحليل كردن اوضاع سياسي صرف نظر كند و
بگذارد آقاي ضياء اين كار را بكند و سزاوار و
شايسته است كه ايشان به تاريخ بپردازند
من موافقم كه خوانندگان عزيز در اين هفته دندان
روي جگر بگذارند و گفتار مرا به شيوه ديگري تحمل
كنند. ميخواهم اين چيزي كه در گلويم چون غده
سرطاني آزارم ميدهد به نيش قلم جراحيش كنم تا راه
تنفسم گشوده شود قبل از اين كه خفه شوم، آخر تحمل
آدمي هم حدي دارد.
ميخواهم در رابطه با آن چه كه اتفاق افتاد بنويسم،
يعني پيروزي بوش و انتخابات امريكا و برخورد به
نظراتي چند از شخصيتهاي سياسي ايراني و البته
همراه قضاوت خود؛ و چون در حال حاضر من صاحب قلم
هستم ميخواهم چون بوش با «قاطعيت» بگويم و تصميم
هم بگيريم و به افكار عمومي يا سازمان ملل هم وقعي
نگذارم. بگرد تا بگرديم!
در رابطه با انتخابات امريكا نيروهاي سياسي و
شخصيتهاي منفرد و فعال سياسي ايران به شكل بي
سابقه اي از خود حساسيت نشان داده و اظهارنظر
كردند كه اين خود نشان از اهميت قضيه دارد. تقريبا
ميتوان اظهارنظرها را به سه دسته تقسيم بندي كرد
1ــ طرفداري از بوش 2ــ بوش و كري فرقي ندارند
بويژه در تعيين سياست خارجي و ... 3ــ مبارزه عليه
بوش و طرفداري از كري. البته طرفداري از نيدر[رالف
نيدر] نيز ميتواند بخشي از اظهارنظرها را در
بربگيرد اما در اينجا بيشتر بررسي سياستهاي كلان
ميباشد و طرفداري از نيدر ميتواند بخشي از دسته
بندي دوم به حساب آيد.
***
طرفداري از بوش به سه شكل ابراز شد يكي اين كه
«كلا بوش بهتر از كري است» دوم پيروزي بوش بر كري
به نفع مردم ايران است و سوم اين كه پيروزي بوش به
نفع خاورميانه است.
در ميان نيروهاي سياسي ايراني كه بوش را بهتر از
كري دانستند بايد از هواخواهان سلطنت نام برد كه
طرفدار سياست مشت آهنين امريكا هستند. اينان مواضع
راست ترين جناح حاكم در امريكا را مواضع خود كرده
اند و مبلغ بوش شده اند. ناگفته نماند كه گاهي
كاسه داغ تر از آش نيز ميشوند و ايراد ميگيرند كه
خطر ايران براي امريكا بيشتر از عراق و افغانستان
ميباشد و امريكا تاكنون نيز برخورد لازم را نداشته
است. از جناح ملايمتر ميتوان از آقاي داريوش
همايون نام برد كه ايشان اتخاذ هرگونه برخورد به
ايران را برخورد اجتناب ناپذير و ضروري ميداند،
اگرچه نميتوان آرزوي حل فوري مسئله ايران توسط
امريكا را در ميان گفتارش ناديده گرفت.
اما جمعيت آنهايي كه پيروزي بوش را نه به خاطر اين
كه بوش بهتر از كري است بلكه به خاطر قاطعيتش در
مقابل حاكمان ايران، خواستار شده بودند، به مراتب
بيشتر بود كه متاسفانه بخشهايي از اصلاح طلبان را
نيز گرفته بود.
اكثريت اين آرزومندان ساده لوح مستأصلان سياسي اي
هستند كه ريشه اميدشان به «قاطعيت بوش» را بايد در
نااميديشان از تلاشهاي نيروهاي سياسي بويژه اصلاح
طلبان دانست؛ اصلاح طلباني كه نتوانستند قاطعانه
عمل كنند.
اينان متاسفانه و چه بسا عليرغم ميلشان راه حل
فشار خارجي را براي خارج شدن از بن بستهاي اجتماعي
ايران به عنوان بهترين راه يا موثرترين راه و يا
حداقل به عنوان يك اهرم قوي، نتيجه گيري كرده اند.
اينان تحت تاثير تبليغات به اين نتيجه رسيده اند
كه قاطعيت سياسي بوش ميتواند گردنكشان منطقه و
بويژه ايران را سر عقل بياورد و به قول طنزنويس
برجسته مان آقاي ابراهيم نبوي، كه متاسفانه ايشان
نيز به صورت ضمني خود را جزو اين دسته قرار داده و
گفته است: خوبي كري نخواهد توانست از پس بدي هاي
حاكمان ايران برآيد و قاطعيت لازم را كه بوش داراي
آن است(!!) ميتواند مشكل گشا باشد(نقل به مضمون).
و اما كساني كه بوش را براي كل خاورميانه بهتر از
كري دانسته اند تقريبا به همان استدلال فوق يعني
قاطعيت بوش تكيه كردند. خيلي از كساني كه موضع
بالا را گرفته بودند در مورد سياست امريكا در
خاورميانه سكوت كردند ولي بايد بدون تعارف گفت كه
ملاحظات سياسي نگذاشته بود كه آنها علنا
«خاورميانه» را به جاي «ايران» به كار برند، زيرا
مسئله فلسطين و اسرائيل و برخورد بوش با آن
ميتوانست به وجهه سياسي آنها خدشه وارد كند و چنين
برداشت شود كه طرفداري از سياست بوش در خاورميانه
تاييديست بر سياست اسرائيل يا سياست نظامي گري بوش
و اين البته نميتواند خوشايند خيلي ها باشد. از
اين رو خيلي ها بدون اين كه به خاورميانه اشاره اي
داشته باشند فقط ايران را موضوع بحث خود قرار
دادند.
***
در جواب به طرفداران پر و پا قرص بوش چيز چنداني
براي گفتن ندارم جز اين كه بگويم شما پيروز شده
ايد و شايد نفعي هم براي شما اين پيروزي به ارمغان
بياورد، اگرچه مطمئنا بسيار ناچيز خواهد بود. اما
جامعه بشري مجبور است خود را براي حوادث و فاجعه
هاي بيشتري آماده سازد و بايد منتظر پرداخت
تاوانهاي سنگيني باشد، و نميدانم و درك درستي هم
از احساسات اين گونه طرفداران بوش ندارم كه در آن
موقع چگونه خواهند بود؟
و اما سخني با آناني كه به دنبال مسخره ترين منطق
يعني «قاطعيت بوش» رفته اند. آقاي نبوي گفتند بوش
نفهم است اما قاطعيت دارد(يا چيزي شبيه اين).
قاطعيتي كه از نفهمي سرچشمه بگيرد آنهم در بعد
امريكا يعني تنها ابرقدرت جهان جز يك فاجعه عظيم
چيز ديگري به بار نخواهد آورد. قاطعيتي كه عقل و
منطق و خرد را پشتوانه نداشته باشد نتيجه اي جز
نتيجه عمل گروه هاي تروريستي به بار نخواهد آورد.
آقاي بهرام مشيري در تحليل گونه اي نيز همين نتيجه
گيري را ميكند. ايشان بيان كردند كه آقاي كري
قاطعيت ندارد چون هميشه بر سر ميز رستوران مدت
زيادي را صرف انتخاب غذا ميكند يعني ايشان قدرت
تصميم گيري ندارد؟!
اين از آن حرفهاي مردسالاريست كه از آقاي مشيري
فوق العاده بعيد است كه شنيده شود. اين گونه
تبليغات فقط ميتواند آدمهاي ساده را تحت تاثير
قرار دهد نه آدم بالغ و عاقلي چون آقاي مشيري را!
به نظر بايد عكس اين قضيه درست باشد. در انتخاب
سياستمداري كه ميخواهد تنها ابرقدرت جهان را رهبري
كند تامل و تحمل در انتخاب حتي غذا، ميتواند يك
حسن برايش باشد نه يك ضعف.
همين جا بايد بگويم كه ضمن ارادت به آقاي مشيري از
ايشان خواهش و تمنا دارم كه از تحليل كردن اوضاع
سياسي صرف نظر كند و بگذارد آقاي ضياء اين كار را
بكند و سزاوار و شايسته است كه ايشان به تاريخ
بپردازند.
***
شايد به گونه اي بايد پذيرفت كه بوش قاطعيت دارد.
اما قاطعيت او از نوع ديگريست. قاطعيت او يعني
توجه نكردن به افكار عمومي، دهن كجي كردن به
سازمان ملل متحد، به معاهده هاي بين المللي و حتي
به التماسهاي رهبران كشورهاي اروپايي.
آري او در موقع راه رفتن دستها را باز و گامهاي
محكم برميدارد و در چهره ابله گونه اش نشاني از
رحم و شفقت نمي يابي و در لبخند احمقانه اش احساسي
را نميبيني. او از قاطعيتي برخوردار است كه يك
ديكتاتور داراست.
اما حقيقت قضيه و يا روي ديگر سكه «قاطعيت بوش»
كدام است؟ حتي اكثريت قريب به اتفاق هواداران
ايراني «قاطعيت بوش» نيز ميدانند كه توانايي عمل
به چنين قاطعيتي يعني تحكم ديكتاتورمآبانه بر
جهان، از خواست طيف كوچكي از قدر قدرتمندان
شركتهاي فرامليتي نظامي و انرژي سرچشمه ميگيرد و
نه از يك فرد.
گفته ميشود كه چه عيب دارد امريكاييها هم بايد سود
ببرند و اين سود متقابل باشد، بايد گفت كه اين يك
دروغ محض است ضررش براي مردم امريكا اگر بيشتر از
ساير مردم جهان نباشد (كه هست) كمتر نيست.
شايد بشود با قسمتي از گفته آقاي نبوي موافق بود
كه بوش نفهم است ولي قاطعيت دارد اما به عمل
درآوردن اين قاطعيت هراسناك و ترسناك است. اين
گونه قاطعيت به دنبال حداكثر امتياز است يعني له
كردن طرف مقابل و البته در مورد ايران شايد بهترين
كساني كه قابليت له شدن را بدين شكل دارند آن هم
از كيسه مردم، حاكمان كنوني هستند. از اين روست كه
امروز شركت آقاي ديك چيني در ايران فعال مايشاء
شده است و اين اول راه است.
***
اما سياستي كه مدعي بود بوش و كري فرقي ندارند.
اكثريت قريب به اتفاق طرفداران اين سياست مدعيند
كه بوش و كري در سياست خارجي فرقي ندارند يا فرق
چنداني ندارند. كه طيف سياسيون چپ را ميتوان
هواداران پر و پا قرص اين سياست دانست و آقاي
محمدعلي عموئي نيز طي مصاحبه اي در شهروند مدافع
اين برخورد سياسي شدند كه اميدوارم خوانندگان آن
را موضع سياسي حزب توده ايران ندانند چرا كه سياست
اين حزب در ارگان آن يعني نامه مردم منعكس شده
است.
البته بسيار شايسته و نيكو ميبود اگر ايشان، يعني
آقاي عموئي، به مغاير بودن نظراتشان با نظرات حزب
توده ايران در اين زمينه تاكيد ميكردند تا از
خوشبيني يا بدبيني هاي خوانندگان جلوگيري كنند.
خوشبيني ازين بابت كه خوانندگان تصور نكنند كه حزب
توده ايران در ايران سخنگو دارد و براي حاكمان
كنوني ايران وجهه دروغيني ساخته شود و بدبيني ها
ازين جهت كه خوانندگان و البته توده اي هايي چون
اين حقير بر اين باور پاي فشارند كه نكند آقاي
عموئي تلاش دارد وجود و فعاليت گسترده حزب توده
ايران را در خارج منكر شود و بر آرزوي حاكمان
كنوني ايران صحه گذارد كه حزب توده ايران سالهاست
از بين رفته است و اين باور چون خوره ميتواند
آزاردهنده باشد. آقاي عموئي حرمت و احترام توده
ايها را نسبت به خود دريابيد! و نگذاريد كه دشمنان
حزب، توده ايها را ساده لوح بدانند. در جواب به
اين گونه سياست يعني «نه بوش نه كري» بايد گفت كه
بوش نماينده راست ترين جناح امپرياليزم امريكاست،
جناحي كه با هر چه بيشتر نظامي كردن جهان موافق
است و تاكنون در اين جهت نيز عمل كرده است. بوش در
عرصه جهاني به نقش سازمان ملل ضربه زد، به معاهده
هاي بين المللي پيرامون سلامت محيط زيست پشت كرد،
به نظامي كردن فضا روي آورد، به هزينه كردن سرمايه
هاي عظيم براي حفظ شرايط نظامي جهان و برتري خود
به شكل وحشتناكي افزوده است. به جو جهاني در جهت
بي اعتمادي، ترس و نفرت بيش از هر زمان ديگري
افزوده، بين خلقها به ايجاد نفرت ياري رسانده و
هزاران هزار نمونه هاي ديگر كه البته بخش بزرگي از
اين حق كشي ها عيان نيستند و در بند بندِ
قراردادهاي بين المللي ميتوان آنها را ديد، اگرچه
مزه تلخشان را توده هاي ميليوني در سطح جهان
روزانه ميچشند.
كدام انسان برجسته سياسي اي است كه احساس و انديشه
اش نتواند اين تلخي ها را دريابد و بار بيشتر
(بيشتر از دمكراتها) را بر گرده توده هاي ميليوني
با لفظ «فرق نميكند» ناديده بگيرد و يا دهن كجي
كند و نامسئولانه نسبت به اين تجاوزات چنين ادعا
كند كه درجه تجاوزِ بيشتر برايشان فرق نميكند؟
اينان مطمئنا اشكالي در شناخت و تشخيص وزن و
اندازه دارند و از قدرت تشخيص «بيشتر و كمتر»
ناتوانند. البته بدي اين تشخيص آنجا بيشتر ملموس
ميشود كه خواسته شود اين شلختگي سياسي را بقيه هم
بپذيرند.
درك اين قضيه براي هر كسي بايد سخت باشد كه امروز
علم سياست را از اين گونه تيزبيني ها و ظرافتها
تهي يا جدا بداند و عرصه عظيم و گسترده مبارزاتي
حاصل از اين تفاوتهاي خرد را براي دشمن باز گذارد
و از امكانات كوچك و خرد كه بسيار مناسب تر و عملي
تر براي حضور توده هاست به صرف اين كه مثلا كري و
بوش يا خاتمي و نماينده ولي فقيه فرقي ندارند آنها
را از شركت در عرصه مبارزاتي برحذر دارد.
آري امروز سگ زرد برادر شغال نيست. سالهاي زياديست
كه اين دو از هم جدا شده اند. فقط آدم بايد اشتباه
كند كه سگ و شغال را يكي بداند و البته تاريخ اين
گونه سهل انگاري و شلختگي سياسي را به راحتي هضم
نخواهد كرد.
لازم ميدانم كه در آخر به اين نكته نيز اشاره كنم،
سياستي كه بوش تحت عنوان «مبارزه عليه تروريسم» در
سطح جهان تعقيب كرده است و بالطبع همچنان ادامه
خواهد داد، ضربه بزرگي به جنبش رهايي بخش توده ها
و نيروهاي مترقي زده است و همچنان خواهد زد. زيرا
به دنبال حمله به كشورهاي افغانستان و عراق و از
طرفي حمايت از تهاجمات ارتش اسرائيل به سرزمينهاي
فلسطيني عملا بخشي از جريانها و گرايشهاي سياسي كه
ميتوانستند نقش مثبتي را در عرصه سياسي كشورهاي
منطقه بازي كنند به گرايشهاي خشونت طلبانه يا ملي
گرايي مذهبي افراطي يا حداقل در حمايت و سمپاتي از
عمليات ارتجاعي و تروريستي كشاند و عملا باعث شد
كه نفاق بين جريانهاي سياسي را شدت دهد و به
سردرگمي بخشهايي از جنبش ها دامن زده شود و البته
اين گونه گرايش در جريانهاي مترقي در سطح جهان نيز
بي تاثير نبوده است.
چرا راه دور برويم گرايشهايي كه در نيروهاي مترقي
ايران ايجاد شده است، ميتواند نمونه خوبي باشد،
مثلا همين سازمانهاي من درآوردي جمهوريخواهان كه
عملا به تضعيف سازمانهاي مبارز و با سابقه اي چون
اكثريت و... انجاميده است خود نمونه بارزيست از
اين گونه سردرگمي ها و ضعف ها. كدام منطقي ميتواند
بپذيرد كه تشكيلات منسجمي چون اكثريت و يا ...
قدرت مانور و مبارزاتشان كمتر از سازمان گل و گشاد
افرادي پراكنده با انديشه هاي به كلي متفاوت با
همديگر كه هرگاه هر كدامشان تصميم بگيرند كه گوش
نگيرند و بقيه را به امان خدا بگذارند و بروند،
عمل خواهد كرد.
اين جز اينست كه جنبش دارد يكي يكي بازوهاي
توانمند در بسيج توده ها را از دست ميدهد؟ كسي چه
ميداند شايد اينان فكر ميكنند كه نميخواهند بازو
باشند بلكه ميخواهند مغز باشند و نقش بازو را شايد
ميخواهند به عهده بوش بگذارند! و به اين اميد
روزشماري كنند كه امريكا روزي دست آنها را بگيرد و
جايي در قدرت بند كند. اين هم بد فكري نيست! هيهات
كه قدرت طلبي جاي خدمت به توده ها را گرفته است.
|