عزت
السادات گوشه گير
www.ezzatgoushegir.com
پنجشنبه 17 مهر 1365
ابتدا آقاي رأفتي به اتاق سفير رفت. بعد از نيم ساعت كاوه را
با خودش برد. كاوه بعد از مدتي با خوشحالي برگشت و نوبت من بود
كه بروم براي مصاحبه. مصاحبه بسيار سريع گذشت. سفير چند سئوال
كليشه اي پرسيد. وقتي بيرون آمديم، (ن) ايستاده بود پشت در
سفارت. با خوشحالي به ما تبريك گفت. در كافه آقاي رأفتي گفت كه
كار شما درست شده است و ساعت 4 بعدازظهر پاسپورت هايتان آماده
ميشود. گفت ساعت 3 بعدازظهر با رابرت كه وكيل بسيار خوبي است،
قرار ملاقات دارم. انقلاب و جنگ بازار وكلاي آمريكايي را بسيار
رونق داده است. در هتل رابرت را همراه را يك خانواده ايراني
ديگر ملاقات كرديم. نگراني و اضطراب در چهره ي يك يك افراد به
چشم ميخورد. اندامها دفورمه شده، قوزدار و پوست چهره ها كدر،
خسته و بي طراوت بود. هر چند به نظر ميرسيد كه آن خانواده در
وضعيت نامرفهي به سر نميبردند، اما تصوير يك ملت تحقير شده و
شكست خورده را در خود مستتر داشتند. لابد آن خانواده هم وقتي
به ما نگاه ميكردند با ديدگاهي نسبتا مشابه ما را برانداز
ميكردند. با اين تفاوت كه من يك زن تنها بودم با پسرم و آنها
يك خانواده چهار نفره شامل پدر، مادر، دختر و پسر. . .
وقتي كه از كافه بيرون آمديم، رفتيم يك حلقه فيلم خريديم تا
اين لحظات موفق در ايتاليا را جشن بگيريم. ما در كنار
ساختمانهاي تاريخي ايتاليا ايستاديم و عكس گرفتيم. از خود
پرسيدم: چرا آدمها در كنار ساختمانها عكس ميگيرند؟ ساختمانها
چه اهميتي براي ما دارند؟ . . . ساختمانها، آن ديوارهاي ساكت
پير قديمي كه شاهد سرفرازي و سقوط امپراتوري ها بوده اند، كه
شاهد دوران تيره قرون وسطي، كه شاهد اقتدار موسوليني و جنگهاي
خانگي و جهاني . . .، كه شاهد گذر ناشناس ويتوريو دسيكا،
ويسكونتي، و پازوليني بوده اند و شاهد زندگي پرتلاطم آدمهاي
كوچك و بزرگ، كودك و پير . . . فكر كردم كه ديوارهاي سنگي با
آن چشمهاي دروني و نامريي شان، وقتي كه به انسان مينگرند و به
روال خودشان حس ميكنند و ميانديشند، چه وقاري دارند! و فكر
كردم كه مفهوم "سنگ صبور" در فرهنگ ما چه معناي عميق و شاعرانه
اي دارد!
(ن) ما را دعوت كرد كه با او به ونيز برويم به ديدن برادر و
مادرش.
(ن) با تمام وجودش خوشحال بود كه ما با او به ونيز ميرويم. اما
كم كم دوباره كاوه اظهار بي حوصلگي و خستگي كرد. (ن) به شدت
ناراحت شد اما به روي خود نياورد.
بعد از چند تلفن به يك رستوران هنگ كنگي رفتيم تا با خوردن يك
غذاي مفصل يك جشن كوچك و ساده بگيريم! . . . بعد به طرف مركز
شهر حركت كرديم. شهر بسيار كثيف و مردم بسيار فقير و بي چيز
بودند. قيافه هاي مردم همه غم گرفته و تنها و افسرده بود.
معتادان با چشمهاي حسرت بار در شيار كوچه ها و خيابانها پرسه
ميزدند . . . اما طبق معمول همه با مهرباني به ما نگاه
ميكردند. يا شايد مهرباني نگاهها تصور من بود! در شهر چند عكس
گرفتيم و ساعت 4 به هتل برگشتيم. آقاي رأفتي نبود. احساس دلهره
كرديم كه نكند كارمان به اشكال برخورده باشد، اما بعد از مدتي
او را ديديم با پاسپورت هايمان در دستش كه به طرف ما ميآمد.
گفت: برايتان يك ويزاي توريستي يكساله صادر شده است. در طي اين
يكسال من بايد سه بار از كشور خارج بشوم و كاوه يك بار. گفت:
به حرف هيچكس اعتماد نكنيد كه ميگويند آشفته بازار است و غيره
. . . آمريكاييها زندگيشان براساس نظم و منطق است و نبايد به
آنها دروغ گفت. آنها در اين موارد بسيار دقيق هستند. گفت كاوه
در كلاس زبان نام نويسي خواهد كرد و او در طي شش ماه به هيج
وجه نبايد كلاس زبان خود را عوض كند مگر اينكه اين را با پليس
در ميان بگذارد. در مورد اقامت من گفت اگر مامانم بتواند به
آمريكا بيايد و كارت سبزش شش ماهه درست بشود، پس از آن كار
اقامت من هم درست ميشود. گفت از هيچ فرودگاهي غير از فرودگاه
نيويورك وارد نشويد، با خودتان حداقل 800 دلار و حداكثر 1300
دلار به صورت تراولر چك ببريد. گفت بليت هايي هست با قيمت
ارزان براي رفت و برگشت كه ميتوانيد تهيه كنيد و براي كاوه هم
يك بليت رفت. به كاوه گفت وقتي به پاريس رسيدي شماره تلفن و
آدرس خانم پترسون را از خانم مور بگير و به محض رسيدن به
آمريكا برايش يك كارت پستال بفرست. گفت اينطوري براي خودت يك
رفيق، يك پشتيبان و يك دوست پيدا ميكني. وقتي به مشكل
برميخوري، او به تو كمك خواهد كرد. گفت آمريكاييها آدمهاي
تنهايي هستند و با اندك محبت خوشحال ميشوند. اگر برايشان كارتي
فرستاده بشود آن را در گنجه خود بايگاني ميكنند و با هر نوع
اظهار تشكر و امتناني احساس اهميت ميكنند. بعد، از لابلاي
پاسپورت ها يك پاكت براي نام نويسي در مدرسه به كاوه داد و گفت
كه در نگهداري آن بكوش. بعد گفت حداكثر تا جمعه بايد خودت را
به آمريكا برساني چون فرم
I-Twenty
از اعتبار ميافتد. بعد برايمان آرزوي موفقيت كرد و رفت! در
تمام طول صحبت هاي آقاي رأفتي ديدم من محوم! چرا مثل يك سايه
بودم؟ مثل غبار؟ . . . چرا موجوديت فيزيكي نداشتم؟ انرژي بودنم
كجا رفته بود؟ آيا سكوت مزمن من در جمع، محوم كرده بود؟
آيا آقاي رأفتي تصور ميكرد كه من به كسي متعلقم و اين تعلق
اقامت مرا از اهميت كمتري برخوردار كرده است؟
تعلق! تعلق!
اما آيا چقدر اهميت دارد اگر او بتواند بفهمد كه در درون من
كلمه "تعلق" و حتي تصور ذهني و تصويري تعلق من به (ك) چگونه
مرا از حس سنگيني انزجار پر ميكند.
هيچكس نميدانست كه براي گريز ابدي ام از (ك) از چه پيچ و خم
هايي گذر كرده ام. و هيچكس نميدانست كه من اين راز را مثل يك
ننگ مخفي مرموز، مثل يك حاملگي نامشروع مجبور به تحمل بوده ام!
و هيچكس نميدانست كه براي زاييدن اين ننگ مخفي مرموز چقدر
ثانيه شماري كرده ام!
تعلق! چه كلمه ي نفس گيري!
بايد پسرم كاوه را در آغوش بكشم و براي تمام روزهاي دردناك و
ناخواسته اي كه براي او به وجود آورده بوده ام، مرهمي پيدا
كنم!