ادبيات

 

 

من ماندم و قصه ‌ای ناتمام

 

پاکسيما مجوزی

 

تمام اين سالها را پاي پياده آمده بود، كفشهايش سوراخ شده بودند، آفتاب صورتش را سوزانده بود، دستانش به خاطر گرفتن چوب دستي پر از تاول بود.

مرد خسته از راه دور رسيد و از آن دور چيزي ديد. آفتاب وسط آسمان درخشيد. مرد دستش را سايبان چشمانش كرد، بركه اي ديد. مي توانست آبي بنوشد، زير سايه درختش استراحت كند و باز هم به راهش ادامه دهد .

چرا سفر مي كرد؟

   كسي نمي دانست. حتي خودش نمي دانست چرا سفر مي كند. هميشه ساكت بود و حرف نمي زد. مي گويند توي يك شب باراني، خيس و عرق كرده از خواب پريد ، توشه اي برداشت و بدون حتي يك كلمه ناپديد شد . بعدها او را در بيابان ديدند كه راه مي رفته. اما كسي نمي دانست به دنبال چيست. پيرزن هاي كور مي گويند گمشده اي داشت و به دنبال آن بود. مرد هميشه سياه مي پوشيد. موهايش نقره اي رنگ بود، چشمانش درخشش خاصي داشتند و هر كس به چهره اش نگاه مي كرد حس لطيفي درش جاري مي شد.  ميانسال بود. هميشه آهسته حرف مي زد و بيشتر نگاه مي كرد. چشمان نافذي داشت و بر هر دهاني مهر سكوت مي زد. سالها بود كه سفر مي كرد. سالها بود كه به همه جا سرك مي كشيد و در هر توقفي بيشتر از چند ساعت نمي ماند .

گفتي از دور بركه اي ديد؟

  مرد از دور بركه اي ديد. حالا مي توانست آبي بنوشد، زير سايه درخت استراحت كند و بعد از آن به راهش ادامه دهد . قدمهايش آهسته و شمرده بود.

ديگر چيزي نمانده بود، احساس تشنگي مي كرد.

خشكي لبانش را با خيسي زبان گرفت. زمزمه كرد: «آب». هنوز چند قدمي مانده بود تا به بركه برسد. هنوز بايد كمي ديگر راه مي رفت .

اما جلو نرفت و ايستاد. نمي توانست به چشمهايش اعتماد كند، در تمام اين سالهاي پر سفر ياد گرفته بود حتي سايه اش را هم باور نكند. ياد گرفته بود هر جا آب را ديد تا در آن غوطه نخورد باورش نكند . هزاران سراب ديده بود و هزاران بار تا پاي مرگ رفته بود. اما آنچه مي ديد نه سراب بود و نه خواب .

كسي توي بركه بود. زني با موهاي بلند، چشماني نافذ تر از خودش و صورتي جوان و پر طراوت. زني را ديد با بدن برهنه در ميان امواج آب. مرد سياه پوش قدم برنداشت، حتي مخفي هم نشد. مسحور شده بود. مسحور بي خيالي و زيبايي زن. زن با چشمانش به او مي خنديد و مرد را به سوي بركه مي كشاند. زن از او فرار نكرد، تن خود را در ميان عمق آب مخفي نكرد. اجازه داد تا چشمان نافذ مرد سياه پوش بدن او را نگاه كند. مرد از اين متعجب بود كه نگاهش بر زن هيچ تاثيري ندارد. مرد سياه پوش در تمام اين سالها چنين چيزي نديده بود. زن لبخند زد و با قدمهايي شمرده و آرام، با طنازي و بازي دادن انحناي كمر از آب بيرون آمد. لباسش را كه روي بوته كنار بركه انداخته بود برداشت و بر تن كرد. مرد به زن نگاه مي كرد. جوان بود، اين را شادابي صورتش و درخشش چشمانش مي گفتند. خطي بر چهره نداشت . قطرات آب از موهاي مشكي اش چكه مي كردند و جاي خيس پاهايش بر زمين شني و نرم كنار بركه مانده بود. لبخندي زد و نزديك مرد آمد. حالا بهتر مي توانست چهره خسته و آفتاب سوخته مرد سياه پوش را ببيند. حالا نگاه نافذ مرد سياه پوش را حس مي كرد و داغي آن را بر پوست تنش لمس مي كرد. لبخند زن محو شد. دستانش را كنجكاوانه به سوي لبهاي مرد برد و به ترك هاي خشك آن دست كشيد. پرسيد: «آب مي خواهي؟» مرد سياه پوش حرفي نزد. همانطور ايستاده بود و به زن نگاه مي كرد. زن دست مرد سياه پوش را گرفت و او را به سوي بركه كشاند، دستهايش را روي شانه مرد گذاشت و او را آرام روي سنگ بزرگ كنار بركه نشاند.  

هيچ حرفي نزد؟ 

    هيچ حرفي نزد، انگار با چشم سخن مي گفتند، انگار با نگاه حس مي كردند. هر دو داراي چشمهاي نافذي بودند، هر دو مسحور شده بودند .مگر هميشه بايد حرف زد، بعضي اوقات فقط بايد ديد، بايد حس كرد. زن به كنار بركه رفت دستانش را همانند كاسه اي به هم چسباند و به درون بركه فرو برد. آب توي دستانش جمع شدند بعد زن آرام برگشت و دستانش را به سوي لبهاي خشك مرد برد. مرد سياه پوش آب نوشيد. تا به حال چنين آبي ننوشيده بود. هميشه در آرزوي نوشيدن چنين آبي بود. هميشه تشنه بود و نمي دانست اين تشنگي دائم براي چيست. حتي بعد از نوشيدن آب هم باز تشنه بود ولي حالا انگار تمام آن تشنگي ها تمام شده بود. به زن نگاه كرد. كلاه شنل سياهش را كه برداشت، آفتاب موهاي نقره اي اش را تلالو داد. زن لبخند زد، به موهاي نقره اي مرد نگاه كرد. از كنار سنگ شانه اي برداشت. شانه اي به رنگ تمامي آبي ها، شانه اي كه دو گل ريز بنفش روي آن بود و هميشه روي موهاي زن مي ايستاد. زن شانه آبي را آرام از ميان موهاي نقره اي مرد رد مي كرد. مرد چشمانش را بست. آرامشي وجودش را فرا گرفته بود. سالها بود كه موهايش هيچ شانه اي به خود نديده بود. چشمانش را آرام باز كرد.

زن را نديد.

زن رفته بود؟

   زن كنار بركه رفته بود تا دستمال گلگونش را خيس كند. هميشه اين دستمال همراهش بود. بعضي اوقات كه باد مي آمد و موهايش را آشفته مي كرد با اين دستمال طغيان موهايش را مي گرفت. ولي حالا دستمال را خيس كرده بود و كنار مرد آمده بود تا ترك هاي خشك صورت مرد را خيس كند. مرد نگاه مي كرد و هيچ نمي گفت. زن، بند سياه و سفت شنل مرد را كه دور گردنش گره خورده بود باز كرد. شنل سياه روي سنگها رها شد. حالا زن مي توانست شانه هاي پهن و قوي مرد سياه پوش را ببيند. لبخند زد و با آن دستمال خيس، گرد و خاك گردن و لباسهاي مرد را گرفت. مرد لبخند زد.

فقط لبخند زد؟ حرفي نزد؟ كاري نكرد؟

چكار مي توانست بكند. آن ها، مسحور هم شده بودند . فكر مي كني چرا مردم آن منطقه پس از آن دو نفر، همگي كور به دنيا آمدند؟ مرد لبخند زد، مرد دستش را بالا آورد تا موهاي زن را نوازش كند. زن تازه آن موقع بود كه تاول هاي دست مرد را ديد. در چشمان زن حلقه اشك جمع شد. مرد لبخند زد.

چرا گريه كرد؟ چرا مسحور هم شدند؟ مگر همديگر را  مي شناختند؟

   نه آنها قبل از اين همديگر را نديده بودند. مرد شبانه راه افتاده بود. آن هم توي يك شب باراني تا گمشده اش را پيدا كند. براي همين تمام بيابان ها را پشت سر گذاشته بود . زن هم هر روز به بركه مي رفت و تن خود را به آب مي سپرد. همه مردم آبادي مي دانستند زن هر روز به بركه مي رود ولي نمي دانستند چرا آن بركه؟ بركه اي كه كنار بيابان است و هر روز مسافر زيادي از آنجا مي گذرد. آن نزديكي ها بركه ديگري هم بود ولي زن هميشه به آنجا مي رفت و به هيچ سئوالي پاسخ نمي داد. حتي پير زنان كور هم نمي دانستند چرا ؟

بعد چه شد؟

   زن كه بر تاول دستهاي مرد بوسه زد، حلقه اشك از چشمانش سرازير شد.  مرد مي خواست با دستانش آن اشك ها را پاك كند اما با آن دستهاي پير و زخمي نمي توانست به صورت جوان و زيباي زن دست بزند. شنل سياهش را برداشت، و با گوشه اي از آن اشكهاي زن را پاك كرد . . . 

چرا سكوت كردي؟ چرا چيزي نمي گويي؟ باز هم مي خواهي داستان را نيمه كاره رها كني؟

   مي شنوي؟ باران مي آيد. باران هميشه زيباست. آن لحظه هم باران زيبا بود. همان موقع بود كه باران‌ آمد. مرد شنلش را باز كرد و هر دو زير شنل خزيدند.

ديگر صدايي نبود جز برخورد قطرات باران كه بر روي آب بركه و سنگها فرود مي آمد. ديگر هيچ صدايي نبود جز صداي نفس هاي مرد سياه پوش و زن زيباي جوان. ديگر هيچ صدايي نبود و اي كاش آن برق چشمان پنهان صدايي داشتند. اي كاش مي شد صداي نفرت آن نگاه را ديد.

كدام نگاه، كدام صدا، از چه مي گويي؟

  از آن دو جفت چشمي مي گويم كه هرروز زن را هنگام آب تني مي ديد. چشم ها متعلق به پسري نوجوان بود كه در عشق زن مي سوخت. هرروز كارش را رها مي كرد و پشت سنگها مخفي مي شد و تن برهنه زن را مي ديد و شانه زدن موهاي خيسش را نظاره ميكرد. پسرك زن را مي پرستيد و اورا دوست مي داشت. كسي نمي دانست چرا دو روز تب كرده بود و از هذيانهايش چيزي نفهميدند. پسرك در اين دو روز همه اش تشنه بود و آب مي خواست اما هيچ آبي سيرابش نمي كرد. پسرك از دستان زن آب مي خواست و حالا با آن چشمان حريص،‌ با آن چشمان پر نفرت، شاهد حركت نامتوازن شنل مشكي بود. هيچ صدايي نمي آمد و آنان نمي دانستند هوا طوفاني خواهد شد.

   چرا سكوت كردي، باز هم مي خواهي آخر داستان را نگويي، بگو، تو را قسم به هر كه دوست داري بگو، زمان زيادي نمانده، هميشه تا اينجا گفتي، هميشه مكث كردي، هميشه آه كشيدي و هميشه نخواستي آخر داستانت را بدانم. هميشه سكوت كردي و گفتي هوا طوفاني خواهد شد و هميشه گفتي بقيه داستان را بعدا مي گويم، ولي بگو، مي خواهم بشنوم.  

اي كاش اين سنگها حرف مي زدند. آن شب هم باران مي آمد و آن شب هم طوفان شد. همان شب تو مردي و من گريه كردم. براي خودم اشك ريختم چون راوي قصه ام مرده بود، راوي قصه مرد سياه پوش و زن مرده بود.

نمي دانستم چه مي شود. نمي دانستم قصه ات به كجا مي رود. گفته بودي قصه نيست، گفته بودي حقيقت است، افسانه است، گفته بودي آن آبادي هنوز هست، همان آبادي كه پر از پيرزنان و پيرمردان كور است. گفته بودي روزي با هم مي رويم و كنار آن بركه مي ايستيم،‌ شايد نشانه اي آنجا باشد، شايد گل سري آنجا مانده باشد، گل سري به رنگ تمام آبي ها. تو را كه توي قبر گذاشتم نعره كشيدم. پايان قصه ات را نمي دانستم، ديگر نبودي كه با هم به آنجا برويم. شبانه راه افتادم. توي بيابان و كوه ها سرگردان شدم، آه كشيدم و در دانستن آخر قصه ات سوختم. چه شد؟ چرا نگفتي آن چشمان شوم و حريص چكار كردند، به دنبال آبادي كوردلان چه راهها كه نرفتم، از هركس مي پرسيدم پاسخي نداشتم. از من مي ترسيدند مي گفتند مرد سياهپوش برگشته. نمي دانستند سياهي لباسم به خاطر مرگ توست، نمي دانستند سرگرداني ام براي يافتن پايان قصه اي است كه راوي اش آن را ناتمام گذاشته. كسي راه آن بركه را نمي دانست، همه مي گريختند، همه فرار مي كردند، و فكر مي كردند من همان افسانه هزار ساله هستم كه  بازگشتم. فكر مي كردند براي بردن زن آمدم. اما زن كجا بود، راستي آنان چه شدند؟ در آن شب باراني، در مقابل آن چشمان حريص چه كردند؟

همه جا پر از سكوت است، چشمان نافذي ندارم، سكوت را بلد نيستم. هميشه حرف زدم، هميشه شنيدم، هميشه در عطش شنيدن قصه ات صبر كردم تا حالت مساعد شود، فكر مي كني  نمي دانستم اين اواخر با مكث داستانت را تعريف مي كني. بنيه نداشتي، نيرو نداشتي تا دهانت باز شود. سالها بود كه چشمانت كور شده بود و تو از نسل همان آبادي بودي و براي همين قصه ات را خوب روايت مي كردي. ولي چرا آدرس درستي ندادي. تنها گفتي بيابان، تنها گفتي بركه و در آخر من ماندم و قصه ناتمام. پس چرا اين بيابان تمامي ندارد، پس چرا به آخر دنيا نمي رسم، كاش قبل از مرگت همه را مي گفتي، كاش مي دانستي با شنيدن همين قصه بود كه كودكي ام را به بزرگي رساندم، كاش مي دانستي كه آرزو مي كردم زودتر بزرگ شوم تا تو بتواني به راحتي از انحناي كمر و زيبايي برهنگي تن زن بگويي و من هرروز بزرگتر مي شدم و تو برايم واضح تر مي گفتي و اين آخرين روايتت كامل ترين بود ولي عمر تو مجال نداد تا آن را تمام كني و حالا من مرد سياه پوشي شدم كه آواره بيابان است و دنبال گمشده اش مي گردد.

  سالها گذشته و من با افسانه تو مو سفيد كردم، ديگر بياباني نمانده تا به پايان برسد، ديگر بركه اي نمانده كه نديده باشم، مي گويند تنها يك بركه است كه نرفتم.  بركه اي كه توي بيابان است و مسافران زيادي از كنارش مي گذرند. مي خواهم آن آخرين بركه را هم ببينم. مي خواهم آن يكي را هم از سر بگذرانم. چيزي نمانده، بايد برسم، خسته ام، تشنه و آفتاب سوخته. كفش هايم سوراخ شدند، دستانم پر از تاول است از بس كه اين چوب دستي را توي دستانم فشردم.

دستم را سايبان مي كنم تا نور خورشيد آزارم ندهد. توي تمام اين سالها نگاه كردن را ياد گرفتم. سكوت را تجربه كردم و تنها صداي تو در گوشم طنين مي انداخت. بايد آبي مي نوشيدم و به راهم ادامه مي دادم، آب مي خواستم. بايد چند قدم ديگر مي رفتم تا به بركه برسم ولي صبر كن اين بركه چه آشناست. او را كجا ديدم؟ هيچ جا نديدمش، آن را توي ذهنم ثبت كردم. همان است، همان بركه توي افسانه،‌ همان بركه اي كه مي گفتي، اينجاست روبروي من و آن زن زيباي توي آب؟! آن زن زيبا كيست؟ چرا به من لبخند مي زند؟ چرا از من فرار نمي كند؟ چرا مثل همه نمي گويد مرد سياه پوش افسانه ها بازگشته؟ چرا به طرفم مي آيد؟ نوازشم مي كند، آبم مي دهد، گرد و غبار اين همه سال را پاك مي كند و تاول هاي دستم را بوسه مي زند؟ چرا با آن شانه به رنگ تمام آبي ها موهاي نقره اي ام را شانه مي زند؟ چرا باران مي آيد؟ چرا اشكهايش را پاك مي كنم؟ چرا او را در آغوش مي گيرم؟ چرا شنل مشكي ام را باز مي كنم و به زير آن مي خزيم؟ چرا آن چشمهاي حريص افسانه ات را فراموش مي كنم؟ چرا آن چشمهاي پرنفرت را نمي بينم؟ چرا سكوت را تجربه مي كنم؟ چرا بعد از اين همه سال داستانت را فراموش مي كنم؟ چرا چهره كور راوي را نمي بينم؟ چرا از زن نمي پرسم چند سال است كه در اين بركه شنا مي كني؟ چرا نمي پرسم مرا از كجا مي شناسي؟ چرا ديگر تشنه نيستم؟ چرا صداي فريادهاي پسر را توي آبادي نشنيدم كه مي گفت: «غريبه اومده». چرا هجوم مردم آبادي را به سوي بركه نديدم؟ چرا صداي كوبيدن چوب و چماق را بر بدن هايمان حس نكرديم؟ چرا نديدم كه زن را جلوي چشمانم تكه تكه كردند؟ چرا نتوانستم او را نجات دهم؟ چرا او را جلوي چشمان من خاك كردند؟ چرا چشمان مرا كور كردند؟ چرا نفرين شان كردم؟ چرا از خداي آسمان ها خواستم كه تمام چشمان اين مردم را كور كند تا انتقام زن را بگيرم؟ چرا با چشمان كور راهي بيابان شدم و چرا ديگر كسي مرا نديد؟ هيچ كس مرا نديد غير از تو راوي قصه ها. اما چرا قصه را نيمه تمام گذاشتي و چرا مرا آواره بيابان ها كردي؟ كاش همان اول مي گفتي كوري مردم اين آبادي به خاطر نفرين مرد سياه پوش است. كاش مي گفتي كه آنان زن زيبا را كشتند و مرد سياه پوش را با چشماني كور آواره بيابان كردند. كاش همه را مي گفتي و نمي گذاشتي افسانه مرد سياه پوش،‌ افسانه نفرين او تكرار شود، كاش . . . .

 

برگرفته از سايت www.ghabil.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

Home | News | Politic | EditorialsCommunity | One Minute | Links | Photo gallery | Classifieds | Contact

© 1995 - 2004 Interlink Network Solution. All rights reserved.