ادبيات

 

 

فرهنگ آپارتمان نشينى

 

 دکتر هما مستشفي

تجربه آپارتمان نشيني ما وقتي شروع شد که با دو پسر هشت و پنج ساله مان راهي اروپا شديم. اولين ماه اقامتمان را که هفته اول آن عجولانه صرف پيدا کردن آپارتمان و سه هفته بعد در انتظار خالي شدن آن گذشت در هتل زندگي کرديم و بچه هايمان را به مدرسه اي نزديک همان هتل فرستاديم. اول ماه بعد به آپارتماني که اجاره کرده بوديم و در طبقه اول يک ساختمان دوبر و نبش  يک چهار راه بود، نقل مکان کرديم. اين آپارتمان بالکن نسبتا وسيعي داشت که مشرف به چهار خيابان بود و ماي غربت زده وقتي دلمان ميگرفت و ساعتي در بالکن مي نشستيم، بيشتر از اينکه دلمان از ديدن آدم هاي شاد و فراغبال نشسته در پياده روي کافه روبرو و رهگذران رنگارنگ  باز شود مشاممان از دود اگزوز ماشين هايي که پشت چراغ قرمز توقف ميکردند اشباع ميشد و به داخل خانه برميگشتيم. روي همين بالکن اولين نشان حاضر جوابي پسر پنج ساله ام ظاهر شد و آن وقتي بود که شوهر عمه اش به او پيشنهاد کرده بود از بالکن به پايين بپرد و او جواب داده بود اول شما که بزرگتر هستيد بايد بپريد!

ما در آن آپارتمان  به جهت  سر و صدا و دود زياد محل، بيشتراز نه ماه نمانديم و بعدها فهميديم اين اقامت چيزي از فرهنگ آپارتمان نشيني به ما نياموخته بوده است (طبقه زير ما گاراژ بود).

آپارتمان دوممان در محله اي سرسبز و آرام، در طبقه هفتم ساختماني آجري و قشنگ بود و پنجره هايش رو به نمايي  از شيرواني هاي قرمز اخرايي رنگ کم و بيش پنهان شده در لابلاي شاخ و برگ درختان تنومند، باز ميشد. در آن آپارتمان من دلپذيرترين ساعات ظرف شويي عمرم را گذراندم چون به جاي اينکه به تکه مانده هاي غذاي چسبيده به ته بشقاب ها نگاه کنم، از پنجره بالاي ظرفشويي به درختها و شيروانيهاي خوشرنگ و دود يا بخار آبي که از دودکش ها در فضاي بالاي خانه ها به صورت ابري سفيد به آسمان ميرفت نگاه ميکردم. هر چند گاهي اين نظر بازي به قيمت دوباره شويي ظرفها تمام ميشد.    

نقل مکان ما در اول تابستان بود و همزمان با شروع تعطيلي مدارس. در ابتداي اسباب کشي از اينکه نقشه ساختمان طوري بود که با باز کردن پنجره ها کوران ايجاد ميشد به ذوق معمار سازنده آفرين فرستاديم ولي با شکستن اولين شيشه قدي در يکي از اتاقها که در نتيجه باز گذاشتن دو پنجره روبرو به شدت بسته شده بود فهميديم که معمار اينجاي قضيه را نخوانده بوده است و ما بايد کرايه ماهيانه مان را بيشتر حساب کنيم. دو هفته بعد از اسباب کشي خواهرم با پسر هشت ساله و دختر چهار ساله اش به ديدن ما آمد. خوشحالي ما از تازه کردن ديدار يکديگر با احساس ذوق زدگي بچه ها از يافتن همبازي هاي قديميشان بيشتر شد.

طبيعتا از روز بعد قايم موشک و جفتک چارکش و گاهي داژبال بازي کردن بچه ها شروع شد و قهقهه خنده آنها که گاهي با فرياد اعتراض به جر زدن يکي از بازي کنندگان همراه ميشد به اضافه به هم خوردن پر سر و صداي در اتاقها، آپارتمان را به لرزه درميآورد. تا آن وقت هنوز انسان هايي به عنوان همسايه طبقه زير براي ما وجود خارجي نداشتند (در ايران ما هيچوقت در آپارتمان زندگي نکرده بوديم).

 اولين اخطار را چند هفته  بعد از اسباب کشيمان (چند روز بعد از ورود خواهرم و بچه هايش) در يک بعدازظهر زيباي تابستان دريافت کرديم. آن روز آقايي که گفت مسئول رسيدگي به امور جاري ساختمان است و منتخب ساکنين آنجاست  به ديدنمان آمد. در لحظات اول فکر کرديم اين فرانسوي ها چه مردمان مهرباني هستند ميدانند ما غريب و تازه وارديم نماينده شان آمده است از طرف همه همسايه ها به ما خوش آمد بگويد. ولي زود فهميديم که کور خوانده ايم و در واقع ايشان آمده اند به ما تذکر بدهند بچه ها نبايد در آپارتمان بدوند و ما هم بايد مواظب بستن در و پنجره هايمان باشيم و زياد سرو صدا به راه نياندازيم. خلاصه مقررات مخصوص ساختمان را رعايت کنيم. به بچه ها هشدار داديم در خانه قايم موشک و داژبال بازي نکنند و خودمان از ايجاد کوران در آپارتمان صرفنظر کرديم و در نتيجه درها کمتر با صداي بلند بسته شدند و آرامشي نسبي در آپارتمان برقرار شد. خواهرم و بچه هايش بعد از يک ماه ما را ترک کردند و چند روز بعد از رفتن آنها يکي از دوستانمان که دختر و پسري همسن پسران ما داشتند به ديدنمان آمدند. از فرداي ورودشان، چون انواع بازي هاي دويدني در خانه قدغن شده بود به ناچار هر روز چند ساعتي بچه ها را به پارک ميبرديم و چنان خسته شان ميکرديم که در خانه توان به دنبال هم دويدن و سرو صدا به راه انداختن  نداشتند و به خيال خودمان مقررات را رعايت ميکرديم.  تا اينکه شبي بعد از خوابانيدن بچه ها با دوستانمان گرم بحث و تفسير مسايل سياسي ايران بوديم و احتمالا موقع شعار دادن صدايمان بلند شده بود که ناگهان از صداي تاپ تاپ کوبيدني عجيب، لحظاتي ساکت شديم و چون  نفهميديم صدا از کجاست دوباره بحث را ادامه داديم. چند دقيقه بعد، از صداي تاپ تاپ مجدد و از لرزش لوله هاي شوفاژ که در آنجا از رو کشيده شده و از گوشه ديوار از طبقه اي به طبقه ديگر ميرود به منبع صدا پي برديم. روز اولي که من اين سيستم لوله کشي را ديدم فکر کردم اگر چه سالن را زشت کرده ولي احتمالا موقع ترکيدن لوله ها تعميرش کم دردسرتر از سيستم لوله کشي ما در ايران است ولي  آن شب فهميدم لوله کشي از رو، کاربرد ديگري هم دارد و ما با آن آشنا نبوده ايم.

 فردا صبح دوباره آقاي مسئول ساختمان به ديدنمان آمد و تذکر داد که بعد از ساعت ده شب بايد خفقان بگيريم و چون صاحبخانه ما بي توجه به مقررات صوتي ساختمان، کف آپارتمان را سراميک کرده ما مي بايست حتي در طول روز آهسته تر صحبت کرده، صداي تلويزيونمان را پايين بياوريم و در خانه با دم پايي پارچه اي راه برويم (نميدانست خانم دوست ما يک لحظه حاضر نيست صندل پاشنه صناري بلندش را که خيال ميکند به او بلند بالايي سرو را ميدهد عوض کند).

چند ماهي را بدون دريافت اخطار گذرانديم تا اينکه دو سه دوست قديمي را که در شهرمان پيدا کرده بوديم  شنبه شبي به منزلمان دعوت کرديم. در آن زمان هنوز جوان بوديم و آنشب  به اميد روز بازگشتمان به ايران  که خيلي هم دور به نظرمان نمي رسيد لبي تر کرده و به ياد وطن آهنگهاي ايراني گوش ميکرديم. يکي دو نفري هم در ميان مجلس دستي تکان ميدادند. همچنان که گرم شور و نشاط بوديم، ناگهان همسايه حساس و حسود طبقه زير ما با کوبيدن به لوله هاي شوفاژ، اعلام وجود کرده، مايه خجالت ما مقابل ميهمانانمان و منقص کردن عيشمان شد. در ساعات باقيمانده شب با شرمندگي بارها مجبور شديم از دوستانمان خواهش کنيم آهسته تر صحبت کنند. آخر شب وقتي در آسانسور به روي آخرين ميهمانان بسته شد شنيديم که يکي از آنها گفت خدا را شکر راحت شديم.  بيچاره اين دوست که گويا بلندگويي در گلو داشت آن شب مجبور شده بود به حرمت ما کمتر حرف بزند.

 چند روز بعد همانطور که انتظار ميرفت دوباره سر و کله مدير ساختمان پيدا شد. گفت خودش ايتاليايي است و اگر چه با خون گرمي و گردهمآيي هاي پر سر و صدا آشناست ولي عده اي از همسايگان (حتي همسايه هاي طبقات بالا) به سرکردگي همسايه طبقه ششم که مسن است و اعصابش خراب،  شکايت نامه اي عليه سر و صداي ما تنظيم کرده اند و ما مي بايست آپارتمان را تخليه کنيم. دو سه ماهي به آخر سال تحصيلي مانده بود. چون بچه ها در آنجا مي بايست به  مدرسه محل خود بروند و ما نميخواستيم قبل از پايان سال تحصيلي مدرسه آنها را عوض کنيم قول داديم مقررات را بيشتر رعايت کنيم و آسه رفته و آسه بياييم و موجبات ناراحتي هيچکس را فراهم نکنيم. البته براي اينکه دلمان خنک شود توصيه کرديم شايد لازم است همسايه زيري هم براي تسکين اعصابش مدتي به يک خانه خارج شهر يا آسايشگاه رواني نقل مکان کند!

 يکي دو ماهي گذشت. عصر يک روز شنبه من و شوهرم به قصد خريد بچه ها را در منزل گذاشته به سوپرمارکت خارج شهر رفتيم. خريدمان بيشتر از حد انتظار طول کشيد. به محض اينکه به در ساختمان رسيديم  من که نگران بچه ها بودم چند کيسه خريد را به دست گرفته به سرعت با آسانسور خود را به آپارتمانمان رساندم و با فشار دستم را روي دکمه زنگ گذاشتم. چند ثانيه اي که به نظرم چند ساعت آمد گذشت و خبري نشد. هراسان از اينکه چه بر سر پسران نازنينم آمده که در را باز نميکنند، دوباره انگشتم را با فشار روي دگمه زنگ فشار دادم و با دست ديگر شروع به مشت کوبيدن به در کردم تا قفل در صدايي کرد و در کمي باز شد.  از لاي در نيمه باز به جاي چهره خندان و شاد بچه ها چشمم به صورت برافروخته از خشم همسايه طبقه ششم افتاد که از وراي چشمان آبي شيشه مانندش با غضب و نفرت به من نگاه ميکرد و انگار ميخواست با دستهايش مرا خفه کند. همزمان با احساس شادماني از اينکه در غياب ما بلايي سر بچه ها نيامده از ترس، تعجب و خنده  از اشتباه لپي باور نکردني که کرده بودم، دهانم باز مانده، گنگ و مات او را نگاه مي کردم، صدايي از گلويم در نمي آمد و گويي لال شده بودم. نميدانم چطور عذر خواستم و هرگز نفهميدم همسايه مان تا چه حد باور کرد که مزاحمت آن روزم تعمدي و براي آزار دادن او  نبوده است.

ما آخر ماه بعد با سررسيد قرارداد اجاره يکساله مان، به اجبار آپارتمان قشنگي را که من به راستي عاشق پنجره هاي زيبايش بودم ترک کرديم.

 

 

 

 

 

 

 

 


 

Home | News | Politic | EditorialsCommunity | One Minute | Links | Photo gallery | Classifieds | Contact

© 1995 - 2004 Interlink Network Solution. All rights reserved.