ادبيات

 

 

سايه ها

 

 عباس موذن

 

درِ سلول  كه باز شد، صدايي  به شدت آهن به گوشم  خورد و سايه اي كلفت كه حالا ديگر روي سرم خراب شده بود. تمام آن چيزي كه فلاسفه و روحانيون گناهش مي نامند درآن سايه يك جا جمع بود. زنجيري به پا كرده و كفش هايي از جنس فولادي كه از آب گذشته  مي نمود. بايد از معيارهايي كه آدميانِ ضعيف دوستش دارند و دائم ستايشش مي كنند زجري مداوم را متحمل شده باشد كه موجب شده بود اينگونه پليد زندگي كند. از شيار درِ اتاقي كه مرا در آن جا انداخته بودند، مي آمد و مي رفت. خود را  به زمين مي كشيد و از نوك انگشتانم شروع مي شد تا اين كه بالاخره تمام  وجودم را مي پوشاند. از سنگيني بودنش  لِه مي شدم كه گفت:

« هنوزم فكر مي كني كه من يه سايه ام؟ اما بدون كه تموم سايه ها شبيه به هم نيستن.»

پاسخي نداشتم و يا شايد نمي توانستم بگويم. ديگر براي سرِ پا نگه داشتن غرورم دليلي نبود.

 بايد آن احساسي را كه به مرور، اين عمر لعنتي برايم ساخته بود را با دست خودم فرو مي ريختم. نيازي به آن نداشتم. غرور بي پشتوانه به چه دردم مي آمد. التماس كردم. براي حقي كه از آن خودم بود. شايدم از آن او. بله اين بهتر است. من براي حقي كه او بر گردنم داشت التماس كردم.

 وقتي كه گفت: « تو چطور از يك شبح درخواست مي كني؟»

ساكت شدم. از سكوتم  خنديد. از تهِ دل خنديد. درست گفته بود، سايه ها با هم متفاوتند. لااقل سايه ي او با شبح هايي كه تا كنون ديده بودم  فرقي اساسي داشت كه نمي فهميدم چيست!

 من يكي از شش نفري بودم  كه مي بايست در زمان اجراي آتش، قلب آن مجرم را نشانه مي رفتم. حالا كه فكر مي كنم نمي توانم به نتيجه اي برسم كه بتواند آرامم كند. شايد من ادامه ي محكوميتش دراين دنيا بودم، نمي دانم. تكه اي از او بودم اما نه آنگونه كه بتوانم بار گناهش را به دوش بكشم. شانه هايم توان آن را نداشت تا ساييدن لايه هاي لطيف احساس نگاهش را كه آخرين بار، آن مجرم نگون بخت به من مي كرد را بر خود نگه دارند. آيا ممكن است احساس مهرورزي يك پدر به درجه اي برسد كه موجب شود، دستهاي زمختش، در شكافتن جمجمه ي يك انسان و بريدن كمر نرم  يك نيشكر، به يك ميزان تصميم بگيرند! براي كشتن، فقط خشونت دست ها كافي نيست.

سايه، به همان شكلي كه آمده بود برگشت. آرام بر روي پيكرم  به طرف پايين كشيده شد تا اين كه از زير در چهار ديواريي كه بيشتر به قوطي كبريت مي ماند غيبش زد. منتظر بودم دوباره در باز شود و بي نتيجه رها نشوم اما پس از گذشت زمان كوتاهي دنيا تاريك شده بود و

من در تكه اي از آن كه نمي دانستم  چه موقعيتي ست رها شده بودم. نمي دانم، اما شايد فرياد زده بودم: « تو آمده بودي تا فقط همين يك جمله را به من گفته باشي؟!»

 

 باز مثل هميشه متوجه شدم رمقي برايم نمانده است تا بتوانم صدايم را به گوشش برسانم. چرا من؟ در بين اين همه سربازاني كه در آن قرارگاه آمده و رفته بودند اين چه مكافاتي بود كه مي بايست سر من خراب شود!

 پاس نيمه شب را تحويل گرفته بودم كه افسر نگهبان نامه اي محرمانه مبني بر اينكه، بايد ساعت چهار صبح در پارك موتوري قرارگاه حضور يابم را به دستم داد. آخرين ماه بازمانده از خدمت سربازيم را در آن نيمه شب لعنتي تازه شروع كرده بودم. ديگر مجبور نبودم موهايم را از ته بتراشم. كلاهم را از سرم برداشتم تا موهايم را زير آن به طرف بالا فرم دهم. كيف  كوچك چرمي خود را از جيبم بيرون مي كشيدم كه نور پايين چراغ ماشين اورال جناب سروان  به بالا و پايين سريد و در پشت يكي از تپه هاي آلباتان ناپديد شد. با خودم گفتم:« غصه نخور. تو هم يه ماه ديگه همين جاده رو ميري و ديگه بر نمي گردي.» نمي دانم خوشحال بودم يا اين كه دلهره ي عجيبي مرا مي خورد.  فكر رفتن به  آينده اي كه مي دانستم  به جز اضطراب چيزي عايدم نمي شود. مجبور بودم به زندگيم، مانند كارگران روزمزدي كه در مزارع نيشكر ديده بودم نگاه كنم. آن ها براي همان روزي تلاش مي كنند كه مجبورند زندگي كنند. ساعت چهار صبح، كارگران در ميدان شهر حاضر مي شدند و آنقدر عجز و ناله مي كردند تا دل سركارگر كارخانه ي نيشكر به رحم آيد و مرداني كه از نظر او سرسخت به شمار مي آمدند را به كار روزانه براي بريدن، در مزارع  آتش زده و سياه نيشكر انتخاب كند. مردان سخت، آناني بودند كه بيشتر التماس كرده باشند. زندگي براي پدرم فقط همان روزي بود كه موفق مي شد كار كند. براي مادرم شايد كمي فرق مي كرد. آنهم به خاطر زن بودنش. و من نيز ياد گرفته بودم مانند پدرم فكر كنم. اولين زندگي براي من بزرگ شدن بود. دوم، ديپلم گرفتن. سوم، رفتن به سربازي. پايان خدمت من با رهايي پدرم از زندان در يك روز اتفاق  مي افتاد.

خوشحال بودم از اين كه بهترين دوستي كه داشتم و شايد تنهاترين دوستم را به همراه مادرم براي آزادي اش بدرقه مي كنم. آن صبح شوم بالاخره شروع شد. فرمانده گفته بود:

 

«مرد بيچاره نبايد زجر كُش بشه. هر يك از شما بايس يك قسمت از بدن او رو نشونه  برين تا درد رو احساس نكنه.»

گفتم: « جناب سروان، اون كيه؟»

« سرباز سئوال نمي كنه، فقط دستور رو اجرا مي كنه.»

صداي كشيده شدن دمپايي هايش مي آمد و پوتين هايي كه او را همراهي مي كردند. سايه اي را

ديدم. سايه اي كه در وسط  دو مامور حركت مي كرد.  به تير مقابلمان او را مي بستند كه نور چراغ ميدان، مانند هيولايي سفيد بر صورتش درخشيد. ابتدا نتوانستم او را بشناسم. اما

پس از مدتي شناختمش. پدرم بود. يك مرتبه و به شدت عرق سردي تمام وجودم را در برگرفت. سرم گيج رفت و شريان ها و عضلاتم به لرزه افتاد. اسلحه از دستم افتاده بود كه توانستم فرار كنم. توانسته بودم خودم را  فقط تا سالني كه انتهايش به محوطه ي بيروني زندان مي رسيد برسانم. همه جا تاريك شد و من ديگر نبودم. وجود نداشتم. به هوش كه آمدم فهميدم، تنهاترين لحظه ي خوبي كه بر من گذشته است زماني بوده كه  نمي توانستم زندگي را احساس كنم چون بلافاصله پس از به هوش آمدنم مرا به اين جا آورده بودند و به جرم فرار از ماموريتم محاكمه شده بودم.

 

سايه آمده بود. اين بار نه براي تمسخر من. براي بردنم آمده بود. قوي بود. مانند تكه چوبي كه سال هاست از درخت كهن سالي به زمين افتاده است، مرا  از كف زمين بلندم كرد. اولين چيزي كه حس مي كردم بوي نمناك نيزارهايي بود كه هنوز براي آتش زدنشان فرصت  مي خواستند. چشمانم را با زور باز كردم. نوري نبود. سايه گفت:

 

« ها، حالا مي توني ببيني. مي توني ديگه آزاد شي.»

فقط گفتم:« برم بيرون كه چيكار كنم!»

فقط گفت:« نمي دونم. اما، شايد بتوني جاي سركارگري كه سال پيش با داس ني بري دو شقه اش كردند رو بگيري. اينجور كارها رو هر كسي قبول نمي كنه.»

 

بيرون از آن جا كسي نبود. سايه ها مي آمدند و مي رفتند. مدتي گذشت تا توانستم بفهمم به زنداني ديگر منتقل شده ام. زنداني كه همه ي زندانيانش سايه هايي در رفت و آمد بودند. نه سلام مي كردند و نه جوابت را مي دادند. آن چه بين آن ها مشترك بود، يك مسير خاكيِ دو طرفه  بود كه مي رفتند و مي آمدند. آن جا فقط يك چيز سايه نبود، كشتزارهايي از نيشكر كه براي سوختن آماده مي شدند. و گاهي اوقات وقت غروب، بوي نمِ شكر گنديده از آن ها بيرون مي زد وهوا را پر مي كرد.

 

آبان ماه 83

 

 

 

 

 

 

 


 

Home | News | Politic | EditorialsCommunity | One Minute | Links | Photo gallery | Classifieds | Contact

© 1995 - 2004 Interlink Network Solution. All rights reserved.