|
اتاق من
فرهاد فيروزى
ffiroozi@yahoo.com
فرهاد
فيروزي
متولد 1343 است و
در تهران زندگي ميکند. سالهاست مينويسد اما کتاب چاپ نکرده
است. فيروزي در
تحريريه مجله کارنامه در دوره اول نير فعال بود و تعدادي از
داستانها و مقاله هاي
او در اين مجله منتشر شده است.
سر کوچه از تاکسي پياده شدم. اول سايه اش را ديدم که
دراز افتاده بود
وسط کوچه و ميآمد تا جوي پهني که پيش پايم بود. پاي
تلفن گفته بود:
"راحت
پيدام ميکني، همه جا امشب مهتابه!"
از جو پريدم و رفتم توي
کوچه. سايه ش سر خورد و کشيد سمت ديوار. چند قدمي رفت،
دنبالش رفتم. سراپا
سياه تنش بود، صورتش را نميديدم. پنجره اي جايي روشن
شد. تند کرد، خودم را
رساندم پشت سرش.
"تو
بودي بهم زنگ زدي؟"
"هيس!"
دستم را گرفت و
کشيد توي دالان تنگي که جايي ته کوچه بود. دو طرف،
ديوار راست ميرفت تا
بالا.
"هي،
هي! چه خبره؟"
"بيا!"
قد و بالاش بلند بود، بي صدا انگار
ميدويد. فرز پيچيد طرف درگاهي ساختماني. آجرهاي ديوار را
يک آن توي تاريکي
دالان ديدم. از درگاه که رد شديم چشمهام هيچ جا را
نميديد. دستش فقط
گرم بود، دور دستم.
پاي تلفن گفته بودم: "زندگي برام بي معني يه،
حوصله هيچ کاري رو ندارم."
نميشناختمش، بار اول بود زنگ ميزد. سلام را
جوري گفته بود که نميشد گوشي را گذاشت. فرق داشت، با
خيلي ها فرق داشت.
گفت: "دلم ميخواد ببينمت."
"باشه
يه وقت ديگه."
"همين
امشب!"
"بي
خيال شو، حالش نيست!"
"مي
خواي بگي هيچ آرزويي تو دنيا
نداري؟"
"حالا
که چي!"
"بهم
بگو!"
"هميشه
دلم ميخواسته يه اتاق
از خودم داشته باشم."
از پله ها مي بردم بالا. پله بود، خرد خرد بالا
ميرفتيم، پام مرتب ميخورد به سفتي پله بالايي، بلندتر
از پله هاي معمولي
بود. توي هوا هم دود بود انگار، غليظ ميشد، مي چسبيد به
پوست صورتم، گردنم.
زير پام چند بار خالي شد، پله پايين تر بود. توي هوا دست
کشيدم تا نرده اي،
ديوار را بگيرم، نبود.
دستم را ميکشيد و دنبالش ميرفتم، ساق پام خورد به
لبه پله، بلندتر بود. هم اندازه نبودند پله ها. يک آن
جايي بالا سرمان
روشن شد و رفت. لکه سفيدش پشت پلکم ماند، چيزي نديده
بودم. تندتر کرده
بود و جلو جلو ميرفت.
هيچ جا نچرخيديم، نيم دور هم نزديم، پله ها يک سر
ميرفت بالا. بالا سرمان دوباره جايي روشن نشد، نفسم
بالا نميآمد، غليظ
چسبيده بود ته سينه ام، منتظر پاگرد بودم. تلوتلو خوردم،
دو پله يکي ميرفت
بالا، زانوم خورد به جايي، سرم هم خورد. دستم توي دستش
سِر شده بود، زق زق
ميکرد، داشت مي ترکيد، داغ بود، دست خودم نبود، چسبيده
بود به تنم. خِرکش
پشت سرش ميرفتم.
نفسم ميآمد و ميآمد و نميرفت که ايستاد، يکهو
ايستاد. تمام تن خوردم به تنش، نرم و گوشتي و گرم بود،
خيلي داغ، چيزي
تنش نبود انگار، بوي آشنايي داشت. روي خيسي تنش، سينه
اش، سر خوردم و ولو
شدم پايين،
لختي
پاش کنار لب هام بود، ليموي ترش، تمام تنش بوي ليمو
ميداد. دست کشيدم روي زمين، روي پله ها نبوديم، رسيده
بوديم جايي. قلبم
ميکوبيد، گرمي پاش از کنار صورتم رفت، بازوم افتاد روي
تنم، آرنج به
پايينِ دستم نبود، بازوم ميپريد، ميخواستم فقط بخوابم.
درِ گوشم انگار
گفت: "اينم اتاق!"
آفتاب پهن بود وسط اتاق. پنجره را که باز کردم،
جرجرش هنوز توي اتاق نپيچيده بود که تاق صاف دراز شد کفِ
اتاق و من تا به
خودم بجنبم
زير تاق صاف دراز شدم و داشت دوباره خوابم ميبرد که
يادم
افتاد پنجره را تازه باز کرده ام. حالا که من و تاق دراز
شده بوديم کفِ
اتاق، پنجره را اگر نميبستم خيلي سرد ميشد.
تاق را که پهن شده بود روي
تنم لوله کردم و پا شدم و سر و ته ش را گرفتم و تاش
کردم و گذاشتم کنار
ديوار. خم شدم و چروک تاخوردگي ها را با کف دست صاف
کردم و سرم را که بالا
آوردم چيزي توي تنم افتاد پايين و ديوار روبرو و دوتا
کناري تا خورد و مچاله
شد و همين طور ميآمد پايين تا رسيد به آخرش، پايينِ
پايين.
"زود
بگو، فکر
نکن، دوست داري الان چند سالت باشه؟ بجنب، بجنب! گوشي
رو قطع ميکنم،
ها!"
ميگفت: "اگه بري اون پايين، پايين رفته باشه پايين
تر چي؟ چي
کار ميکني؟"
"ديدي!
ديدي جا موندي! الان تو رو تا ميکنم مي ذارمت پشت
آينه؟"
"مچت
رو گرفتم، مچت رو گرفتم! مچاله براي چي بشي، بيا بالا!
من
اينجام، دستم رو بگير!"
ميگفت: "يه روز يکي ميره پنجره رو باز کنه
جرجرش هنوز تو اتاق نپيچيده که من از راه ميرسم."
"لوله
ت ميکنم،
مي ذارمت زير بغلم! با خودم ميبرمت! نميذارم چروک
بشي! يعني تو هيچ
آرزويي نداري؟"
چشمم را که باز کردم خوابيده بودم روي تاق که
تاشده کف اتاق بود و جم نميخورد، جم نخوردم. پنجره له
شده و پخ بود،
پايينِ پايين، پنجره نبود، نميشد بازش کرد، بست. پنجره
را بايد ميبستم،
اتاق سرد ميشد. تکاني دادم به خودم و پنجره هم صاف شد
با من، سوراخش بود،
لته ها را بايد ميگذاشتم سرجا تا بشود پنجره را بست.
پيداشان
نميکردم.
سه تا ديوار پخ بود، لته ها زيرشان بود لابد، يا زير تاق
بود،
تا شده کنار جايي که قبلش ديوار بود. يخ کرده بودم،
پنجره باز بود، تاق
پايين بود، سه تا ديوار هم نبود. ديوار چهارم را دير
ديدم، در چسبيده بود
وسطش. اولش دستگيره را ديدم ولي بعد از جلو نبود، نقش
چوب بود، پيچ و
واپيچ، تيره و روشن، توي هم ميرفت و از هم باز ميشد،
زبانه ميکشيد و
حلقه حلقه بالا ميرفت و باز برميگشت تو خودش. سرش را
بالا گرفته بود لاي
دود، با چشم هاي نيم بسته و گردن کج، گوشي تلفن دستش
بود، حلقه سفيدِ
انگشت کوچکش برق ميزد، کلاه سرش بود، حصيري و بزرگ،
ميدويد، با تلفن حرف
ميزد و ميدويد، برميگشت و اشاره ميکرد بروم دنبالش.
کلاه از سرش افتاد،
موهاش توي باد پخش شد توي صورتم، خواب دم صبح، ياس
بنفش، آب!
هايي
کشيدم بلند، بلند، کش آمد و دراز شد و از پنجره رفت
بيرون، سرفه ام گرفت،
به خس خس افتادم، ريه هام داشت ميترکيد.
"ميخواي
يه قصه برات تعريف
کنم؟"
نفسم برگشت سرجاش، تو اتاق. بسم بود، هيچ چيز
نميخواستم. برگشتم
در را باز کنم و از اتاق بزنم بيرون. در برگشت تو صورتم و
چسباندم به ديوار.
ديوار نبود، پخ شده بود و پايين، کف اتاق بود. کف اتاق
دراز شده
بودم.
برگشتم در را باز کنم در برگشت تو صورتم، زودتر دراز شدم
کف اتاق،
اتاق نميخواستم، ميخواستم بروم. در چسبيده به نک
دماغم هيسي کشيد و رد شد
و جفت شد با ديواري که نبود و من يک آن، فقط يک آن تو
دلم، آن عقب هاش
کمي غنج زد. وقتي در دوباره روي پاشنه چرخيد، من که از
خوشيِ غنج زدن
دلم، نک دماغم بالا آمده بود از درد فريادم رفت به
آسمان بالاي سرم و
آبي را ديدم و جا به جا سفيدهاي پنبه اي تپلي.
"تو
گرگ شدي!"
"يه
بار
ديگه جر بزني، مي رم به داداشم ميگم ها!"
"من
اول چشم
مي ذارم."
"قبول
نيست، تو سوختي!"
پل دماغم تير ميکشيد. در هنوز بسته
بود، اگر نفسم را توي سينه حبس ميکردم شايد ميشد،
دستگيره را نميديدم.
به خس خس افتاده بودم، جناغ سينه ام داشت جر ميخورد.
زانو و ساق پام
مي لرزيد، پير شده بودم شايد.
"دلم
ميخواد از خوشي پرواز
کني!"
ميگفت: "تو کاري به اين کارها نداشته باش! همه ش با
من!"
ميگفت: "پنجره رو جوري بازش ميکنم که ديگه نتوني
ببنديش."
آن طرفِ چهارچوب در، توي تاريکيِ بيرون اتاق، سر سرخ
سيگاري شايد، گر گرفت و لحظه اي بود و نبود و باز تاريکي.
چشمم را بستم و
باز کردم. سرخي، ته تاريکي بود و رفت. نرفتم، برگشتم
نشستم وسط اتاق،
دستم را گذاشتم روي سينه ام. سرم را بالا گرفتم، پنجره
راست شد. پنبه هاي
سفيد گوشتالو بالاي سرم آويزان بودند، با داد و فرياد به
هم ميپريدند، بازي
ميکردند، ميخنديدند و شلپ شلپِ آب ميآمد. صورتم خيس
شد. به هم آب
ميپاشيدند. قلمبه اي ابر پيش چشمانم شکل و واشکل شد،
نک زبانم را بردم جلو
و نرمه گوشش را ليسيدم. تپلِ پنبه اي ديگري صاف آمد
نشست سر شانه ام.
دلم غنج زد، همين جلوجلوها، گذاشتم غنج بزند، باز غنج
بزند و نگاهم رفت تا
آبي بالاي سرم.
ميگفت: "پنجره رو ميگذاريم وسط ديوار که يک روز بازش
کنيم."
برگرفته از سايت
www.ghabil.com |