ادبيات

 

 

هي! عباس

 

مجيد نفيسي

 

اگر در انسان هم مانند برخي از گياهان نرينگي و مادينگي در يك فرد جمع بود آن گاه ديگر ثنويت در ذهن آدمي ريشه نميگرفت؟

 

فقدان جنسيت در دستور زبان فارسي ميتواند هم حسن تلقي شود هم عيب. از يك طرف تعصب جنسي را از زبان حذف ميكند ولي از سوي ديگر امكان بروز شخصيت را براي جنس زن كه در اجتماع از موقعيت پايين تري برخوردارست از ميان ميبرد. زبان انگليسي شايد براي جامعه ي زن ستيزي چون ايران مناسب تر باشد زيرا حداقل به زنان اين فرصت را ميدهد كه در قالب زبان از جنسيت خود حرف بزنند

 

 

در جايي نوشته ام كه هر نويسنده، خواننده اي درون خود دارد كه نه تنها به او گوش ميدهد بلكه با او حرف ميزند و حتي گاهي چون همبازي خيالي كودكان، صاحب نام است. (1) در شعرهاي خود، من نيز دو جا از اين خواننده ي دروني ياد كرده ام: يكي در شعر "گذرگاه ساحلي" از مجموعه "شعرهاي ونيسي" آنجا كه ميگويم:

"هي عباس؛

آيا هنوز هم ماترياليسم ديالكتيك ميخواني؟"

و جاي ديگر در شعر چاپ نشده ي "ماراتن در لس آنجلس" هنگامي كه با اشاره به همبازي دوره ي كودكي ام "عباس" ميگويم:

". . . و هم چنان كه از زير پلي ميگذرم

داد ميكشم: عباس! عباس!

اي نيم كره ي راست ذهن من!

تو را هنوز باور دارم."

وقتي كه با خود خلوت ميكنم و از اين وحشت ندارم كه به ديوانگي متهم شوم، با عباس درددل ميكنم و ميگذارم تا نيم كره ي چپ ذهن من كه به زعم مغزشناسان ويژه ي زبان است با نيم كره ي راستم حرف بزند و آنچه دل تنگش ميخواهد بگويد. از امروز ميخواهم اين حرفها را روي كاغذ بياورم با عنوان كلي: "هي عباس". البته هر بخش بنا به موضوع، عنواني ويژه خواهد داشت. "عباس" در واقع نام اين يادداشتهاست. "آن فرانك " دفتر خاطرات خود را  "گربه ي من" ناميد و من هم دوست دارم  اين دفتر را "عباس جان" بنامم. سه تكه ي اول اين يادداشتها را نزديك به شش سال پيش نوشته ام، و طلايه دار كاري كه امروز پي ميگيرم.

3 ژوئيه 98

 

ــ  رجوع كنيد به مقاله ي "خواننده اي درون من" از كتاب "شعر و سياست و بيست چهار مقاله ي ديگر، به همين قلم.

 

جيغ سوئدي

23 ژوئيه 92

عباس جان! در سوئد بود. يك شب رفته بودم خانه ي منوچهر در يك خوابگاه دانشجويي. داشتيم با دوست دختر كلمبيايي اش كتاب يك كافكاي پرتغالي را ميخوانديم كه ناگهان صداهايي شنيدم.

به ياد آن شبي افتادم كه با عزت صداهايي شنيديم ــ توي اتاق زير شيرواني در خيابان جمشيد آباد. اوايل آذرماه 1357 بود. در را باز كرديم و رفتيم روي پشت بام تا صداها را بهتر بشنويم. هوا سرد بود و او خودش را به من چسبانده بود. تا به حال چنين چيزي نشنيده بودم. از سراسر شهر صداي ولوله اي ميآمد كه مفهوم نبود. چشمهاي او ميدرخشيد. گفت: نكند مردم قيام كرده اند؟" مدتي بود كه حكومت نظامي برقرار شده بود و ديگر نميشد به آساني در خيابانها دست به تظاهرات زد. جنبش بايد خاموش ميشد يا به نقطه ي انفجار ميرسيد. او را بغل كردم، و گفتم: "باز هم توده ها از رهبران پيش افتادند." . . . كه ناگهان از چند‌ خيابان آن طرف تر صداي الله اكبر شنيدم.

چند دقيقه اي بيشتر نگذشت كه تمام محله از صداي الله اكبر و تير هوايي پر شد. ماموران حكومت نظامي در خيابان سراسيمه ميدويدند و ما از سر بام ها يك صدا فرياد ميكشيديم.

منوچهر كتاب را بست. لبخندي زد و گفت: "برو پنجره را باز كن."

از تمام پنجره ها صداي فرياد ميآمد. سرم را برگرداندم و به منوچهر نگاه كردم. گفت: "هر شب ساعت نه جيغ كشان است. ــ براي يك دقيقه" . فرصت را از دست ندادم. دستهايم را دور دهانم حلقه كردم و با تمام نيرو به جيغ كشان پيوستم. بار ديگر  بعد از چهارده سال خود را آزاد ميديدم.

دختر كلمبيايي گفت: "در سوئد جزيره اي هست كه مردم ميروند به آن جا و يك نفس جيغ ميكشند. يك نوع درمان است ــ جيغ درماني"

ياد پدرم افتادم كه هر وقت ميرفتيم كوه، ميگفت: "اينجا هر چقدر ميخواهيد عر بزنيد. ولي توي ماشين آرام بنشينيد."

كتاب كافكاي پرتغالي را از دست منوچهر گرفتم و گفتم: "سئوال مهم اين است. آيا بايد اين نيرو را در هوا رها كرد يا مثل اين آدم به آن شكل داد و از آن شعر و داستان آفريد؟ شعار دادن سر بام ها هم يك نوع سازمان دادن به اين نيرو بود، منتها در عرصه ي اجتماعي."

منوچهر گفت: "از الجزاير گرفته بوديم." گفتم: "چه فرق ميكند؟ مهم اين است كسي براي اين شكل از مبارزه، برنامه ريزي نكرده بود. وقتي كه ديگر نميشد در خيابانها شعار داد مردم از سر بام ها فرياد كشيدند. حالا اين را مقايسه كن با نهادي شدن الله اكبر گويي ها، بر سر بام پس از استقرار رژيم. اين ديگر حتي جيغ درماني دانشجويان سوئدي نيست كه حداقل آدم را سبك ميكند. برعكس سوءاستفاده از يك خاطره ي خوش است."

اكنون كه دارم اين ها را مينويسم، ميبينم كه لازم است هشداري بدهيم. وسوسه ي سازمان دادن به جيغ، شايد باعث شود كه ديگر فرياد نكشيم و آرام آرام، جيغ كشيدن از يادمان برود. مثلا خود من؛ مدتهاست كه ميخواهم چيزي بنويسم ولي نميدانم چه چهارچوبي براي آن انتخاب كنم. هيچ يك از شكلهاي ادبي رايج راضي ام نميكند. ميخواهم در آن از زندگي خود حرف بزنم ولي نميخواهم كه زندگينامه از آب دربيايد. ميخواهم نظر بدهم و تحليل كنم ولي نميخواهم مقاله نوشته باشم. دوست دارم از سرگذشتها بگويم ولي نميخواهم داستان نويس شوم، و بالاخره ميل دارم شاعرانه بنويسم بي آن كه شعر گفته باشم. من خسته شده ام از شكلهايي كه از قبل حاضر و آماده شده اند و در عين حال ميبينم كه وسوسه ي انتخاب شكل دارد خود سرچشمه شور را در من ميكشد. و حال كه موازين رايج ادبي عرصه را بر من تنگ كرده اند چرا پنجره را باز نكردن؟ چرا به سر بام نرفتن؟ و چرا خود را در فريادي رها نكردن؟ شايد خود فرياد كشيدن بتواند شكل بيان خود را پيدا كند.

اگر قرار بود يك شكل ادبي براي كار خود انتخاب ميكردم شايد به نامه نويسي روي ميآوردم. در نامه ميتواني هر چيز بنويسي، و حتي ميتواني بريده اي از روزنامه ي عصر را ضميمه آن كني. دستت باز است كه مثل مارمولكي از هر گوشه اي سر دربياوري. در عين حال بايد از درون بگويي ــ از تجربه و حس شخصي. پس حرفت بايد عميق و شخصي باشد. مخاطب تو يك نفر است و به همين دليل دغدغه ي نوشتن فراخوان به جمعيتي بي هويت تو را به دام نمياندازد. براي اشباح نمينويسي، بلكه آدمي با گوشت و پوست و هويتي مشخص را در برابر خود داري.

نوشتن خاطرات نيز بي شباهت به نامه نگاري نيست. فقط در اين حالت مخاطب آدم سايه ي خود اوست. شايد همين محدود ماندن در قلمرو ذهنيات شخصي، درك خاطره نويسي را براي ديگران دشوار كند. سفرنامه نويسي را نيز دوست دارم. هم ميتواني حكايت كني و هم نظر بدهي و تحليل كني. از ابتداي كار هم روشن است كه داري از زاويه ي يك فرد در غربت مينويسي: تويي بيرون از خانه ي خودت. البته آدم مسافر دير يا زود از محيط غريب خارج ميشود ولي من پناهنده بايد در غربت بمانم و زندگي كنم. اين است كه شايد تمايل من به سفرنامه نويسي فقط نشان دهنده ي آرزوي بازگشت به وطن باشد و بس . . .

چند موضوع براي نگارش:  

1ــ من هر روز بايد خود را از نو تعريف كنم.

2ــ كيركگارد در كتاب‌ "تكرار" ميگويد كه در يونان قديم فلاسفه دانش را نتيجه ي "به خاطر آوردن" ميدانستند، حال اين كه در فلسفه ي جديد، فيلسوفان زندگي را نتيجه ي "تكرار" ميشمارند. "به خاطر آوردن" غمگنانه است اما "تكرار" شادي آور.

3ــ آدمي دارد سرگذشت خودش را باز ميگويد. در همان سطر اول او را اعدام ميكنند و بقيه ي داستان از زبان اول شخص مفرد باز گفته ميشود.

 

ثنويت ذهني

13 اكتبر 92

عباس جان! آيا هيچگاه ميتوانم اين ثنويت ذهني را از دست بدهم؟ ذهنيتي كه خاص من نيست و بيشتر آدمهايي كه با آنها بزرگ شده ام، يا از نزديك ميشناسم از آن "رنج ميبرند." همين الان داشتم به "فيل" فكر ميكردم و بلافاصله به ياد "شير" افتادم. از كودكي هميشه در مقابل اين پرسش قرار گرفته ام كه سلطان حيوانات كيست؟ شير يا فيل؟ يادم ميآيد كه بچه هاي مدرسه و شايد برادران و خواهرانم نيز بر اساس پاسخي كه به اين پرسش ميدادند به دو اردوگاه بزرگ تقسيم ميشدند، و من از "فيلي" ها بودم. ميگويم‌ "فيلي" و بلافاصله يادم ميآيد كه چقدر از رنگ فيلي خوشم ميآيد  ــ همچنين از مداد فيل نشان و دفترهاي نقاشي كه پشت جلدشان عكس فيل داشتند. اين حيوان بلند قامت، صبور و آرام! كه خشمگين نميشود، مگر اين كه كاسه ي صبرش لبريز شود، كه در اين هنگام، ديگر هيچ كس جلودارش نيست. شير را دوست نداشتم چرا كه از پشت به فيل حمله ميكند ــ هميشه ناجوانمردانه، مكار است و گوشتخوار و درنده. حال اين كه فيل را حتي ميتوان رام كرد و سابقا در ارتش از آن استفاده ميشده.

از خود ميپرسم نكند اين دوگانگي ناشي از رقابت براي اول شدن باشد؟ از همان آغاز به كودك ميگويند كه در هر زمينه اي فقط يك فرد ميتواند برنده شود و بقيه بايد فرودست باقي بمانند. بر سر همين اول بودن بين كودكان است كه مسابقه درميگيرد. مثلا بين ما برادران بر سر تعيين بهترين نوشابه دعوا بود. مهدي پبسي را دوست داشت و سعيد كوكاكولا را، و من كانادادراي را. اينجا ديگر مسابقه بين سه چيز بود. برادر بزرگم حميد صداي دلكش را دوست داشت و خواهر بزرگم نفيسه صداي مرضيه را، من هم كه شيفته ي نفيسه بودم هميشه مرضيه را پسنديده ام. بين باشگاههاي ورزشي مهدي "پرسپوليس" را دوست داشت و من تاج را. در ميان كشتي گيران من تختي را دوست داشتم و سعيد، حبيبي را. به مذهب كه ميرسيديم دعواي علي و عمر را داشتيم. هيچگاه جشن عمركشان يادم نميرود. در دعواي بين خدا و شيطان البته اين دومي بود كه تنها ميماند. يك شب رختخوابم را خيس كردم، يادم ميآيد كه صدايي در گوشم نجوا ميكرد: "سر چاهك هستي. جيش كن! جيش كن!" بعد زهرا دايه ام گفت: "اين صداي شيطان بوده." خدا را سر سفره شناختم: "قبل از لقمه گرفتن بگو بسم الله."

آيا ميتوان تصور دنيايي، يا بهتر است بگويم ذهنيتي را كرد كه در آن دعوا براي اول شدن وجود نداشته باشد؟ مثلا در جامعه اي كه در آن سلسله مراتب نيست؟ ــ واقعا نميدانم. ولي خيلي وقت ها خسته ميشوم و بيزار از اين كه بايد مرتبا در برابر اين سئوال قرار بگيرم، كه آيا زيد بد بود يا خوب؟ مثلا ديروز پانصدمين سالگرد كشف آمريكا در  12 اكتبر 1492 بود. در آن روز به وقت پگاه كريستف كلمب ساحل دومينيكن را مشاهده كرد. و امروز پسرم آزاد از مدرسه نقاشي آمد با كريستف كلمب در دست. عصمت به او گفت"آن دريانورد مرد بدي بوده زيرا بوميان آمريكا را قتل عام كرده." آزاد ناراحت شد و گفت: "نه! او آدم خوبي بوده، چون آمريكا را كشف كرده." من از خود پرسيدم: "آيا نميتوان چنان گفت كه كريستف كلمب از يك لحاظ "بدي" كرده، زيرا باعث از ميان رفتن جوامع بومي آمريكا شده، اما از سوي ديگر "خوبي" كرده زيرا در مقابل خودمركزبيني كليسا قرار گرفته و با كشف نيمكره شمالي زمينه را براي طراحي كروي بودن زمين آماده كرده است؟"

در مذهب، مومن در مقابل كافر قرار ميگيرد و در ماركسيسم، پرولتاريا در مقابل بورژوازي و در ريگانيسم آمريكايي، دموكراسي غربي در مقابل امپراتوري شيطان. چيست اين ذهنيت دوگانه ساز؟ و آيا ذهن آدمي بدان محتاج ‌است؟ يا اينكه بايد خود را از بند آن رها سازد؟ آيا اين دوگانه سازي ذهني ناشي از احتياج انسان است به طبقه بندي چيزها و آفريدن انواع؟ از سر و ته ويژگيهاي فردي زدن به قصد طبقه بندي اشيا و مقولات فكري؟ و كوشش در جهت ديدن سامان و نظم در جهان نامحدود هستي؟ آيا اين دوگانه سازي ذهني ناشي از احتياج انسان است به نظم فكري و پي افكندن بنيادي براي پيشرفت علمي؟

در زبان عرب اين ثنويت به صورت "تثنيه" درآمده و وارد‌ ساختار ذهني ميگردد. به عبارت ديگر يك فرد "عرب زبان" در طول عمر خود بارها به اين موضوع فكر ميكند كه آيا بايد درباره ي دو چيز كه رابطه ي توامان دارند حرف بزند يا درباره ي يك گروه بيش از دو؟ ممكن است به كار بردن تثنيه ناشي از كثرت مفاهيم دوگانه توامان باشد: الله و ابليس، روز و شب، زن و مرد و غيره.

تا چه حد اين ثنويت را ميتوان به وجود دو جنس مخالف نر و ماده نسبت داد؟ اگر در انسان هم مانند برخي از گياهان نرينگي و مادينگي در يك فرد جمع بود آن گاه ديگر ثنويت در ذهن آدمي ريشه نميگرفت؟ نقش دو نيمكره مغزي در اين ميانه چيست؟

 

كلمه، دستور زبان و من

18 فوريه 93

عباس جان! پس از اين كه مجموعه ي شعر "در پوست ببر" را كه در هفده سالگي چاپ كرده ام يك بار ديگر مرور ميكنم، اكنون ميخواهم احساسم را نسبت به كلمه ها و دستور زبان فارسي بيان كنم، و آنها را در ترازوي شعرم سبك و سنگين نمايم. هميشه ميان فكر و احساس با زبان و كلمه فاصله اي است. به مجردي كه ذهنيات به زبان درآيند موجوديتي مستقل پيدا ميكنند. اين وجود تازه، نسبت به آنچه كه در ذهن ميگذرد نه بهتر است نه بدتر. من هم مثل نوام چامسكي فكر ميكنم كه زبان و انديشه يك جريان واحد نيستند هر چند هم كه درهم تنيده اند.

جمله: تا هنگامي كه زبان به مرحله ي "جمله" و جمله سازي نرسيده واژه ها خود را به تعبيرهاي مختلف باز ميكنند. اين جمله است كه به واژه ها نظم ميدهد و آنها را "محدود" ميكند، و قابل ارتباط ميسازد. اما آنچه "جمله" را جمله ميكند همانا "فعل" است.

فعل: فعل ضمير جمله را مشخص ميكند از طريق ضماير متصل و همچنين زمان جمله را. اساسا ميتوان از به كار بردن جمله ي اسميه كه حالت "بودن" را ميرساند پرهيز كرد و مثلا به جاي "شب سياه است" گفت: "شبِ سياه". براي آن كه از شر "زمان" هم راحت شويم ميتوانيم از مصدر فعل استفاده كنيم. شاعران سوررئاليست فرانسوي مثل آندره برتون و تا حدي آراگون "مصدر" را دموكراتيك و نامحدود ميدانستند. شايد به اين دليل كه در آن من و تويي وجود ندارد و پنجره آن به تمام زمانها باز است.

فعل امر: اگر فعل امر به صورت "بگذار . . ." بيان بشود لحن غيرآمرانه مييابد زيرا شاعر از خواننده دعوت ميكند كه با او همراه شود. وقتي كه ميگويم: "براي يك بهار هم كه شده ديرتر باز آ" در فعل "باز آ" خواهش وجود دارد نه آمريت و شاعر با دعوت خواننده به انجام كاري او را با خود شريك ميكند. فعل امر ممكن است به صورت اول شخص مفرد در حين يك گفت و گوي دروني به كار رود: "مهراس كه نثر است."

فعل نفي هميشه براي من جاذبه ي خاص داشته است: "گاري هاي فرسوده در چشم نميگذرد". ميتوانستم به جاي همه ي اين منفي ها از فعل مثبت استفاده كنم ولي حالا كه به صورت منفي آمده نه تنها همه ي امكانات و تصاويري را كه در حالت ايجابي وجود دارد القا ميكند بلكه از آن هم فراتر ميرود. خواننده را ارجاع ميدهم به "در پوست ببر".

گاهي اوقات جملات نيمه كاره رها ميشوند مثل: "وقتي كه شب ميآيد. . ." و انتظار ميرود كه جمله اي آن را كامل كند ولي اين انتظار برآورده نميشود. اگر شاعر چند مصراع از اين جمله هاي ناقص، را پشت سر هم بياورد و ناگهان پس از آن حقيقتي را آشكار كند بر شدت تاثير شعر افزوده خواهد شد. جملات شرطي هم ميتوانند همين اثر را داشته باشند.

فعل گذشته: شعري كه افعال آن هميشه در گذشته صورت ميگيرد موجب دلتنگي و حسرت بازگشت ميشود. اگر ميخواهي از غم غربت بگريزي با فعل ماضي خداحافظي كن. سعي كن در فعل حال قدم برداري. شعري كه در آن از فعل آينده زياد استفاده ميشود غالبا جنبه ي شعاري پيدا ميكند. من فعل حال را ميپسندم زيرا به خواننده اين امكان را ميدهد كه همراه شاعر بيايد و قلمروهاي تازه را كشف كند. افعال گذشته و آينده هميشه، فاصله اي را بين شعر و خواننده ايجاد ميكنند.

وقتي كه فعل به صورت نقلي درآيد همان حالت دموكراتيك "مصدر" را پيدا ميكند، و شعر را از قلمرو زمان فراتر ميبرد. وقتي كه با آوردن پسوند يك پيشوند، فعلي را مركب ميكنيم (مثلا با افزودن "در" به "آويختن") در واقع آن را دقيق تر كرده ايم و بر شدت تاثير آن افزوده ايم، در متون كهن از اين افعال مركب بيشتر استفاده ميشد.

پرسش در فعل "متعدي" از فعل لازم بيشتر است، مثلا ميگوييم: "بهار آمد" و موضوع تمام ميشود ولي اگر بگوييم: "حسن خورد" آنگاه ميتوان پرسيد كه چه خورد؟ وقتي كه يك فعل لازم را متعدي ميكنيم و مثلا ميگوييم، "حسن پسرش را خوابانيد" نه تنها فعل را فعال تر كرده ايم بلكه بر وسعت تاثير عوامل ديگر نيز افزوده ايم. جملات اسميه، انفعالي هستند و براي بيان حالات عرفاني و پر سكون مناسب ميباشند.

فعل استمراري: برخلاف ing در انگليسي، "دارم" و "داشتم" در فارسي فعل را زيبا نميكند. ولي به جاي آن ميتوان از قيد "ان" استفاده كرد: "دوان"، "شتابان" و . . .

اگر بخواهيم از فعل استفاده نكنيم با جمله: "شب ليسه ميكشد" ميتوان عبارات زير را ساخت: "شبِ ليسه كش ــ شبِ ليسه كشان ــ شب ليسه كشيدن ــ شب ليسه كشيده و . . . در فعل، قاطعيتي هست كه در عبارات بي فعل وجود ندارد. شاعر گاهي به اين برندگي نياز دارد و گاه از آن ميگريزد.

مجهول و معلوم: در "مجهول" فاعل مشخص نيست پس سنگيني روي فعل و مفعول ميافتد. برعكس در فعل "معلوم" يك نوع تناسب قوا بين فاعل و مفعول و فعل وجود دارد. در اين حالت روشن نيست كه مركز ثقل جمله كجاست.

ضماير: غلط يا ناكافي است اگر بگوييم كه ضماير را براي جلوگيري از تكرار اسم به كار ميبريم. اين فقط‌ يك مورد جزيي از موارد استفاده ي آن است. ما از طريق ضماير شكل آگاهي خود را از جهان روشن ميكنيم و از گوينده، مخاطب يا شخص غائب سخن ميگوييم. اگر به جاي ضماير خود اسم ها را به كار ببريم باز سه حالت فوق قابل تشخيص هستند. ضمير مبهم در ميان ضماير همان حالت دموكراتيك را دارد كه مصدر در نزد افعال.

در اول شخص، شاعر از خود ميگويد. در آن صميميت هست و بين خودِ شاعر با خودِ قلم فاصله اي نيست. در دوم شخص شاعر جاي خود را با مخاطب خود عوض ميكند. در اين حال شاعر به خواننده ي اثر نزديك ميشود ولي در عين حال خواننده را نيز دچار وحشت ميكند زيرا به حريم خصوصي او تجاوز كرده است. در نتيجه استفاده از دوم شخص ميتواند دو تاثير متضاد ايجاد كند. در سوم شخص حالتي به وجود ميآيد كه هم گوينده از آن دور است و هم خواننده ي مخاطب. با اين حال اين گفته ي آرتور رمبو را نبايد از ياد برد: "من ديگري ست". هر يك از اين سه صدا ضروري است و موجب اثرگذاريهاي متفاوت ميشود.

در زبان فارسي ميتوان از "فعل" به "ضمير" پي برد: "(من) ميروم" ولي در انگليسي فقط در سوم شخص اين حالت وجود دارد. بنابر اين در فارسي خيلي وقتها ميتوان خود ضمير را حذف و به همان فعل قناعت كرد. هم چنين ميتوان ضماير را درهم آميخت: "من ميرود"، "او ميروم" و "تو ميروم". فقدان جنسيت در دستور زبان فارسي ميتواند هم حسن تلقي شود هم عيب. از يك طرف تعصب جنسي را از زبان حذف ميكند ولي از سوي ديگر امكان بروز شخصيت را براي جنس زن كه در اجتماع از موقعيت پايين تري برخوردارست از ميان ميبرد. زبان انگليسي شايد براي جامعه ي زن ستيزي چون ايران مناسب تر باشد زيرا حداقل به زنان اين فرصت را ميدهد كه در قالب زبان از جنسيت خود حرف بزنند. برعكس زبان فارسي شايد براي جامعه ي آمريكايي مناسب تر باشد زيرا در آن زنان با مردان حقوق قانوني برابر دارند.

وقتي كه ضماير، جمع بسته ميشوند ممكن است سه گانگي (گوينده، مخاطب و غائب) از ميان برود و به جاي آن دوگانگي بين "ما" و "آنها" ايجاد‌ ميشود. وقتي كه ضمير مفرد‌ است چنين امكاني ميسر نيست مگر اين كه بگوييم: "من و تو" از يك طرف و "او" از طرف ديگر. ضمير "ما" دو لبه دارد: از يك طرف موجب اينهماني بين گوينده و مخاطب ميشود و از سوي ديگر ديد را محدود ميكند و به تقسيم جهان به دو قبيله ي "ما" و "آنها" دامن ميزند. اگر در نوشته اي اول شخص مفرد به كار نرود و فقط "تو" و "او" در ميان باشد، باز هم عليرغم ميل نويسنده اين "تو" در واقع "من" را درون خود حمل ميكند. در زبان چه بخواهي چه نخواهي هميشه "نقطه ي ديد"‌ آشكار ميشود. ولي در نقاشي اين طور نيست. البته ميتوان شعري گفت كه محدود به تصويرهاي كاملا عيني باشد: "شب ــ جنگل ــ شاخه".‌ در واقع اگر ايماژيست هاي آمريكايي ــ انگليسي ميخواستند به هدف خود برسند بايد ضمير و فعل را از شعر خود حذف ميكردند. شايد حتي لازم بود حروف اضافه را هم حذف ميكردند و فقط اسم و صفت را باقي ميگذاشتند، يعني تصوير محض. شعري كه فقط از اسم و صفت تشكيل شده باشد، نقطه ي ديد نخواهد داشت. در اين حالت بهتر است كه شاعر به عكاسي روي آورد.

اما حروف ربط و ادات اضافه: هر چه كمتر به كار بروند بهتر است. حرف "واو" قشنگ است و مفهوم تداوم را القا ميكند و به همين دليل در ادبيات آسماني بسيار مورد استفاده قرار ميگيرد.

اگر به جاي گفتن "به حسن گفتم" بگويم: "حسن را گفتم"‌از فاعليت "من" كاسته ميشود. در عبارت "ديگر نه!" يك عالم حرف نهفته است. چند جمله بايد صرف كرد‌ تا بتوان معني آن را توضيح داد. ما از طريق حروف اضافه و همچنين ضماير اشاره، زمان و مكان را جابه جا ميكنيم و دوري و نزديكي، ــ  ترتيب و اثرگذاري افراد يا اشيا را بر يكديگر مشخص مينماييم.

 

نگاه چشم يا نگاه ذهن

3 ژوئيه 98

عباس جان! ديشب درون خواب در مقابل اين پرسش قرار گرفتم: در يك اثر هنري چگونه بايد يك شخصيت را ترسيم كرد؟ آنطور كه خود او ميبيند يا آنطور كه هنرمند تحليل مينمايد؟ مثلا اگر فيلم سازي بخواهد از زندگي شهرنوش پارسي پور فيلمي تهيه كند بايد براساس تشخيص روان پزشك او عمل كند و دوره هاي آشفتگي روحي او را يك نوع روان پريشي بخواند يا آنطور كه يك بار خود از زبان شهرنوش شنيديم اين حالات را شبيه از خود بيخود شدنهاي مشايخ صوفيه بشمارد؟ اگر آن شيخ روي آب راه ميرفت با درخت سخن ميگفت چرا شهرنوش نتواند با شبحي سفيدپوش در ارتباط باشد كه با او از آينده سخن ميگويد و گاهي توطئه ي ديگران را برملا ميسازد؟ فيلمسازي كه حرف روان پزشك شهرنوش را جدي ميگيرد  اثري "مستند" خواهد ساخت كه فاقد هر گونه تخيل هنري است اما هنرمندي كه توهمات شهرنوش را مبناي كار خود قرار ميدهد اثري خواهد ساخت كه از درون وجود داستان نويس ما سخن خواهد گفت و ابعاد ناشناخته ي ذهن او را براي ما به نمايش خواهد گذاشت.

امروز، زادروز فرانتس كافكاست و خواب ديشب من كتاب "مسخ" او را به يادم ميآورد. تصور كنيد كه او به جاي ترسيم "حشره" شدن شخصيت داستان خود از اين عقيده ي رايج پيروي ميكرد كه اين دگرديسي، نمادي است از زندگي تهي كارمندان دولتي يا ماشين زدگي، حاصل كار را فقط ميشد براي يك نشريه ي جامعه شناسي فرستاد.

در زندگي عادي هم گاهي همينطور اتفاق ميافتد. آدم بايد موضع عيني را رها كند و به روايت شخص گوش دهد. شايد همين انگيزه ي خواب ديشب من بود. ديروز با فلاني تلفني حرف ميزدم. هر كدام ما روايت خودش را داشت از رابطه مان. او داد ميزد؛ گريه ميكرد و كلماتي ميگفت كه تجانس منطقي نداشت. يك لحظه براي او نگران شدم ولي با اين وجود نميخواستم از موضع خود پايين بيايم. پيش خودم گفتم كه بهتر است با روانكاو او به طور خصوصي صحبت كنم. شايد در خواب ديشب جواب خود را يافته باشم.

 

 

رجوع كنيد به مقاله ي "خواننده اي درون من" كه نخستين بار به زبان انگليسي در گردهمايي "نوشتن در تبعيد" در دسامبر 95 در دانشگاه كاليفرنياي جنوبي لس آنجلس ايراد شد و سپس ترجمه ي آن در نشريه ي آرش ژوئن 96 درآمد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

Home | News | Politic | EditorialsCommunity | One Minute | Links | Photo gallery | Classifieds | Contact

© 1995 - 2004 Interlink Network Solution. All rights reserved.