ادبيات

 

 

خانم معلم

 

ابوالفضل اردوخاني

 

خانم معلم ــ اردوخاني بيا پاي تخته انشات رو بخون

ــ يادم رفته بيارم

ــ‌ حتما ننوشتي

ــ خانم نوشتيم، منتها يادمون رفته بياريم، به جون مادرم از بهرم.

ــ پس بيا بخون.

جلوي تخته سر به زير ايستاده بودم، خيس عرق، دو تا دستهايم به بدنم سنگيني ميكرد، به نظرم آنقدر دراز بودند كه به زمين ميرسيدند، يك مورچه روي زمين بين دو بند آجر راه ميرفت، يك تكه گچ كنار ديوار زير تخته افتاده بود، كلاس ساكت بود، آقاي ناظم از پشت پنجره رد شد.

ــ‌ پس بخون تو كه ميگي از بهرم.

ــ موضوعش يادم رفته (خنده بچه ها)

داشتم ميلرزيدم، دو تا قطره عرق از پيشاني ام به زمين افتاد، آره خانم دوست داشتن.

دلم ميخواست فقط خانم معلم بشنود نه بچه ها، تازه اگر هم بشنوند چيزي نميفهمند. كلاس يك كمي شلوغ بود، خانم كنار من ايستاده.

زمزمه كنان با صدايي يكنواخت گفتم: هر بار كه ديكته مرا به خانه ميبريد تا تصحيح كنيد، نميدانم در لابلاي خطها ميخوانيد كه من شما را دوست دارم. آن وقت كه صحبت ميكنيد من در چشم شما نگاه ميكنم، و وقتي چشمتان در چشم من ميافتد، سر به زير مياندازم و از خودم ميپرسم آيا هنوز مرا نگاه ميكنيد. ساعتها با شما در تنهايي صحبت ميكنم، ولي هيچوقت نتوانستم از شما با كسي حرف بزنم.

من برگ گلها را جمع ميكنم، تا دوباره گلي بسازم، من حرفهاي شما را به خاطر ميسپارم، تا با آن جمله اي بسازم كه زيبا و مورد‌پسند شما باشد. من شما را دوست دارم، چه اندازه نميدانم. اگر بگويم مقدار، يا وزن كم است، اگر بگويم فاصله كوتاه است.

از گوشه چشمم به صورتش نگاه كردم، سرخ بود مثل آتش، پر از عرق، چند تار مويش بر صورتش افتاده، آنها را پس زد.

ــ كي برات نوشته

ــ شما خانم

ــ من

ــ بله خانم شما

ــ كي؟ (چه وقت)

ــ هر روز حتي امروز

خانم معلم ابرو درهم كشيد، غم بزرگي وجودش را فرا گرفت.

ــ خانم روي اين آجرها خوندم

چند تا بچه سر دراز كردن ببينن. يكي گفت: خانم دروغ ميگه. مورچه ديگر پيداش نبود.

ــ خيلي خوب برو بشين.

يكي از بچه ها گفت: خانم بهش چند دادي؟

ــ‌ فضولي به كسي نيومده. هيجده، نوزده، بيست. آن تنها بيست من در زندگي بود. بچه هاي خر نفهميدند من چه گفتم. طي ماههاي زياد چه كشيدم، چه جنگها كه با خودم نكردم، تا بتوانم چند كلمه را امروز بگويم.

دو هفته بعد ‌از آن از مدرسه ما رفت. از خانم معلم جديد پرسيدم چرا خانم معلم قبلي رفت گفت: رفته فلان مدرسه به خانه اش نزديكتر است. دلم ميخواست من هم به آن مدرسه بروم.

موقعي كه در مدرسه بودم با خودم فكر ميكردم اگر الان اينجا بود چكار ميكرد، چه جوري وارد كلاس ميشد، چه جوري از كلاس خارج. پله هايي كه به دفتر ميرفت بارها شمرده بودم، ميدانستم پاي راستش را روي اولين پله ميگذارد، و آخرين پله را با پاي چپش ختم ميكند، و قبل از اينكه وارد دفتر بشود در شيشه خودش را نگاه ميكند، دستي به سرش ميكشد، و با دست راست در را باز ميكند، تمام لباسهايي كه پوشيده بود در نظرم مجسم ميكردم، با حركاتش، با نگاه و لبخند و اخمش.

سالها گذشت، نيمچه مردي بودم، در خيابان ديدمش به خودم لرزيدم، من را ديد، به خود لرزيد، و به روي خودش نياورد كه من را ديده، به راهش ادامه داد. خودم را به او رساندم و جلويش ايستادم. سلام كردم، جوابم را داد. بدون مقدمه پرسيدم: خانم چرا از مدرسه ما رفتيد، مثل يك دختر بچه خجالتي سرش را به زير انداخت و آهسته گفت: اول فكر كردم كه نميتوانم با تو در يك كلاس باشم، ولي متوجه شدم وقتي كه در مدرسه هستم تو تمام حركات من را زير نظر داري، دگرگون بودم، تو را همه جا ميديدم، قدرت درس دادن را از دست داده بودم. حتي تا مدتي كه از آن مدرسه رفته بودم، خداحافظ. چند قدمي دور شد و برگشت پشت سرش را نگاه كرد كه ببيند آيا به دنبالش ميروم.

من سر جايم خشك شده بودم، يك قلوه سنگ جلوي پايم بود، لگد محكمي به آن زدم، خورد به لاستيك يك اتوبوس برگشت افتاد توي جوي.

 

 20 خرداد 1369 فرهنگ بي فرهنگ ها

 

 

 

 

 

 

 

 


 

Home | News | Politic | EditorialsCommunity | One Minute | Links | Photo gallery | Classifieds | Contact

© 1995 - 2004 Interlink Network Solution. All rights reserved.