Literature / ادبيات

 

 

حسين پناهي

 

بيكرانه

 

در انتهاي هر سفر

 در آيينه

 دار و ندار  خويش  را مرور مي كنم

اين خاك تيره اين  زمين

 پاپوش  پاي خسته ام

 اين سقف  كوتاه  آسمان

 سرپوش چشم  بسته ام

 اما خداي دل

 در آخرين  سفر

 در آيينه  به جز  دو بيكرانه  كران

به جز زمين  و آسمان

  چيزي  نمانده است

گم گشته ام،  كجا

نديده اي مرا ؟

 ــــــــــــ

 

حق با تو بود

 

مي بايست مي خوابيدم

 اما چيزي  خوابم را آشفته كرده است

 در دو طاقچه  رو به رويم شش دسته خوشه  زرد گندم  چيده ام

  با آن  گيس هاي  سياه  و روز  پريشانشان

  كاش  تنها نبودم

  فكر مي كني  ستاره ها  از خوشه ها خوششان نمي آيد؟

  كاش  تنها نبودي

  آن وقت كه  مي توانستيم   به اين موضوع و موضوعات  ديگر  اينقدر  بلند بلند

 بخنديم  تا همسايه هامان  از خواب بيدار شوند

 مي داني؟

 انگار  چرخ فلك  سوارم

  انگار  قايقي  مرا  مي برد

  انگار  روي شيب  برف ها  با اسكي  مي روم و

مرا ببخش

ولي  آخر چگونه  مي شود  عشق  را نوشت؟

مي شنوي؟

  انگار صداي شيون  مي آيد

گوش كن

 مي دانم  كه هيچ كس  نمي تواند عشق را بنويسد

اما به  جاي آن

مي توانم  قصه هاي  خوبي تعريف كنم

 گوش كن

 يكي بود يكي نبود

  زني  بود كه  به جاي  آبياري  گلهاي  بنفشه

به جاي خواندن   آواز ماه خواهر من است

 به جاي  علوفه  دادن  به ماديان  هاي آبستن

به جاي پختن  كلوچه شيرين

  ساده و اخمو

در سايه  بوته هاي  نيشكر  نشسته  بود  و كتاب مي خواند

  صداي  شيون  در اوج  است

 مي شنوي

براي بيان  عشق

  به نظر شما

كدام  را بايد  خواند؟

 تاريخ يا جغرافي؟

 مي داني؟

  من دلم  براي  تاريخ مي سوزد

براي  نسل ببرهايش كه  منقرض  گشته اند

 براي خمره هاي  عسلش  كه در رف ها  شكسته اند

  گوش كن

 به جاي عشق و  جستجوي  جوهر نيلي  مي شود چيزهاي  ديگري نوشت

حق با تو بود

 مي بايست مي خوابيدم

 اما مادربزرگ ها  گفته اند

 چشم ها نگهبان دل هايند

 مي داني؟

 از افسانه هاي  قديم  چيزهايي در ذهنم سايه وار  در گذر است

 كودك

 خرگوش

 پروانه

 و من چقدر  دلم مي خواهد  همه داستانهاي  پروانه ها را بدانم كه

 بي نهايت

بار

در نامه ها  و شعرها

  در شعله ها  سوختند

  تا سند  سوختن نويسنده شان باشند

 پروانه ها

 آخ

تصور كن

آن ها در انديشه  چيزي مبهم

كه انعكاس  لرزاني  از حس  ترس و اميد  را

در  ذهن كوچك و رنگارنگشان  مي رقصاند به گلها   نزديك مي شوند

يادم مي آيد

روزگاري  ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه هاي  وحشي  را  يك  دسته  مي كردم

عشق را چگونه  مي شود نوشت

در گذر  اين لحظات  پرشتاب  شبانه

كه به غفلت  آن سئوال  بي جواب گذشت

ديگر حتي  فرصت  دروغ  هم برايم  باقي نمانده است

وگرنه  چشمانم  را مي بستم  و به آوازي  گوش  ميدادم كه در آن دلي مي خواند

من  تو را

او را

 كسي را دوست مي دارم

 ــــــــــ

 

 

گفتگوي من و نازي زير چتر

 

نازي : بيا  زير چتر  من كه بارون  خيست نكنه

مي گم كه خلي  قشنگه  كه بشر  تونسته آتيشو  كشف بكنه

و قشنگتر اينه كه

يادگرفته  گوجه  را

تو تابه ها  سرخ كنه  و بعد بخوره

راسي  راسي؟  يه روزي

اگه  گوجه  هيچ  كجا پيدانشه

اون  وقت بشر  چكار كنه؟

من :  هيچي نازي

دانشمندا   تز مي دن تا تابه ها  را بخوريم

وقتي آهنا  همه تموم بشه

اون وقت بشر

لباسارو  مي كنه  و  با  هلهله

از روي آتيش  مي پره

نازي : دوربين  لوبيتل  مهريه مو

اگه  با هم بخوريم

هلهله هاي من وتو

چطوري  ثبت مي شه

من: عشق من

آب ها لنز مورب دارند

آدمو واروونه ثبتش مي كنند

عكسمون  تو آب بركه تا قيامت  مي مونه

نازي: رنگي يا سياه سفيد؟

من:  من سياه  و  تو سفيد

نازي:  آتيش چي؟ تو آبا خاموش نمي شن  آتيشا

من: نمي دونم  والله

چتر رو بدش به من

نازي:  اون كسي كه چتر رو ساخت  عاشق بود

من: نه عزيز دل من،  آدم بود

 

  

 

 

 

 

 


 

Home | News | Politic | EditorialsCommunity | One Minute | Links | Photo gallery | Classifieds | Contact

© 1995 - 2004 Interlink Network Solution. All rights reserved.