ادبيات

 

 

هي! مايكل حالت خوبه؟

داستان

دنا رباطي

drobati@yahoo.com

 «اين بار موقعيت فرق ميكرد وقتي گفت "ميدوني امروز يه تصوير ديگه اي تو ذهنم اومد" فهميدم كه اين دفعه اوضاع خيلي خرابه و بعدش ام يه ريز حرف زد. "همين كه از خواب پا شدم متوجه شدم جمله ي "هي! مايكل حالت خوبه؟" تو مغزم مي پيچه. اين وسطا هم كاراي روزانه م رو انجام ميدادم. قهوه ريختم خوردم، سيگار كشيدم، به بدهي ها فكر كردم و جمله ي "هي! مايكل حالت خوبه؟" رو هم تكرار ميكردم. ميدوني همينطوري كه دارم ميگم نبود. جمله وقتي مياومد يه حالت ترس و نگراني رو هم با خودش به من القاء ميكرد. من و مايكل تو يه خونه اي كه برام كاملا ناشناس بود كف اتاق پذيرايي دراز كشيده بوديم. انگار يه اتفاقي قرار بود بيفته و من هر بار سينه خيز و آهسته به طرف مايكل ميرفتم و يواش زير گوشش ميگفتم: "هي! مايكل حالت خوبه؟" و بدون اينكه عكس العملي از مايكل سر بزنه تصوير قطع ميشد. الان كه دارم اين چيزا رو ميگم كنجكاو شدم بدونم بالاخره مايكل چه عكس العملي داشت، اصلا قيافه ش چه جوري بود. ميدوني سرش رو طوري روي كف گذاشته بود كه نميتونستم ببينمش."»

"تعجب كردي؟ گفتم كه اين بار موقعيت فرق ميكرد."‌

حبيب دست به جيب برد پاكت سيگارش را درآورد و به كوروش كه به نقطه اي زل زده بود و به حرفهاي حبيب فكر ميكرد تعارف كرد. اول سيگار كوروش و بعد سيگار خودش را روشن كرد "بدبختي اينه كه تو حرفهاش چيز خاصي كه نشون بده داره چرت و پرت ميگه پيدا نميكني، اگه يادت باشه رضا هميشه اينطور بود. ايتاليا كه يادته اونجا همش همين حرفا رو ميزد منتها موضوعاش فرق ميكرد. يادته راجع به "انريكو مونته سانو" چي ميگفت؟" كوروش گفت: "مونته سانو كي بود؟" حبيب با تعجب نگاهش كرد "بابا همون شومن باحاله كه دائم به "چلنتانو" گير ميداد. حالا اين مسئله زياد مهم نيست ميخواستم بگم با وجود همه اين چيزا نميدونم چرا اين دفعه وقتي اينارو ميگفت خيلي نگرانش شدم. راستشو بخواي فكر ميكنم مهاجرت يواش يواش داره بهش فشار ميآره، اما خودش نميدونه. چن دفعه ميخواستم بهش بگم بابا پاشو يه سري برو ايران بچه هايي كه ميرن و ميان خيلي روحيه شون عوض ميشه اما نميدونم چرا نگفتم." كوروش پرسيد: "راستي تو و محبوبه چطوريد؟"

"همين الان دارم از پيشش ميآم، ميدوني كوروش الان چهار پنج ماهيه كه همو ميبينيم حس ميكنم يه طورايي اونجوري تمام و كمال خودشو تو اين رابطه نميذاره فكر ميكنم فكر ميكنه اين رابطه يه چيزي كم داره با همه اين احوال اين پا و اون پا ميكنم بهش پيشنهاد كنم يه جا زندگي كنيم. تو چي فكر ميكني؟" كوروش گفت: "چي بگم حبيب مسئله رابطه و زير يك سقف بودن واسه من طور ديگه ايه. هر چي بخوام بگم يه چيزيه از سر هوا"

"همينجوري ميخواستم نظرتو بدونم"

"يه چيزي ميگي انگار منو اصلا نميشناسي. مرد حسابي ما سه تا از پنج سالگي با هم بزرگ شديم يه مدرسه رفتيم يه شهر زندگي كرديم با هم بيرون اومديم الانم كه نزديك پونزده ساله تورنتوييم بازم از من چيزي رو ميپرسي كه حتي يك بار هم تجربه نكردم. اولين بار هم نيست كه ميپرسي، هر دفعه مسئله اي بين تو و محبوبه يا بين رضا و النا اتفاق ميافته يه راست ميآين از من نظر ميخواين. ميخواين درددل كنين؟ دو تا گوش قابل اعتماد ميخواين؟ خب. من هستم ولي چرا هي نظر منو ميخواين، شده يه دفعه من از شما راجع به رابطه ام با "مارتين" يا حتي قديم  ترا راجع به هر كدام از رابطه هام نظر بخوام؟ نه. چون رعايت ميكنم ميدونم كه شما توي باغ من نيستيد نهايتا باهاتون چه ميدونم درددل ميكنم و از شما هم نظري نميخوام، اگر چه شما دو تا دائم نظراتي صد تا يه غاز بدون اينكه من بخوام هي صادر ميكنين. راستشو بخواين من اصلا گوش نميكنم و . .."

"بابا يواشتر توام كه خيلي توپت پره، حرفمو پس گرفتم. خب از مارتين بگو حالش خوبه؟"

"بد‌ نيست داريم فكر ميكنيم اگه بشه يه بچه قبول كنيم و بچه دار بشيم. راستش دو سالي ميشه كه مكاتبه اي يه بچه پنج ساله تو افريقا داريم، اگه بشه ميخوايم بياريمش پيش خودمون، اما همش ميترسيم ايراداي صغرا و كبري بگيرن، اما تا يادم نرفته يه خبر خوش بهت بدم،  مارتين چند روز پيش پيشنهاد كرد كه بريم و ازدواج محضري كنيم؟ راستش يه خورده ميترسم، نميدونم شايدم خوشحالم و خودم نميدونم. چي بگم به هر ترتيب يه اتفاقاي تازه اي داره برامون ميافته اميدوارم بتونيم خوب باهاشون كنار بياييم."

***

رضا از روي كاناپه بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت و با دو فنجان قهوه برگشت و نيمه عصباني رو به كوروش: "ميدوني چيه به نظر من حبيب حالش هر روز داره بدتر ميشه، من فكر ميكنم علتش هم اينه كه پي. اچ. دي روانشناسي شو نصفه نيمه ول كرد و الان هم نميخواد قبول كنه كه هنوز هم دلش تو دانشگاست. مرديكه، با ذوق و شوق بعد از هشت ماه كرم يه قصه به جونم افتاده كه بنويسمش، اونوقت اون روز آمده اينجا، خودت كه ميدوني من تا چيزي رو تموم نكنم برا كسي نميخونم اما خب ذوق زده شده بودم يه بخش كوتاه اول شو كه نوشته بودم براش خوندم. آقا بعدش شروع كرد و مته روانكاويش رو تو مخ من و كاراكتر داستانم كار گذاشت و از ابتداي روانشناسي اروپا شروع كرد تا امروز امريكا. به «لاكان» كه رسيد شايد بدون اغراق ده تا قهوه و بيست تا سيگار باهاش  نوشيد و كشيد، هر چي ام سعي كردم بهش بگم بابا اين برخورد با يك نويسنده درست نيست، نابودش ميكني. بذار من بنويسمش و چاپش كنم بعدم تو نظريات مشعشع نويسنده نابودكن ت رو راجع بهش بنويس و چاپ كن، مگه به خرجش رفت. كوروش باورت ميشه قصه رو بعد از حبيب خان نتونستم از سر بگيرم. من كه فكر ميكنم حالش واقعا خرابه، يادته چند سال پيش هم همينطوري شده بود. يه سفر به قول خودش به وطن كرد يه خورده سر حال اومد، چند سال پيش بود؟ ده دوازده سال پيش بود. بگذريم كه از وطن چي ميگفت و تا مدتها ميگفت مث سگ پشيمونم، اما اون ته مه ها فكر ميكنم بازم بدش نمي آد يه سري به وطن بزنه. نميدونم من كه هي دارم نگرانش ميشم. اوه! راستي شير يادم رفت بيارم.»

 

كوروش به حرفهاي حبيب فكر كرد. به حرفهايي كه رضا راجع به مونته سانو گفته بود و او فراموش كرده بود و اين كه چرا از حبيب نپرسيده بود. رضا با ظرف شير برگشت. كوروش گفت «ديگه راجع به چي حرف زديد؟» رضا با تعجب پرسيد«منظورت چيه؟»

«منظورم اينه كه راجع به من و مارتين هم حرفي زديد؟»

رضا كه سعي ميكرد دستپاچه نشان ندهد «نه، چيز خاصي نگفتيم همين چيزاي معمول، اين كه اين روزها خيلي تو خودتي شايد بهتر باشه...»

«بهتر باشه كه چي؟ كه منم يه سري به وطن بزنم؟» رضا سكوت كرد و به حرفهاي خودش و حبيب درباره كوروش و مارتين فكر كرد، كه اين مارتين چقدر آدم مشكوكيه و ممكنه پولاي كوروش رو بالا بكشه و آخر سر هم اونو ول كنه و گم و گور بشه.

كوروش گفت «نميخواي همون مقدار از قصه رو هم واسه ي منم بخوني؟»

«نه اصلا تو حالش نيستم ــ تلفن زنگ زد ــ يه كپي ازش ميگيرم بهت ميدم تو راه بخون»

رضا تلفن را برداشت. مارتين دم در با ماشين منتظر كوروش بود. رضا كپي را به كوروش داد و از هم خداحافظي كردند.

كوروش سوار ماشين شد، قصه نيمه تمام رضا را از جيب درآورد رو به مارتين گفت «خوشبختانه دوباره شروع به نوشتن كرده.» و با ولع شروع به خواندن كرد:

«همين كه از خواب پا شدم متوجه شدم جمله "هي! مايكل حالت خوبه؟" تو مغزم مي پيچه. اين وسطا هم كاراي روزانه م رو انجام ميدادم. قهوه ريختم خوردم، سيگار كشيدم به بدهي هام فكر كردم و جمله ي "هي! مايكل حالت خوبه؟" رو تكرار كردم. اما همينطوري كه دارم مينويسم نبود؛ جمله وقتي مي اومد يه حالت ترس و نگراني رو هم با خودش به من القاء ميكرد. من و مايكل تو يه خونه اي كه برام كاملا ناشناس بود كف اتاق پذيرايي دراز كشيده بوديم. انگار يه اتفاق قرار بود بيفته و من هر بار سينه خيز و آهسته به طرف مايكل ميرفتم و يواش يواش زير گوشش ميگفتم«هي! مايكل حالت خوبه؟» و بدون اين كه عكس العملي از مايكل سر بزنه تصوير قطع ميشد. الان كه دارم اين چيزا رو مينويسم كنجكاو شدم بدونم بالاخره مايكل چه عكس العملي داشت، اصلا قيافه اش چه جوري بود، آخه سرش رو طوري روي كف گذاشته بود كه نميتونستم ببينمش.»

 

 

 

 

 

 

 

 


 

Home | News | Politic | EditorialsCommunity | One Minute | Links | Photo gallery | Classifieds | Contact

© 1995 - 2004 Interlink Network Solution. All rights reserved.