ادبيات

 

 

زندگي ‌ها

 

بيژن  روحاني

 

آغاز كردم. مبارزه‌ اي سخت و تنها.

چه مي‌دانستم. هر كس ديگري هم اگر بود حدس نمي‌زد. گرچه همكارانم مدتي بود گوشه و كنايه مي‌زدند و با شوخي‌ هاي بي ‌مزه ‌شان اذيتم مي‌كردند اما به هر حال آن ها حتما فكرشان به اينجا نرسيده بود. شوخي‌ها در حد اين بود كه مرا به حواس ‌پرتي به علل مختلف متهم مي‌كردند. البته رئيسم با هيچ كسي شوخي نداشت. آدم اخمو و خاموشي كه هيچ چيز نمي‌گفت مگر آن كه بخواهد به شدت توبيخ يا تنبيه كند. عادت به كنايه زدن نداشت. آدم مستقيمي بود. نوع نگاه صبحگاهي‌ اش مشخص مي‌كرد كه از تو راضي است يا نه. و فاجعه اين جا بود.

در طول هفته گذشته رئيس حتا يك بار هم به من نگاه نكرده بود. اين را بقيه هم فهميده بودند. همكار سمت چپي ام ابتدا خواست مسئله را با شوخي و خنده برگزار كند اما سكوت سنگين ديگران او را متوقف كرد. مي شد حدس زد كه كار من تقريبا تمام است. آن هم به طرز بسيار مهيب و خرد كننده اي. مي توانست مرا به كلي از زندگي ساقط كند. آدم هاي پر سابقه تر تعريف مي كردند تنها يك بار (آنهم مدتها پيش) رئيس دچار چنين خشم مهار نكردني اي شده بود. زماني كه سي و هفت روز تمام بر يك مستخدم ساده خشم گرفت و به او هيچ نگاهي نكرد. در پايان روزِ سي و هفتم پيش از آن كه ساعت كار به پايان رسد و درست هنگام غروب، چنان خشمي را بر سر آن مستخدم ساده ي خطاكارِ بينوا فرو بارانده كه تا پنج سال بعد، او ــ آن مستخدم ــ نتوانسته هيچ جا استخدام شود و كاري گير بياورد و هر جا كه مي رفته ديگر زبانزد خاص و عام بوده و طبيعي است كه ديگر كسي اعتماد نداشته تا شغلي را به او بسپارد. و از قول اهالي محل و همسايگان آن مستخدم ساده كه هنوز بر سر خطايش بحث و جدل هست نقل مي كنند كه تا حدود دو ماه نمي توانسته از منزلش خارج شود. كسي براي همكار من كه ميزش روبروي ميز من است تعريف كرده بود كه در محل، بعضي ها معتقد بودند او از فرط شرمندگي و شرمساري نمي توانسته به خيابان بيايد و بعضي ها هم مي گفتند كه علت اين نيست بلكه طرف دچار پريشانيِ روان، افسردگي و اضطرابِ زايدالوصفي شده بوده است. اين روايت همسايگان ديوار به ديوار و ساكنان همان آپارتمانِ مستخدم اخراجي است كه رئيس من مدت سي و هفت روز با او حرفي نزده و به او نگاهي نكرده بود.

و حالا رئيس هفت روز بود كه به من هيچ نگاهي نكرده بود. مي دانستم كه تقريبا كارم تمام است. نه تنها در اين محل بلكه مدتها هيچ جاي ديگري هم نمي توانستم كاري گير بياورم. اما با اين حال معتقد بودم كه در حق من بي انصافي مي شود. من سزاوار هفت روز سكوت رئيس نبودم. من سزاوار آوارگي و دربه دري نبودم. نمي توانستم مدتها در ساختمان هاي بلند و پيچيده ي ادارات به دنبال كار بگردم. نمي توانستم باز هم خانه به دوش شوم. ديگر تحمل اضطراب و افسردگي برايم مقدور نبود. اما به همكارانم چه مي توانستم بگويم. چه توضيحي از من براي ديگران قابل قبول بود. هفت روز اين وحشت مرگ بار را تحمل كرده بودم و هنوز معلوم نبود كه چند روز ديگر اين خشم پنهاني ادامه دارد. فقط مي دانستم هر چه روزها و ساعتهاي خشم پنهاني و خاموش رئيس بگذرد نشان دهنده افزايش ناراحتي اوست. به صلاحم بود كه او كار را زودتر يكسره كند. اين مرغي را كه در قفس براي سر بريدن و پركندن و تناول كردن نگه مي داشت بايد زودتر مي كشت. براي چه كسي مي توانستم توضيح دهم. همكار روبروي من همواره دفترچه مقررات اداري روي ميزش بود. هيچ صفحه اي را بدون نگاه كردن به آن دفترچه مقدس سياه نمي كرد. خدا مي داند در طول روز چند بار آن را مرور مي كرد. لابد خيال مي كرد با هر دفعه خواندن آن دفترچه رتبه اداري اش بالاتر خواهد رفت. اگر به او چيزي مي گفتم، جز با استناد به مواد آن دفترچه پاسخم را نمي داد. از ديد او محكوم بودم. فكر همكار سمت چپي ام را هم نمي بايست مي كردم. دلقك بي آبرويي كه دماغ بزرگ و منحني اش را مي توانست هشت ساعت بجنباند و از خنده قرمز شود. موهايش مثل سيم ظرفشويي هميشه وز كرده بود. پشت سرش مي گفتند كه آن چسب زخمهايي كه بعضي صبحها روي صورت درازش مي زند براي پوشاندن جاي چنگهاي زنش است. همكار سمت راستي هم كه اصلا گوشي براي شنيدن درددلهاي ديگران نداشت. آنچنان سرگرم تولد اولين فرزندش بود كه جز بوي كهنه نوزاد و شير خشك هيچ خاصيت ديگري را در وجودش نمي توانستي ببيني.

وضعيت كاملا افتضاح بود. تازه ماجرا فقط به همكارانم ختم نمي شد. همسايگان هم بودند. مصيبت بزرگ وارد شدن به خانه بود بدون آن كه كسي مرا ببيند. چه طور مي توانستم بدبختي ام را مثل پرچم در هوا تكان دهم و از جلوي همه بگذرم؟ شبها هيچ چراغي را روشن نمي كردم مبادا كسي از همسايگان هوس ديدن من به سرش بزند. دستشويي تبديل به لنجزار متعفني شده بود چون جرأت نمي كردم آب بريزم مبادا صداي ريزش آب از خلال ديوارهاي نازك به گوش همسايه بغل دستي برسد. روي تخت دراز مي كشيدم و در تاريكي فقط به صداي نحس ساعت گوش مي كردم. ريش هايم كاملا بلند شده بود و تمام تنم بو گرفته بود. مي دانستم كه با اين كارها وضعيتم را خراب تر مي كنم. اما حواسم فقط متوجه يك نقطه بود. شكمم كه هر روز دردناك تر و بزرگتر مي شد.

اصلا باور كردني نبود اما اتفاق افتاد. اولش مثل يك جوش چركي بود. اما جوش قرمز مي شود و مي خارد. مدتي فكر مي كردم نفخ است يا ورم معده. انواع داروهاي گياهي را امتحان كردم اما فايده نداشت. شبها كه دستم را روي شكمم مي گذاشتم حس مي كردم بزرگتر شده است. چيزي در شكمم در گردش بود. بالا و پايين مي رفت. مثل اين كه تفرجگاه مناسبي يافته بود. اين درد مسخره را به چه كسي مي توانستم بگويم. آنقدر با خودم فكر و خيال كردم كه به كلي در اداره گند زدم. حق داشتند كه آن جور به من بد گمان شده بودند. هر نيم ساعت يك بار در اداره به دستشويي مي رفتم. تمام لباسهايم را در مي آوردم و به دستگيره در آويزان مي كردم. پاچه شلوار يا گاهي آستين پيراهنم به زمين كشيده مي شد و آب گند كف دستشويي خيسشان مي كرد. با همان پيراهن و شلوارِ به گند كشيده شده برمي گشتم و پشت ميزم مي نشستم. اما چاره اي نداشتم. بايد مدام مي رفتم و تمام تنم را معاينه مي كردم. شايد روزي ده پانزده بار اين كار را مي كردم. شكمم را به ديوار دستشويي مي چسباندم و با خودكار روي ديوار، محيط شكمم را خط مي كشيدم. دوباره نيم ساعت بعد هراسان به دستشويي مي دويدم و مجددا شكمم را اندازه مي گرفتم. كاملا مراقب رشدش بودم. اما لعنتي واقعا داشت گنده تر مي شد. رشد مي كرد و مي چرخيد.

عذاب واقعي وقتي بود كه مي بايست با هزار زحمت خودم را به دستشويي مي رساندم. نمي شد هر نيم ساعت يك بار دستشويي بروم. همه شك مي كردند. گاهي بردن پرونده اي را بهانه مي كردم و گاهي سيگار كشيدن را. اما ديگر گندش درآمده بود. متلك ها و تهمت ها آغاز شده بود. همه را يك جوري مي شد تحمل كرد اما خشم رئيس را نه. چاره اي نداشتم جز اين كه آزمايش بدهم. بايد مشخص مي شد كه اين لعنتي چيست. اميدوار بودم كه قضيه يك جور شل شدن عضلات شكم يا فتق يا چيزي از اين قبيل باشد. مسئله توهم هم منتفي بود چون رشد اين لعنتي را خودم لحظه به لحظه اندازه گرفته بودم. باز جاي شكرش باقي بود. اگر آزمايش مي دادم و معلوم مي شد كه قضيه فقط توهم است آن وقت معلوم نبود چه بايد بكنم و از همه بدتر معلوم نبود رئيس كه قطعا موضوع را مي فهمد چه خواهد كرد. آنقدر دست دست كردم تا از رشد اين انبان كثافت مطمئن شوم.

اما قضيه ناجورتر از اين حرفها بود. برگه هاي آزمايش را كه در حدود هجده صفحه مي شد ورق زدم. همه جور آزمايشي بود. آزمايش تمام مخلفات خون و كثافتهايش: هموگلوبين، كلسترول، قند، آدرنالين، انواع سولفات ها و گازهاي محلول و نامحلول، جداره هاي شكننده و ارتجاعي رگها، سلولهاي كمك كننده به تنظيم فشار خون، مويرگهاي اطراف معده كه وظيفه تصفيه گلبولهاي آغشته به چربي را بر عهده دارند، شعاع ميليمتري ناژك ها، ژن هايي كه احتمال مي رفت حاوي نوعي سوزاك باشند. حتي از پوست پاشنه پايم نيز نمونه گرفتند. نافم را دو بار سوراخ كردند تا دوربيني را كه قطرش از ميانگين اندازه سلول هاي محتوي پلاسماي آلفا كوچتر بود داخل شكمم كنند. دوازده بار نمونه ادرار و مدفوع گرفتند و هزارن بلا سر آنها آوردند.

 اما نتيجه افتضاح بود. هجده صفحه جواب آزمايش به دستم دادند كه در آن تاييد شده بود كه من، آقاي فلان، حامله هستم.

تعداد جنين هاي درون شكمم بيشتر از يكي بودند اما براي مشخص كردن تعداد دقيق آنها سونوگرافي ليزري تجويز شده بود.

پوف! رسما مضحك بود. حتا يك لحظه به سرم زد كه يك راست به دفتر رئيس بروم و جواب آزمايش را روي ميزش بگذارم و در حالي كه مي خندم به او بگويم كه قربان حالا علت رفتار مشكوكم را فهميديد. اما حتا تصور قيافه و برخورد رئيس هم چندشناك بود. حالم از اين فكر احمقانه به هم خورد. داشتم بالا مي آوردم. از آزمايشگاه خارج شدم و روي پله هاي جلوي در نشستم. بچه هايم درون شكمم مي لوليدند. دكمه پايين پيراهنم باز بود. از آنجا به ناف سوراخ شده ام نگاه كردم. لابد بچه ها از آنجا داشتند تغذيه مي كردند. موجوداتي بدون مو و ناخن كه چشمهايشان پلك نداشت و بدنشان شفاف بود از بند نافم آويزان بودند. حتما از سوراخهايي كه در اثر آزمايشها در نافم ايجاد شده بود نور به داخل مي رفت و از ميان بدن شفافشان مي گذشت. كمربندم را كمي شل كردم. با دست روي شكمم زدم. صدايش كاملا عوض شده بود. قبلا، پيش از آن كه حامله شوم شكمم صداي طبل مي داد اما حالا صدايش مثل افتادن سنگ داخل آب شده بود. يك صدايي مثل پلق. دلم براي صدايِ طبل مانندِ شكمم تنگ شد. فكر كردم تا مدتها آن را نخواهم شنيد. بايد به راه چاره اي فكر مي كردم. كجا مي توانستم بروم. حتا فكر عمل كردن هم غيرمنطقي بود. تمام بيمارستان پر از عكاس و خبرنگارِ پررو مي شد. حتا احتمال داشت بازداشتم كنند. تا همين جا هم شانس آورده بودم. لابد مسئول آزمايش به اسم من نگاه نكرده بود وگرنه تا به حال عالم و آدم را خبردار كرده بود. شايد هم دلش به حالم سوخته بود. نمي دانم. هيچ دكتري پيدا نمي شد كه حاضر باشد مخفيانه مرا از شر بچه هايم خلاص كند. هيچ كس نمي توانست در برابر وسوسه افشاي اين كشف بزرگ عالم پزشكي مقاومت كند. گندش بزنند. شايد اگر خودم هم جاي آنها بودم چشم پوشي نمي كردم. آن وقت دوباره خون گرفتن ها و سوراخ كردن ها و ليزر تاباندن ها شروع مي شد. به هيچ رقم ديگر حوصله اين مسخره بازي ها را نداشتم. اما شايد با استناد به قانون حمايت از حقوق مادران مي توانستم جلوي آن افتضاحات بگيرم. مشكل اين بود كه چندان مادر نبودم. شايد هم بودم. هر چه فكر كردم به ياد نياوردم كه كلمه مادر با كلمه زن هم ريشه باشد. امان از دست من! حالا وقت اين چرنديات نبود. فكر كردم آنقدر سيگار بكشم تا بچه ها درون شكمم خفه شوند. از تصور آن موجوداتِ شفاف كه در اثر خفگي كبود مي شدند دوباره حال تهوع به من دست داد. بدم مي آمد كه نعش كش شوم. تازه باز هم فرقي نمي كرد. بالاخره بايد آنها از شكمم خارج مي شدند. مرده يا زنده. تا ابد كه آن جا باقي نمي ماندند. تازه اگر آنها را خفه مي كردم ممكن بود به قتل عمد هم متهمم كنند. در اين شهر لعنتي هيچ جايي نبود كه چشم كسي به آدم نيفتد. همه جا مملو از آدم بود. با چشم هاي هيز و وق زده. نمي شد كه چندين ماه داخل خانه بمانم. لابد از اداره دنبالم مي آمدند يا ممكن بود همسايه ها پليس را خبر كنند و در را باز كنند و داخل بيايند. آن وقت چه اتهاماتي كه به من نمي بستند. بايد فرار مي كردم و جايي مخفي مي شدم. اما اين شهرِ نكبت، هيچ جايي براي قايم شدن نداشت. با اين وضعيت امكان سفر هم نداشتم. چه طور مي توانستم در اتوبوس بنشينم و چندين ساعت سبقت و بوق و ترمز را تحمل كنم. نه نمي شد.

 بايد جاي دنج و خلوتي مي يافتم تا دور از چشم ديگران بدبختي ام را بگذرانم. فكر كردم بروم و داخل تنوري پنهان شوم. اگر  مي شد يك نانوايي گير بياورم كه صاحبش مثلا مريض بود يا مرده بود و دكانش همين جور به امان خدا رها شده بود مي توانستم درون تنورش قايم بشوم. جاي كوچك و جمع و جوري بود. اگر شانس مي آوردم ممكن بود كمي خاكستر ته تنور باقي مانده باشد. روي خاكسترهاي نرم مي توانستم بخوابم. تازه تنور بوي خاك و نان هم مي داد و اين حال آدم را خوب مي كرد. شايد در دكان هنوز مقداري سوخت موجود بود. مي شد شبها تنور را روشن كنم و كنارش بايستم و گرم شوم. پيراهنم را در مي آوردم و مي گذاشتم نورِ آتش تنور از نافم به درون بتابد و روي سطوح شفاف آن موجودات انعكاس بيابد. نور در رگهايشان كه هنوز درست شكل نگرفته بود مي چرخيد و سايه آنها را روي ديواره ي داخلي شكمم مي انداخت.

اما نمي شد. ممكن بود يك شب هنگامي كه روي خاكسترهاي كف تنور خوابيده ام يكي از ورثه هاي نانوا سر برسد و بخواهد كار و بارِ پدرش را از سر بگيرد. آن وقت تنور را روشن مي كرد تا براي صبح نان آماده كند. از تصور اين كه فردا صبح، ناني كه مردم مي خورند محتوي گوشت و چربي من و بچه هايم است حالم به هم خورد.

ديگر هيچ چاره اي نداشتم. بايد راه مي افتادم و اين انبان كثافت را جا به جا مي كردم. كاملا مشخص بود كه كارم را از دست داده ام. اگر رئيس مرا زنده مي گذاشت باز جاي شكرش باقي بود. البته او هنوز از اصل ماجرا خبر نداشت.

خواستم از روي پله هاي آزمايشگاه بلند شوم اما نتوانستم. پاهايم تحمل وزنم را نداشت. زانوهايم سست بود. عجب بدبختي عظيمي. نمي شد كه همان طور لب پله ها بنشينم و بگذارم روزها بگذرد و شكمم بزرگتر شود. صاحب آزمايشگاه حتما سراغم مي آمد يا شايد به يكي دو نفر از مستخدم هايش مي گفت كه مرا از روي پله ها بلند كنند و توي خيابان بياندازند.

اين زانوهاي لعنتي اگر قدرت جم خوردن و تحمل كردن داشتند حداقل مي توانستم گورم را گم كنم. سعي كردم بلند شوم اما بي فايده بود. زمين خوردم و با شكم روي كف پياده رو افتادم. شكمم دوباره صدايي مثل پلق داد. هر چه مي خواستم خودم را ضبط و ربط كنم نمي شد. اصلا انگار زانوها براي ايستادن ساخته نشده بودند. انگار نه انگار كه تا همين چند ساعت پيش مثل لولاي درِ اصلي اداره خم و راست مي شدند و مرا اين ور و آن ور مي بردند. نخير اين زانوها به هيچ وجه حافظه نداشتند.

هر لحظه اوضاع وخيم ترمي شد. تصور كردم اگر الان يك مشت آدم فضول، رگ انسان دوستي شان قلمبه شود و بخواهند زير بغلم را بگيرند و بلند كنند چه اتفاقي مي افتد. اول به اين نكته پي مي بردند كه من نمي توانم روي پاهايم بايستم. بعد سعي مي كردند يك تاكسي بگيرند و مرا به اولين درمانگاه برسانند. هرچه من اصرار مي كردم كه حالم خوب است و مي خواهم تنها باشم به خرج كسي نمي رفت. لابد فكر مي كردند كه در اثر زمين خوردن مشاعِرم را از دست داده ام. وقتي دكترها مرا معاينه مي كردند مي فهميدند كه زانوهاي من اصلا مناسب ايستادن نيستند. يعني اين ها زانوهايي نيستند كه بتوانند وزن يك انسان را تحمل كنند و مثل لولا خم و راست شوند و در خيابان حركت كنند يا از پله ها بالا روند. آن وقت دوباره تمام كثافت كاري ها شروع مي شد. با آت و آشغال هاشان زانويم را سوراخ مي كردند تا مايع درون كاسه زانو را بيرون بكشند. از هفده جاي نخاعم انواع شيره ها و مايعات نخاعي را استخراج مي كردند. با دستگاههاي گريز از مركز آنقدر مايعات را مي چرخاندند كه تمام سلول ها را از يكديگر جدا كنند. زير نور اشعه گاما تعداد نورون هاي موجود در واحد حجم را مي شمردند. واي! تازه پرستارهايي كه هر روز براي عوض كردن لباس ها و جا به جا كردن سرم ها مي آمدند و وظيفه شان دست مالي كردن من بود، به بزرگ شدن شكمم پي مي بردند. و آن وقت كنسرت بزرگ فضاحت آغاز مي شد. تنها شانس اين بود كه آن هجده صفحه گزارش حاملگي در جيبم بود و ديگر نمي گذاشتم آن بلاها را دوباره سرم بياورند. فرياد مي كشيدم: آقايان دكترها! پرستارهاي ملوس! ماماهاي زشتِ جوش جوشي! لگن بذارهاي عظيم الشان ! من حامله ام.

اما مگر به خرجشان مي رفت. معلوم بود كه هزار و يك ايراد از كار آزمايشگاه قبلي مي گيرند تا خودِ مارمولكشان بتوانند قضيه حاملگي مرا اثبات كنند. در يك اتاق حبسم مي كردند و انواع جلسات را تشكيل مي دادند. ظهرها سر ساعت دوازده مستخدم لنگ با يك بشقاب آب جوجه  مي آمد تا قوت بگيرم. اما مي دانستم كه هرچه مي خورم يك راست وارد آن دهان هاي مكنده ي شفاف مي شود.

و آن وقت يك روز همين طور كه روي تخت دراز كشيده بودم و تازه از آزمايش قبلي برگشته و منتظر آزمايش بعدي بودم درِ اتاق باز مي شد و رئيس داخل مي آمد. از توي راهرو صداي همكار دست چپي ام را مي شنيدم كه مي خنديد. حتما دماغ منحني اش از زور خنده به ديوارهاي سفيد راهرو ماليده مي شد. رئيس درِ اتاق را مي بست. يك صندلي مي آورد و كنار تختم مي گذاشت. با چشم هاي درشتش به من خيره مي شد. هيچ چيزي نمي گفت. ممكن بود يك ساعت طول بكشد يا حتي چند روز. پشت سرش پنجره ي اتاق بيمارستان بود و از خلال آن مي توانستم طلوع و غروب خورشيد را ببينم كه رنگ اتاق را عوض مي كرد. رئيس با لب هاي به هم فشرده به من خيره مي شد و هيچ نمي گفت. خورشيد، سايه هيكل متوازنش را روي ملافه هاي سفيد تخت مي انداخت. و بعد از روز هفتم ناگهان فاجعه اتفاق مي افتاد. من، اين موجود حقيرِ حامله كه حتي مانند يك انسان معمولي نمي توانستم روي پاهايم بايستم و حداقل روزي دوازده تا پانزده بار در اداره به دستشويي مي رفتم و معلوم نبود حواسم کجاست و فضاحتم را مانند پرچم فتح وظفر در آسمان به اهتزاز در آورده بودم كاري كرده بودم كه تمام آن اداره ي معظمِ ده طبقه با آسانسورها و پله هاي هميشه تميزش و پنجره هاي مستطيلي باريك به گند كشيده شده بود. تمام خطوط تلفن از كار افتاده بودند. مستخدم ها ديگر رغبت نمي كردند راهروها را نظافت كنند. همه جا پر از آشغال و ته سيگار بود. جاي زونكن هاي آبي و نارنجي با هم عوض شده بود. نگهبان سه روز بود كه سر كار نمي آمد و به خاطر همين هر بي سر و پايي وارد اداره شده بود. از همه بدتر ديگر كسي نبود تا لولاهاي قديمي مرغوب را روغن كاري كند و درها ديگر باز و بسته نمي شدند. چه فضاحتي!

نه نمي توانستم بگذارم كار به اين جاها بكشد. نبايد اجازه مي دادم كه عابرين مرا در آن وضع كف خيابان ببينند و به بيمارستان ببرند.

خودم را تكان دادم. با هزار جان كندن توانستم روي زمين بنشينم. بايد راه مي افتادم. كمي اين ور و آن ور كردم اما نشد كه بايستم.

 خب چاره اي نبود. به هر حال بهتر از هيچ بود. چهار دست و پا به راه افتادم. اولش فكر كردم افتضاحي به پا خواهد شد. اما چند نفر با خونسردي از كنارم گذشتند حتا نگاهي هم به پايين نيانداختند. چه خوب! آهسته از كنار ديوار مي رفتم. چهار راهها را همراه بقيه رد مي كردم. واقعا محشر بود. چرا زودتر به اين فكر نيفتاده بودم. خيلي كيف دارد. آدم مي تواند در قالپاق هاي فلزي نو و تميز عكس خودش را ببيند. شكمم ديگر آنقدر بزرگ شده كه به زمين كشيده مي شود. اما اشكالي ندارد. عوضش بچه ها از همين حالا به سنگ و آسفالت عادت مي كنند. سرگرمي هاي كوچكي هم هست. مي شود در باغچه ها زير سايه شمشادها خوابيد و وقتي كه خانمها رد مي شوند به كفش هاي صندلشان نگاه كرد. انگشتهاي ظريف و سفيد با ناخنهايي كه نارنجي و بنفش رنگ شده اند يا قوزك ها و انگشتهاي سبزه.

گاهي ميان خرت و پرت هاي كنار خيابان چيزهاي جالبي پيدا مي شود. دسته كليد هاي گم شده، بقاياي عشقبازي، پرونده هاي اداري و عكس هاي پاره. از روي آشغالهاي كنار خانه ها مي شود فهميد صاحبخانه كيست. آيا ديشب مهمان داشته يا اگر داشته مهمانش مهم بوده يا خير. حتي مي شود به جنايت ها پي برد. تيغه هاي خونين چاقو، گوشتهايي كه بوي زهر مي دهند، جنين هايي كه درون چند لا دستمال كاغذي پيچيده شده اند. مي شود فهميد كه خانم خانه در چه وضعيتي از ماه است.

روزهاي اميدوار كننده تري هم هست. مثل وقتي كه يك تكه روزنامه پيدا مي كنم يا بخشي از يك كتاب. آدم معمولا ترجيح مي دهد اين جور چيزها را با خودش ببرد زير پل يا جايي كه نور خورشيد از خلال نرده ها بتابد و روي آن چند صفحه كاغذ، سايه روشن بيندازد. آن وقت اگر شانس داشته باشم و آن صفحات مربوط به كتاب خوبي باشند مخصوصا كتاب شعر، مي شود با خيال راحت شعرهايش را خواند و حفظ كرد تا بعدا بتوانم براي بچه ها لالايي بگويم.

         برگرفته از سايت www.ghabil.com

 

 

 

 

 

 

 

 


 

Home | News | Politic | EditorialsCommunity | One Minute | Links | Photo gallery | Classifieds | Contact

© 1995 - 2004 Interlink Network Solution. All rights reserved.