اگر ما ايرانيان نماينده اي در پارلمان اين سرزمين داشتيم ...!
شهرام شهراميان ــ
تورنتو
Shahram-shahramian@yahoo.com
تند تند قدم برمي دارم و مرتب به ساعتم نگاه مي كنم. طبق معمول
دير كرده ام، قرارمان ساعت ۵ بعدازظهر بود و الان 5:15 دقيقه
است. به محل قرار كه مي رسم، از دور هر دو نفرشان را مي بينم
كه پشت ميزي در پياده رو و كنار قهوه فروشي روبروي هم نشسته
اند. اول جواد مرا مي بيند، از همان فاصله هم مي توانم تشخيص
بدهم كه دارد متلكي نثارم مي كند. رضا اما مثل هميشه با
مهرباني نگاهم مي كند، ولي از آن لبخند هميشگي در چهره اش خبري
نيست. امروز وقتي به من تلفن زد و گفت كه عصري يكديگر را
ببينيم كلي تعجب كردم. معمولاً زمان ديدارهاي ما سه نفر آخر
هفته هاست. به كنارشان مي رسم و پس از سلام و احوالپرسي
مختصري، يك صندلي را هم من در كنار ميز اشغال مي كنم. جواد در
حالي كه به ساعتش نگاه مي كند با همان ته لهجه آباداني اش مي
گويد: ميگم امروز ركورد زدي همش 20 دقيقه دير كردي. من در حالي
كه چشم غره اي به او مي روم، اول سفارش قهوه مي دهم و بعد از
رضا مي پرسم خوب چه اتفاقي افتاده كه مرا وسط هفته احضار كرده
اي؟
چهره رضا بسيار غمگين و افسرده است، معمولاً در هر شرايطي
لبخندي به لب دارد، مهربان و آرام است، ولي حالا كلافه و
عصباني است، آنقدر كه پوست صورتش نيز به نظر تيره مي آيد.
رضا رو به من مي گويد: مدتي است كه يادداشت هايت را در شهروند
مي خوانم، ولي فكرش را هم نمي كردم ممكن است روزي من سوژه يكي
از نوشته هايت بشوم، ولي راستش خسته شده ام، امروز تصميم گرفتم
كه تو را ببينم و مطالبي را برايت بازگو كنم، تا با انعكاس آن
در مقاله ات و چاپ آن، بالاخره گوش شنوايي پيدا شود و با يافتن
راه حل مناسب، اين مشكلات از پيش پاي بسياري برداشته شود.
نمي دانيد چقدر خوشحال شدم، يك لحظه احساس اوريانا فالاچي بودن
بهم دست داد. مثل برق قلم و دفترچه يادداشتم را از كيفم بيرون
آوردم و پس از زدن عينك مخصوص مطالعه و نوشتن، اول يك نگاه
كاملاً از موضع بالا و آمرانه به جواد انداختم كه يعني بله، و
بعد رو به رضا كردم و گفتم: بگو رضا جان، قول مي دهم كه هرچه
بگويي، در مقاله اين هفته بنويسم.
رضا بدون توجه به فوران احساسات ژورناليستي من، با صداي ناراحت
و گرفته گفت: ميداني من شاكي هستم، شكايت دارم، مي فهمي شكايت
دارم.
جواد بدون اينكه به من مجال پاسخ بدهد، وسط حرف رضا پريد و
گفت: ميگم تو حالت خوبه؟
خوب اگه شكايت داشتي كه بايد مي رفتيم كلانتري، پس چرا اومدي
اينو ببيني، اين كه قيافه اش به همه چي ميخوره جز افسر نگهبان.
مي خواستم با دفترچه ام محكم بكوبم توي سرش كه رضا رو به جواد
كرد و گفت: جواد ميشه يك دقيقه حرف نزني. به خدا اگه گوش كني
اينا درد دل تو هم هست، بعد دوباره رو به من كرد و گفت: ميدوني
من از دولت كانادا شكايت دارم.
اولش جا خوردم ولي بعد همان احساس ژورناليستي به سراغم آمد، در
عالم خيال خود را مي ديدم كه داشتم در محاصره خبرنگاران و
دوربين هاي تلويزيوني با قدرت و صلابت تمام، دلايل محكم و
مستدل موكلم را (ببخشيد رضا را) براي آنها در باب محكوميت دولت
كانادا شرح ميدادم. رضا كه سكوت مرا به سراپا گوش بودن تعبير
كرده بود، ادامه داد: ميداني من از همان اوايلي كه به اين كشور
مهاجرت كردم تا به امروز همواره شاهد تضادهايي بين تبليغات
رسمي دولت كانادا در باب شرايط مطلوب زندگي در اين كشور ــ مثل
وجود فرصتهاي فراوان شغلي براي متخصصين، رفاه عمومي، حمايتهاي
دولتي و ... ــ از يكطرف و حقايق موجود در زندگي روزمره در اين
سرزمين از طرف ديگر بوده ام. بارها شاهد تبعيض بين مليتهاي
مختلف بودم. بارها متوجه كمبودها و نقائص مختلف در سيستم اداره
امور اين سرزمين شده ام و با تمام وجود لمس كرده ام كه زندگي
بسياري از ما تحت تاثير تصميمات غلط و يا برنامه ريزي هاي
نامناسب به هم ريخته و امكان داشتن شرايط مناسب براي آغاز يك
زندگي خوب را از ما گرفته است.
راستش يك كمي ترسيدم. اينطوري كه رضا داشت حرف مي زد، احتمالاً
به جاهاي باريك مي كشيد و ممكن بود نتوانم همه حرفهايش را
بنويسم، آخر خودتان كه بهتر مي دانيد، ما ايرانيان عزيز، يك
جورهايي دچار خودسانسوري تاريخي هستيم. ولي همان احساس
ژورناليستي به دادم رسيد و با لحني كه سعي مي كردم محكم باشد،
حرفش را قطع كردم و گفتم: خب عزيز من، حق اعتراض را براي همين
مواقع گذاشته اند. اعتراض كن.
رضا با دلخوري در جوابم مي گويد: جداً، راستش هر وقت كه خواسته
ايم اعتراضي بكنيم با رفتار به ظاهر دوستانه ولي آمرانه
مسئولان اين جامعه روبرو شده ايم كه باور دارند چون ما را در
اين سرزمين پذيرفته اند، بايد همواره و در هر شرايطي سپاسگزار
و ممنون آنها باشيم. و اگر شاهد نارسايي و كمبودهايي هستيم،
بهتر است آنها را در عرصه زندگي خود بپذيريم و دم هم بر
نياوريم. ظاهراً آنها دوست دارند فراموش كنند كه ما، نه از
ديوار، بلكه از در ورودي و با رضايت و دعوت صاحبخانه به اين
سرزمين وارد شده ايم. آواره نيستيم، آمده ايم در پناه تحصيلات
و تجربيات خود، به همراه اندوخته يك عمر و با تلاش و كار و با
اتكاء به شخصيت فرهنگي و انساني خودمان و بر اساس احترام
متقابل عضوي از اين جامعه باشيم و صاحب حق راي و اظهار نظر به
مانند ساير شهروندان قديمي تر آن.
من حرفش را قطع مي كنم و مي گويم: ولي رضا جان بي انصافي نكن.
در اين سرزمين همه آزادند كه حرفشان را بزنند و هر نوع انتقادي
را كه دارند به زبان بياورند و هيچگونه مشكلي نيز گريبانشان را
نگيرد.
رضا جواب مي دهد: بحث گفتن يا نگفتن نيست، بلكه بحث شنيده شدن
و ترتيب اثر دادن به نظرات و اعتراضات ماست.
جواد كه انگار از حرف نزدن، طاقتش طاق شده، حرف رضا را قطع مي
كند و با لبخند مي گويد: اين همه به شماها نگفتم، اگه گذاشته
بودين من كانديداي مجلس فدرال بشوم و بعد همگي به من راي مي
داديد الان توي مجلس بودم و داشتم مثل بلندگو حرفها و نظرات
شما را پخش مي كردم، تا همه مجبور بشن آنها را گوش بدن. تقصير
خودتونه كه حرف گوش نمي كنيد.
اين بار رضا چشم غره اي به جواد مي رود و ادامه مي دهد: به نظر
من يكي از مشكلات اصلي، ساختار غلط پذيرش مهاجر و اسكان آنان
در اين كشور است. بگذار برايت مثال روشني بزنم. يكي از روش هاي
پذيرش مهاجر امتياز بندي افراد براساس سطح تحصيلات و تخصص و
تجربه كاري ايشان است. و اين يعني آنكه دولت كانادا، براساس
جدول تنظيمي و بنا به نياز جامعه به مشاغل و تخصص اين افراد
آنها را گزينش مي كند و با توجه به جمع امتيازاتي كه اين افراد
به دليل داشتن حرفه مورد نياز اين كشور كسب مي كنند، پذيرفته و
به آنها ويزاي اقامت در كانادا را مي دهند. بنابراين پس از
ورود اين مهاجران بايد بتوانند در كوتاهترين زمان ممكن و
براساس تخصص و تجربه خود، در حرفه اصليشان مشغول به كار شوند.
ولي تقريباً بيش از 80٪ از آنها عليرغم دوندگي فراوان قادر به
يافتن شغلي متناسب با حرفه شان نمي شوند.
اين بار من سخن رضا را قطع مي كنم و مي گويم: به هر حال براي
جا افتادن در اين جامعه و انطباق با شرايط كاري اين سرزمين،
مهاجران نيازمند گذراندن دوره هايي براي به روز شدن اطلاعات و
تجربيات كاري و علمي شان هستند. اتفاقاً در اين زمينه سازمانها
و نهادهاي زيادي وجود دارد كه كارشان تطبيق شرايط شغلي و علمي
مهاجران با فرصت هاي كاري در اينجاست.
رضا به تلخي در جوابم مي گويد: اتفاقاً اگر پاي صحبت اين
مهاجران بنشيني، خواهي ديد كه تقريباً همه آنها با تلاش و
اشتياق فراوان دوره ها و كلاسهاي آموزشي را كه همين سازمانها
پيشنهاد كرده اند با موفقيت پشت سر گذارده اند، ولي به زودي
متوجه شده اند كه فقط وقت، انرژي و سرمايه اندك اوليه شان را
تلف كرده اند و در نهايت اكثريت عظيمي از آنان تبديل شده اند
به كارگران ساده و ارزان قيمتي در چرخه اقتصادي اين سرزمين و
آيا اين معنايي جز نابودي تدريجي مهاجران دارد؟
ساكت مي شوم، راستش خودم هم مواردي از اين افراد را بسيار ديده
ام.
يك بار ديگر جواد از اين سكوت به وجود آمده استفاده مي كند و
خطاب به رضا مي گويد: خب عزيز من، اگه ناراحتي برگرد. من خودم
بهت قول ميدم كه يك كار خوب و نون و آبدار برات تو همون آبادان
خودمون پيدا كنم.
رضا عليرغم غمي كه در چهره اش موج مي زند، با پوزخندي رو به من
مي گويد: مي شنوي اين حرف خيلي از مهاجران قديمي تر و بسياري
از مسئولان اين سرزمين نيز هست. انگار كه ما ميهمانان ناخواسته
اي هستيم كه چون از وضعيت فعلي خود رضايت نداريم بايد كه به
خانه قديمي برگرديم.
بعد رو به جواد مي كند و مي گويد: اگر روزي ما اعضاي كاميونيتي
ايرانيان مقيم اين سرزمين، بالاخره تصميم بگيريم كه از قبيله
منتظران به بخشي از جامعه مقيم و شهروند اين كشور تبديل شويم و
با انجام و همدلي نماينده اي را روانه پارلمان اين سرزمين
كنيم، آن وقت شايد بتوانيم دولتمردان اين كشور را متوجه شرايط
بحراني مردماني كنيم كه با احترام و رعايت همه قوانين به اين
سرزمين مهاجرت كرده اند و اميدوارند فرصتي بيابند تا بتوانند
نتيجه يك عمر تحصيل و كار و تجربه خويش را در اين وطن تازه و
در حرفه اصليشان به كار گيرند و قطعاً در آن زمان هم مهاجران و
هم اين سرزمين به يكسان از اين تدبير بهره خواهند برد، زيرا
حاصل چنين فرصتي، رونق اقتصادي پايدار براي اين كشور و رضايت و
آرامش براي شهروندانش خواهد بود.
رضا كه انگار با گفتن حرفهايش كمي حالش بهتر شده، مشغول نوشيدن
قهوه اش مي شود و من ضمن يادداشت كردن حرفهاي او رو به جواد مي
كنم و مي پرسم: يعني ممكنه تو هم بتوني يك جمله درست و حسابي
به حرفهاي رضا اضافه كني.
و جواد اين بار بر خلاف هميشه خيلي جدي و محكم مي گويد: من فقط
اينو مي دونم كه حرمت مسجد را متولي اش نگه مي دارد.
و من درست نمي فهمم كه منظورش از متولي، دولت كاناداست يا ما
اعضاي كاميونيتي ايرانيان مقيم كانادا!