ادبيات

 

 

يادداشتهايي از سر تنهايي

مادر ذره ذره نقش زندگي را بر دل حك ميكند

 

شهرام شهراميان ــ تورنتو

Shahram-shahramian@yahoo.com

 

با آنكه به روال هميشه، جمعه بعدازظهر شهروند را از يكي از مغازه هاي ايراني برميدارم تا با رسيدن به منزل و يافتن اوقات فراغت، آن را ورقي بزنم و مطالبش را بخوانم، اما به محض رسيدن به منزل و چك كردن پيغامهاي تلفني متوجه ميشوم كه حال پدرم در ايران خوب نيست و ظاهرا بيماري قديمي اش عود كرده است. مطابق اين نظريه تاريخي كه انگار كساني كه در اينجا زندگي ميكنند، صاحب قدرت و امكانات فراواني هستند و قادرند با يك تماس ساده، مشكلات خانواده هايشان را در آن سوي دنيا حل كنند، اولين تماس را نيز با من گرفته بودند. بنابر اين از آنجا كه نه شأن و غرور اجازه ميدهد و نه اصلا آدمي دلش ميآيد كه اين آخرين نقطه ي اتكاء در ذهن و جان عزيزانش شكسته شود، تمامي جمعه شب و شنبه و يكشنبه را سعي كردم كه با تماس با دوستان و آشنايان در اين جا و در خانه ي مادري شرايطي را فراهم كنم تا مشكلات پدر حل شود و در نتيجه تا دوشنبه بعدازظهر كه بعد از اتمام كار روزانه، با دفتر شهروند تماس گرفتم و با نسرين عزيز صحبت كردم متوجه درگذشت مادر دوست خوبم حسن زرهي نشده بودم. و عجب صبر و حوصله اي داشت همسر مهربانش نسرين، كه شوخي و خنده مرا تحمل كرد و با صميمت و محبت هميشگي پاسخم را داد و وقتي سراغ حسن را گرفتم انگار تازه متوجه شد كه از هيچ چيز خبر ندارم و برايم از مصيبت وارده به خانواده اش گفت. راستش چند ثانيه اي چنان بهتم زد كه نميدانستم بايد چه بگويم. فقط توانستم تسليتي بگويم و بعد خداحافظي. تازه بعد از قطع تماس تلفني احساس شرمندگي و خجالت به سراغم آمد كه نتوانسته ام زودتر و حداقل حضوري به حسن عزيز تسليت بگويم، تا بداند كه دوستانش، غم او را، غم خود ميدانند هر چند ايمان دارم كه منش و رفتار اين زوج در اين چند‌ساله، آنقدر دوستان خوبي برايشان به ارمغان آورده است كه حداقل براي يك بار هم كه شده در اين غربت، غريب نباشند. و بعد بي اختيار به ياد برخورد دو ماه پيش خودم با حسن زرهي، سردبير شهروند ميافتم. آن روز براي ديدن او ميرفتم تا مطالبي را كه قبلا در پيك روز مينوشتم براي چاپ به شهروند بسپارم. آن روز به پشتوانه ديداري كه تقريبا 9 سال قبل با حسن زرهي و نسرين الماسي داشتم به دفترشان رفتم، تا شايد مرا به ياد داشته باشند و بتوانم راحت تر حرفهايم را بزنم و خلاصه اينكه خيلي غريبه نباشم. هر چند قبلا براي ساعت مشخصي وقت ملاقات گرفته بودم ولي يك ساعت زودتر رسيدم، همزمان با من آقايي وارد دفتر روزنامه شد. و هر دو منتظر سردبير شديم. همان لحظه حسن زرهي وارد دفتر روزنامه شد و تا چشمش به آقايي كه در كنار من نشسته بود افتاد با خوشحالي و مهرباني بيش از حد با او شروع به احوالپرسي و حرف زدن كرد. از محتواي حرفهايشان فهميدم كه دوستان قديمي هستند و 20 سالي ميشود كه يكديگر را نديده اند، پيش خود فكر كردم كه خب مرد حسابي، يك ساعت كه زودتر آمده اي، همزمان با دوست 20 سال نديده هم كه وارد شده اي، حتما توقع داري كه همين الان هم اول ترا ملاقات كنند، داشتم آماده ميشدم كه بروم و يك ساعت بعد بيايم، كه سردبير با سرعت با من نيز احوالپرسي مختصري كرد و بعد دوستش را به اتاق خودش برد. من اما، همچنان مردد‌ ماندن يا رفتن بودم كه ديدم برگشت و ضمن عذرخواهي از من، مرا به اتاق ديگري راهنمايي كرد و با رويي گشاده و با صميميتي كه انگار من هم يكي از دوستان قديمي اش هستم، گفت : اين دوست را 20 سال است كه نديده ام. تو هم كه زود آمده اي، و بعد انگار كه از چهره ام، فكرم را خوانده باشد گفت: ولي عيبي ندارد. حالا كه اينجايي بگذار اول حرفهاي ترا بشنوم و مقاله هايت را ببينم. راستش در آن لحظه هم خوشحال شدم، هم غمگين. خوشحال از اينكه اينقدر بامرام و انسان است و غمگين از اينكه ميدانستم اگر من جاي او بودم اين چنين سعه صدر نداشتم و شايد ديدار دوست قديمي را به كار اين غريبه ترجيح ميدادم. وقتي آن روز بعد از اينكه نيم ساعتي كنارم نشست و حرفهايم را گوش داد و ضمن گرفتن مقاله ها قول داد كه بخواند و نظرش را بگويد، از دفتر روزنامه خارج شدم، سردبير هفته نام شهروند، يعني آقاي حسن زرهي برايم تبديل شد به حسن عزيز. دوستي قديمي كه انگار در اين غربت او را به اتفاق يافته باشم. و حالا با شنيدن خبر درگذشت مادر نازنين و عزيزش نميدانم كه بايد چه بگويم تا همدردي يك دوست قديمي را برايش معنا كند.

ميانديشم شايد بايد آنچه را كه باور دارم، بنويسم  تا به باور او نيز بنشيند. بنابر اين برايش مينويسم: حسن عزيز، حقيقتش را بخواهي من باور ندارم كه در عالم هرگز مادري مرده باشد. آخر ميداني مادران محور اين عالمند. آنان در طول سالياني كه كودكانشان را پرورش ميدهند، چنان ذره، ذره نقش خود را بر دل آنان حك ميكنند كه حتا مرگ نيز با همه ي هيبت و قدرتش نميتواند ذره اي از اين تصوير را از دل فرزندان پاك كند.

مادران چنان در تك تك سلولهاي فرزندانشان حضوري هميشگي دارند كه حتي علم نيز با همه منطق و جبر ذاتي اش چاره اي جز اثبات نقش مادر در جان فرزند ندارد.

مادران به بهاي عمرشان چنان بستري از عشق و مهر را در ذهن و جان فرزندانشان ميگسترانند كه آنان را قادر ميسازد در تمامي طول زندگي خود با همه روزمرگي و رنج و عذاب گاه و بيگاهش، تنها با يادآوري خاطره مادر، در اين بستر احساس آرامش و امنيت كنند.

ميداني دوست من، مادران با همان مهرباني و بخشندگي كه شيره جانشان را به فرزندانشان هديه ميكنند، قادرند سالها دوري و تنهايي را به جان بخرند تا هيچ فرزندي در عالم، اسير درد و رنج و عذاب نشود.

نه حسن عزيز، من كه باور ندارم، يعني اصلا مباد كه مادران از اين دنيا بروند، زيستن در اين جهان بدون ياد و حضور آنان، تفاوتي با زندگي در سياه ترين و تنگ ترين زندانهاي عالم ندارد. تازه، تو از همه آناني كه سالها در غربت و آوارگي از ديدار مادرانشان محروم بوده اند، خوشبخت تري، تعجب ميكني، بگذار بگويم چرا؟

دوست من، يك بار ديگر اين چهارده سال عمر روزنامه ات را در اين سوي عالم دوره كن، هيچ ميداني چند مادر در اين سوي و آن سوي جهان آن را ورق زده اند تا بدانند و به ياد بسپارند؟ هيچ ميداني چند مادر كه فرزندانشان گرفتار زندانهاي جهل و استبداد بوده اند و براي رهائيشان دل به انعكاس دردشان در نشريه ات بسته بودند با ديدن كلامي و خبري از عزيزانشان، دلشان قرار و آرام گرفته؟

هيچ ميداني چند مادر با خواندن حرفهايت يا نوشته هاي آناني كه نشريه ات فرصتي را در اختيارشان قرار داده، براي دل مادران داغدار گريسته اند و نفريني را نثار ظالمان كرده اند؟

ميتواني تصورش را بكني كه چقدر اطلاعات، چقدر خبر را به خانه هايي برده اي كه مادراني را هشيار نموده تا فرزندانشان را از گرفتار شدن در چنگال اهريمن حفظ كنند؟

شايد باورت نشود، اما بوده اند مادراني بسيار در اين سوي و آن سوي عالم كه با دريچه اي كه نوشته هاي روزنامه ات به رويشان باز كرده است، توانسته اند در نور و روشنايي، آنچه را كه در اطرافشان ميگذرد، بهتر ببينند و دانايي را در ظرفي از مهر پيش روي فرزندانشان قرار دهند تا نسلي آماده تر و نيرومندتر ساخته و پرداخته شود.

قدري فكر كن، خواهي ديد كه تكرار واژه هايي مثل آزادي و برابري انسانها و يادآوري حقوق انساني و مدني آدميان گرفتار در چنگ زور و تزوير، چگونه به دل و جان مادراني در عالم نشسته است تا با حضور پررنگ و با صلابتشان جلوي قادر مطلق شدن استبداد را بگيرند.

من باور دارم هر وقت يكي از اين مادران در هر جاي عالم، با ديدن حرف و سخني در مورد فرزندان سرزمين مادري دلش لرزيده باشد و لحظه اي از فكر بودن كساني چون تو كه عمر و زندگيشان را براي آزادي و برابري انسانها ميخواهند، لحظه اي آسوده تر زيسته باشد، تو مادري داشته اي كه ترا چون فرزندش دوست داشته و خواهد داشت.

خدا ميداند كه تو از بسياري خوشبخت تري، چرا كه دعاي خير مادران بسياري بدرقه توست كه به قيمت سالهاي جواني و به بهاي از كف دادن آرامش و امنيت، به سهم خودت نگذاشته اي كه تاريكي و جهل معناي آينده باشد. و فردا را براي فرزندان اين مادران، روشن و درخشان خواسته اي؛

خوشبختي چون كه همسري در كنارت است كه با نوشته هايش حفظ حرمت و احترام تمام مادران عالم را طلب ميكند و شأن و منزلت آنان را با بانگي رسا به گوش مردمان اين زمانه ميخواند.

و يقين داشته باش كه اين خود لبخندي را از سر رضايت بر لبان مادران عالم مينشاند.

براي تو، همسر عزيزت و دختران نازنينت از خداي عشق، آرزوي صبر و آرامش دارم.

و اين كه، هرگز مباد كه مادري از دنيا برود و فرزندي آن را باور كند.

 

 

  

 

 

 

 

 

 


 

Home | News | Politic | EditorialsCommunity | One Minute | Links | Photo gallery | Classifieds | Contact

© 1995 - 2004 Interlink Network Solution. All rights reserved.