رهايي از الهيات سياسي و بسترسازي براي فلسفه سياسي
مجيد پهلوان
ما تبعيدي
هستيم. اسطوره ي قديم كه سزاي نافرماني را تبعيد ميدانست هم اكنون
و از پس قرون در مورد ما به واقعيتي بدل شده است. مجازاتي كه انسان
را بر روي زميني ناآشنا پرتاب ميكند، مجازاتي كه ميخواهد تبعيدي به
التماس و زاري افتد و سپس ذات باري تبعيدكننده را در قبال اجازه اي
كه آن هم حق مسلم بازگشت اوست، شكرگزار شود. با تحولاتي كه در يكصد
سال گذشته روي داده و ميليونها انسان به تبعيد گرفتار آمده اند، با
اين همه جنگ و نابساماني كه شاهديم به قول فيلسوف دلير آلماني
آدرنو، شايد كه "دوران خانه به پايان آمده". حال ما تبعيدي هستيم،
يا به نظم جاري و اربابان سرزمين غريبه آري ميگوييم و در پي كسب
"نواله اي ناگزير" سر خم ميكنيم و در پيچ و خم دستور اربابان ترك
خود ميگوييم و روزمرگي را پيشه ميسازيم؛ كه اين روند مسلط است چرا
كه خطرات و مشكلات تبعيد آوردگاهي است كه براي اذهان معمولي حيرت
آور و عذابي غيرقابل تحمل است.
اما، برخي
تبعيدي اند و خلق ميكنند، مينويسند، ميسرايند و به تصوير ميكشند
جهاني را كه بايد باشد و نيست، و به چالش ميطلبند. جهاني كه زير
پاي پول سالاران و دين مداران به تباهي كشيده ميشود.
روشنفكر
تبعيدي مينويسد، فعال است و براي حقوق لگدمال شده اش مبارزه ميكند.
او نه در
گذشته كه در حال زندگي ميكند و در عين تلخ كامي، رها از موانعي است
كه خطوط قرمز زادگاهش دارد و او اين آزادي را دارد كه وراي خطوط
قرمز بومي ــ فرهنگي خود زندگي را بخواند و تجربه كند، بنويسد و
پويا بماند. برخي در نوشته خود زندگي ميكنند كه اين در بدترين
حالت، به افسردگي ميرسد، اما كه، عده اي با نوشته و كار خود ميزيند
و هيچ اثري از آنها آخرين اثر نيست و همراه دنياي در تغيير تلاش
ميكنند و اسطوره از پس اسطوره را با واقعيت كنوني از پس خلاقيتي
شگرف عوض مينمايند. تلاش ميكنند تا حتي مقهور جامعه ميزبان نگردند،
مقهور مصرف نشوند و اگر در تبعيد هستند منزلت اين تبعيد را درك
مينمايند. تبعيدي ميداند كه اگر حكومت قدار در خانه او زبانها به
كام سياه سانسور دركشيده، اما به قول اسپينوزا نميتواند روان آنها
را زير سلطه برد.
تبعيد سواي
تمام نكات منفي براي تبعيدي محسناتي پيدا ميكند كه فقط تلاشگرانش
بدان درك ميرسند. فارغ از موانع سرزمين مادري ميتواند به كندوكاوي
عظيم، ريشه اي و راديكال دست يازد. ميتواند صداي بي صدايان هم ميهن
شود و ميتواند حتي در جامعه ميزبان كه حق سخن است و به سبب سيستم
مهيب مزدوري گوشي براي شنيدن نميماند، او مخاطب خود را داشته باشد
و از حضور اميد، اميد به مثمر ثمر بودن در دو نقطه از جهان دلبستگي
پيدا نمايد. تبعيد بسان لحظه سپيده دم است كه بيداران ظهورش را با
تمام وجود در مييابند.
در دنيايي كه
ما هم اكنون در آن زندگي ميكنيم، دو تصوير متفاوت از حاكميت سياسي
و به واقع زاويه ديد مقابل هم قرار دارد. دنياي شمال كه از پس
روشنگري و صنعتي شدن به حكومت عرفي رسيده و در حال پيمودن مراحل
مختلف جامعه سرمايه داري است و با حضور فلسفه سياسي، حكام به هر
طريق از انتخاباتي بيرون ميآيند كه پس زمينه ي وحي و فرستادگي از
طرف خدا و پرچم داري دين مبين را ندارند. جامعه ي غربي در عين
متدين بودن عموم شهروندان پا به سن آن، عرفي و قرنهاست كه حساب
حاكميت دولت و حكومتها را از مسائل الهي جدا نموده است. جامعه ايست
با مشكلات خود كه همواره درگير بحرانهاي ساختي همزاد ساختار
اقتصادي اش است.
در مقابل
دنياي جنوب قرار دارد. تصويري كه هنوز به فلسفه ي سياسي نرسيده و
كماكان الهيات سياسي صحنه گردان تغييرات اجتماعي و شكل بندي سياسي
آن است. از پيامبر شهريار موسي اگر شروع كنيم با سكته اي در مسيحيت
باستان به خليفه ــ پادشاهان اسلامي ميرسيم كه از پس آنها امام ــ
پادشاه شيعيان راه گشاي قديم ولايت فقيه بعدي ميشود. در تمام اين
ادوار، اعتبار الهي، تسلط سياسي را ناظر ميشود و به زعم رايت داري
الهي براي خود حاكميت سياسي را ضروري ميداند. در فرهنگهاي جنوب كه
پيامبر ــ شهريار ميزايد، رسيدن به ولايت فقيه تعجب برانگيز كه
نيست، هيچ، در جا زدن مهيبي را به نمايش ميگذارد.
به سبب عدم
حضور سامانه نوين و يا چشم انداز تغيير مناسبات اقتصادي ــ اجتماعي
و در نزد روشنفكران وطن ما تبعيديان، عده اي زير ساطور الهيات
سياسي و به منظور دور زدن تيغ برهنه ي خلفا و رايت داران دين،
مستمسك فلسفه يونان شدند. روانشناسي و علم ارسطوييان را به مدد
گرفتند و با ياري گرفتن از صفات فيلسوف شهريار افلاطونيان و ادغام
آيه هايي از قرآن شهريار و خدايگاني مطرح كردند كه نه علم گرايي
يوناني را منزلت بخشيد و نه خاتمه اي شد بر ديدن سياست از زاويه
الهيات. با تردستي فراوان و در عين روشنفكر بودن در زمانه خود به
اقدامي نوين دست زدند كه باز با تمام ترفندهاي مجددا شهريار ــ
خدايگان آنها ملزم به داشتن وحي شد! يعني رايت داري دين در هيبت
شهرياران. فارابي ما چنان قياس افلاطوني را با آيه هاي قرآن در هم
آميخت كه فقط از ذهن تلاشگر او انتظار بود. ابن سيناي ما با ياري
جستن از روانشناسي ارسطويي و اجتماعي ــ سياسي خواندن انسان مجددا
به دام پيامبر ــ پادشاهان قديم افتاد و نوشت: انسان موجودي
اجتماعي است و به قانون و عدالت و قانونگذار نياز دارد، وجود
پيامبران هم ممكن و هم لازم است و بايد كه پيامبر وجود داشته باشد
و بايد پيامبر مرد باشد. . ." (از كتاب آقاي محمدرضا فشاهي ــ
انديشيدن فلسفي و آزاد شدن الهي ــ عرفاني). فارابي و ابن سينا،
ابن عربي و . . . نه تنها نتوانستند الهيات سياسي را تجزيه كرده و
الهيات و سياست را جدا كنند كه با مدد گرفتن از فلسفه يونان به
عقلي كردن اين سلطه پرداختند!
براي مثال
ابن سينا
صفات
خردمند و فيلسوف ــ شهريار افلاطونيان را براي خليفه ــ پادشاه خود
برگزيد، آخر سر ابن سينا هم به فارابي رسيد و در شفا كتاب دوم، فصل
پنجم استدلال نمود كه مردم بايد از جانشين پيامبر كه او آن را
قانونگذار (پيامبر) ناميد اطاعت كنند. او نوشت كه جانشين پيامبر
بايد با فضل و تقوي و دلاورترين و خويشتن دارترين انسان با قدرت
سازماندهي در امور جامعه و داناترين در زمينه قوانين باشد.
بدين صورت
بود كه عرفاي ما و روشنفكران آن عصر نه تنها مسئله الهيات و فلسفه
را از هم جدا نكردند كه الهيات سياسي
را
به گونه اي ديگر و با ياري فلسفه عقلي و يوناني، اين بار مستقر
كردند. به اين ترتيب بود كه در همان كتاب (محمدرضا
فشاهي)
ميخوانيم كه هفت قرن پس از فارابي اين التقاط و عدم جدا كردن
الهيات از فلسفه و تجويز
الهيات سياسي را فقيه شيعي ملاصدرا بدون ذكر ماخذ (فارابي اهل تسنن
بود) و بدون ذكر نام فارابي، تمام آن مباحث را
جزء به جزء
در كتابي به نام «فلسفه نبوي» نگاشت. مددگيري زعماي شيعه در
برقراري و تداوم امام ــ پادشاه از منابع اهل تسنن چون فارابي و
ابن سينا جاي تعجب ندارد، چرا كه هم اكنون جمهوري اسلامي با سلطه
ربع قرن خود تمام آن مباحث را زنده كرده و در فضاي قتالي كه به
وجود آورده، تنها مانور در همان حيطه مباحث ديني را اجازه ميدهد.
پيامبر ــ پادشاهي موسي به خليفه ــ شاهي صدر اسلام رسيد و ما و
روشنفكران آن دوره با تمسك به زمينه اي از فلسفه افلاطون و ارسطو
مجددا الهيات را به جاي فلسفه نشانديم و الهيات سياسي جاي فلسفه
سياسي را گرفت.
***
ما تبعيدي
هستيم،
بخش وسيعي از ما به دنبال سرنگوني جمهوري اسلامي، يگانه امكان
بازگشت به خانه مادري،
روزگار ميگذرانيم. در بين ما،
برخي در پي به وجود آوردن جنبش رفتند، دو دهه وقت لازم بود كه
دريابيم، جنبش را به وجود نمي آورند. برخي به كاناليزه كردن
پتانسيل اعتراضي مردم رفتند،
اما بخش مال باخته خارج كشوري و بازماندگان نظام پيشين
درصدد
سازماندهي اعتراضات براي غصب مجدد قدرت، فرادست نيروهاي درگير و
هزينه
دهنده جنبش هستند. هر سه بخش بالا حضور دارند، اما روشنفكراني
درصددند تا پيش زمينه هاي گذر از الهيات سياسي را فراهم آورند و
بسترسازي براي نشاندن فلسفه سياسي به جاي آن را پيش روي دارند. از
آن ميان كساني چون آرامش دوستدار و «امتناع تفكر در فرهنگ ديني او»
در اين امتداد كوشش ميكنند.
آيا مشكل است كه ببينيم سازمانهاي سياسي غيرمذهبي، آنان كه اين
جهاني بودن را توصيه ميكنند نيز پس زمينه الهي دارند؟ آيا آنها هم
نسبت به رهبري خود چنين ديد پيامبرگونه اي را تصوير نميكنند؟
آيا شعار استراتژيك عده اي ديگر به مثابه الهيات سياسي آنان نيست؟
در قرن 21 ميلادي مردم ايران چند اثر در رابطه با انتقاد يا تحليل
و يا تصوير چگونگي كاركرد خود و برخوردشان به مهم ترين مسائل از
طرف احزاب و سازمانهاي سياسي ديده اند؟
حضور
ايده
الهيات سياسي امروز چقدر در ميهن خودمان واضح است؟
آيا «هخا» ما را نجات نميدهد؟ اين نيروي
مرفه
كه حاكميت هاي سياسي را يكسره ميكند سوشيانس عده اي نيست؟
از پس كم
كاري روي بسترسازي براي حضور زمينه هاي فلسفي تغييري كه فرا ميرسد
جامعه امروز ايران و عموم
دنبال
جرقه اي شب و روز ميگذرانند. تبعيديان اما و روشنفكران آن بويژه تا
حال چقدر بر جدايي الهيات و فلسفه كوشيده اند؟
احزاب سياسي و سازمانهاي سياسي دنباله رو خميني و رژيم جمهوري
اسلامي تا چه
حد
با سمت گيري فرصت طلبانه خود به اين مهم لطمه زده اند؟
ملايي با عبا و عمامه مي آيد كه ميخواهد با خنده دمكراسي اسلامي و
جامعه مدني اسلامي بسازد. بخشي كه بيعت با خميني را به مفتضحانه
ترين شكل به انجام رساندند، دور ملاي خندان حلقه زدند، جنبش دولتي
اصلاح طلبي را در بغل فشردند و باز نعل وارونه را در بين همين
تبعيديان زدند،
صد در صد به هواي امكان استحاله رژيم و پس زدن افراطيون با
افراطيون قبلي هم آواز شدند. اگر از زاويه فلسفه سياسي به قضايا
بنگريم كه كوشش ما تبعيديان در درجه اول و در هماوردي نظري همانا
افشاي الهيات سياسي بوده و هست، حتي در بين خودمان، اگر اقرار كنيم
كه
خلط
الهيات در فلسفه و يا بالعكس رجعت جامعه ايراني به 700 سال گذشته،
حداقل بوده،
آن وقت به شناعت
هم پيماني نيروهاي به ظاهر لائيك با رژيم پي ميبريم. مسئله ما
خنديدن يا نخنديدن آخوند نبوده،
مسئله ايران القاي تروريستي الهيات سياسي بر جنبش آزادي خواهانه و
مترقي مردمي است كه استبداد را نفي كرده و جمهوري را بقاي كشور و
بهزيستي خود انتخاب كردند.
از ابتدا
حقنه تروريستي
و
گروه هاي سازمان يافته تروريستي سبب شد كه مبحث فلسفه سياسي براي
ايران جاي خود را به الهيات سياسي دهد. وقتي كه مجراي تغيير از
كانال الهيات ميگذرد، گروه هايي كه اين جابه جايي تروريستي و خون
بار را پذيرفتند و به پابوس مبتكر و عاملش رفتند، با سازمان مخفي
اش،
با تئوريسين هاي شكنجه گرش و آخوندهاي تروريستش همدست شدند،
و
نه تنها ضربه به جنبش و ابتكار آزادي خواهانه مردم زدند كه
بزرگترين و كاري ترين ضربه را به حاكميت فلسفه سياسي وارد آوردند.
مردم در پي زندگي بهتر، حكومت انتخابي، دولت قانون مدار و بسترسازي
براي پرورش استعداد شهروندان بودند. مردم درصدد شهروند شدن
بودند و بيعت با تروريستها و قبول الهيات سياسي ضربه به تمام آمال
و آرزوي مردم شد؛
چرا كه خلخالي جايي ميگويد «مرگ بر امريكا»!
***
امروز
جمهوريخواهان كه اكثريت مردم ايران و فرزندان تبعيدي آنان را تشكيل
ميدهند در راه پي افكندن اولين پايه هاي شناسايي موانع رشد و توسعه
ايرانند.
مدت 25
سال وقت لازم بود كه به قول مولف «درخشش هاي تيره» نشان دادن
چگونگي مشكلات را پيش ببريم. امروز ما قدم به راه نشان دادن زمينه
اي هستيم كه نه اين مشكلات را دور زند (الهيات رهايي بخش) و نه از
آن بگريزد و سازي مشابه ساز كند (حكومت موروثي، هخا، كسي
ميآيد، اسكندري ديگر، قهرمان، حمله امريكا و...).
ما به
نقطه اي رسيده ايم كه باز ميگرديم و از تبعيد خود
نردباني
براي صعود به قله هاي نظري متفاوتي ميسازيم. چه غم بار است كه در
تبعيد بلولي
و 24 ساعت تبليغ دوم
خرداد كني!
چه مذلت آور است كه نتواني يك برگ نشان دهي كه به خميني و رژيم
جمهوري اسلامي گفته باشي، الهيات سياسي نه، ما طالب آزادي و خط
خاتمه كشيدن به سلطه امام ــ شهرياران هستيم. هر دو وجه براي خود
حق اتصال به خدا
مفروض
ميدارند،
دروغ ميگويند، نه كمر بسته ابوالفضل و نه دانش آموز كيسينجرها،
هيچكدام
رايتي
ندارند. الهي و ديني كردن سياست بس است و هر نيرويي كه دم از آزادي
و جدايي دين و حكومت ميزند و دموكراسي از دهانش نمي افتد نميتواند
حال كه به پيرانه سري رسيده بگويد چه سان«شكوفايي جمهوري اسلامي»
را طالب بوده؟
ما تبعيدي
هستيم و به اين نقطه ارزان نرسيده ايم. دوراني را گذرانديم كه
ديگراني كه شاهدند حيرت ميكنند. اگر ايستاده ايم، اگر سرنگوني
خليفه ــ پادشاه و امام ــ شهريار را ميطلبيم بابت آن بهايي گزاف
پرداخته ايم. امروز به جهانيان جار ميزنيم كه سياستهاي ساختن
كمربند
سبز
برژينسكي ها، نقشه هاي
گودالوپ ها
و تاسيس گروه هاي تروريستي رنگارنگ براي توقف نيروهاي لائيك و
دموكرات و چپ در منطقه چه بر سر دنياي جنوب آورده كه امروز تركش
فقط بخشي از آن انفجار،
تمام زندگيتان را تحت الشعاع قرار داده
است.
***
ما تبعيدي
هستيم
و گذشته از آن ايراني.
بخشي از روشنفكران پير و جوان ما را در مراكز علمي خود به بند
كشيديد و در فضاي تخصصي، تمام استعدادهايشان را صاحب شديد. اينان
از روشنفكران به متخصصان نزول كردند و در تمام عرصه هاي علمي ــ
اجتماعي، عامل اجراي سرمشق ها و پروژه هاي
شما
شدند. بخش مسن تر ما دوام نياوردند،
از ميان نويسندگان، شعرا، موسيقيدانان و...
بسياري
جان باختند.
اما كه اگر مشكلات بخش قابل ملاحظه اي از ما را به روزمرگي و حل
شدن در دنياي شما كشاند، اما كه، هم اكنون نسلي
ديگر
(دوم) در تبعيد چشم باز كرده و در تمام عرصه ها حق خود را ميطلبد.
اگر به زبان ديگري مينويسد كه با قلبي مالامال از شوق ميهن به چاره
گشايي نشستند،
اين نسل الهيات سياسي را نه قبول ميكند و نه حاضر است لحظه اي از
اوقاتش را با طرفداران سنگدلش هدر دهد. نسلي در همين تبعيد چشم باز
كرده كه از هر ايراني ــ ايراني تر است. سياست
را
از درون فلسفه سياسي روز بيرون ميكشد و
رايتي
و مقامي براي اورادخوانان صومعه ها در صحنه سياسي نميشناسد. بي
نهايت دنيوي و در عين حال عاطفي مانده. مسائل زميني را به هيچ وجه
با مكنونات قلبي اش در هم نمي آميزد
و با هيچ كلكي نميتوان او را دنبال نخود سياه هاي جوراجور فرصت
طلبانه چون دشمني ساختگي با امريكا، نفرت از خارجيان و همراهي
با تروريستها كشاند.
از زندگي
كار، شادي و عشق ميخواهد و براي كسب آن تلاش ميكند. تبعيدي است كه
الهيات ــ سياسي سرزمينش را از او ربوده ولي نتوانسته در روانش
رخنه كند. كي برخي به منزلت و مرتبه اين نسل تبعيدي ميرسند؟
هابرماس
(يورگن
هابرماس متولد 1929 آلمان) جامعه خوب را جامعه اي ميداند كه در آن
روابط متقابل اجتماعي به
دور از هر گونه زور و فريب و سلطه و با زباني مفهوم و قابل تعمق،
صورت پذيرد. ما تبعيدي هستيم و سرنگوني رژيم را براي برقراري يك
جمهوري كه شهروندان در آن بتوانند مطالبات خود را بدون مانع و زور
و فريب و قدرت خدايگان ها از طريق قوانين و حقوق خود به دست آورند،
ميخواهيم.
ما طالب
جمهوري سكولار، دمكرات و در كل جامعه اي هستيم كه از پس جمهوري
اسلامي پديد ميآيد و به قول پولانزاس (نيكلاس
پولانزاس)
يك جامعه متحد كه از طريق گسترش حقوق سياسي (و نه الهي) و امكانات
رفاهي (نه كليد بهشت) از دامنه تنش هاي اجتماعي بكاهد.
جمهوري خواهي
هستيم
كه بستر ساختارسازي حكومت
آينده
را دستيابي به يك فلسفه سياسي (و نه الهي) ميدانيم كه در آن حداكثر
حقوق شهروندان منظور شود،
كه با بيسوادي و فقر و بيكاري و بي آيندگي
پنجه
درافكنيم.
هدف اين جمهوري خشنودي كسي جز شهروندانش نيست. و از آن جايي كه در
يك سامانه سرمايه داري به چاره جويي نشسته ايم، لذا، يك حكومت عرفي
را طالبيم. مشروعيت كهن ديگر زمينه
باخته
و همينطور مشروعيت فن سالاران (تكنوكراتها) را كه تا بن دندان
وابسته به بانك جهاني اند را آزموده ايم. تبعيدي هستيم و بسترساز
يك سامانه عرفي، افشاكننده هر نوع الهيات سياسي و مشتاق پيشرفت
فلسفه، براي رهايي از خدايگان خودساخته، براي رسيدن به آزادي.
29
سپتامبر